دم را غنیمت شمار
شب از نیمه گذشته بود، در پارک خالی از آدم سر کوچه نشسته بودم و غوطه ور در فلسفه ی زنده بودن و زندگی سگی این روزهایم شده بودم.
که ناگه فهمیدم در حال آتیش کردن آخرین نخ از آخرین پاکت سیگارم هستم…
سعی کردم در کمال آرامش و با تمام وجود با آخرین کام های سیگار آخر حال کنم، و تمام مشکلات و بدبختیای دنیا و زندگی سگی این روزهایم رو فراموش کنم.
در آخر به این نتیجه رسیدم که چرا برای هر لحظه از زندگی مثل آخرین نخ سیگار، برنامه ریزی نداشته باشم تا از لحظه لحظه ی اون استفاده کنم.

هر دم، مرتبه ی دیگری از هستی ست
دم را غنیمت شمار







از انسانها غمی به دل نگیر…زیرا خود نیز غمگینند…با انکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود وبه عشق خودوبه حقیقت خود شک دارند!
پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند…
خالا که چی؟ نکته داشت؟
یعنی هر لحظه ممکنه به آخرین پک سیگار زندگیمون برسیم … !!!
به این میگن استفاده مثبت از یک منفی !