کوفتمون شد
شما هم با این سنت های مسخرتون … به خدا دیگه خسته شدم از این دید و بازدیدهای ملال آور نوروزی… آخه چی میخواین از جون ما؟!!! ولمون کنید، بذارید به مرگ طبیعی بمیریم…
حالا هی میخوای بگی گذشته گرا شدی فلان شدی… راحت باش هر لقبی خواستی به ما بچسبون، والّا به خدا عید هم عیدهای قدیم، یه حال و هوا و صفای دیگه ایی داشت.
یادم میاد آخر های سال مدرسه ها تق و لق میشد یه هفته ای بلکه هم زودتر مدرسه رو می پیچوندیم و تعطیلات آغاز میشد. دو سه هفته ای از استرس درسو مدرسه و مشق تمام بدبختیاش راحت میشدیم، فقط یه پیک شادی کوفتی میموند که تا شب آخر سراغش نمیرفتم.
شب عید با پیاده روی تو خیابون ها و بازارای شلوغ و خرید لباسهای نو عشق میکردیم، لحظه شماری میکردیم تا زودتر عید بشه لباس نوهامونو بپوشیم… با اینکه همیشه دو سه سایز بزرگتر برامون میگرفتند (تا خدایی نکرده یه وقت ازمون کوچیک نشه، چون تا عید سال دیگه خبری از خرید نبود) ولی باز هم با پوشیدنش احساس خوش تیپ ترین آدم دنیا رو داشتیم.
همون موقع ها هم با این قسمت دید و بازدیدش زیاد حال نمیکردم و فقط جاهایی رو با اشتیاق میرفتم که عیدی خوب میدادند، باقی جاها هم که مجبور به همراه یخونواده بودیم، با زجر فراوان تحمل میکردیم.
الان سالهاست که از این خوشی ها خبری نیست و عیدها دیگه برامون اون رنگ و بو رو نداره.
امسال شروع تعطیلات ما حدوداً از ۱۰ بهمن و بعد از امتحانات پایان ترم بود… فقط یکی دو روز اونم برای تفریح و وقت گذرونی با جناب مت عازم سگدونی(دانشکده) شدیم و هربار هم یکی فاز گشادی داد و این تلاش ما حتی به رفتن سر کلاس هم منجر نمیشد، یا میرفتیم ولگردی در سطح شهر یا بینمون کلکلی شکل میگرفت و عازم خونه مت میشدیم و پای کامپیوتر انقدر فوتبال بازی میکردیم تا از دست درد فلج میشدیم یا از گشنگی بیهوش.
ما کلاً در تعطیلات بسر میبریم و درحال کپک زدن در خونه هستیم… و تعطیلاتی اینچنین مثل عید اصلاً مناسب این حال خراب ما نیست و فقط باعث اخلال در روند جاری زندگی سگی ما میشه.
امسال تنها خوشی ما عیدی خفنی بود از طرف محل کاری که هیچوقت مثل آدم نرفته بودم و به همین خاطر، طبق گفته های جناب مت پولش حروم بوده… چون الان که در خدمتتون هستم تقریباً همش به فاک عظمی رفته… شب عید ما مصادف شد با مراسم های مزخرف مختلفی چون عقد و عروسی و از این دست عذاب های الهی، و ننه گرامی ما حدود ۴۰۰ تومن از ما تیغید و این داستان برای خرید عید و بساطش ادامه داشت تا موجودی ما به صفر نزدیک شد و این تازه شروع بدبختیمون بود.
تازه دارم متوجه میشم که بزرگترین بدبختی ما اینه که به اصطلاح بزرگ خاندان هستیم و سه، چهار روز اول عید باید تو لونمون بمونیم و آماده ی پذیرایی از یه مشت فامیل کو_ن نشور باشیم که به خاطر لطف و مشیعت الهی، یکسالی از دیدارشون در امان بودیم.
موضوع تمام دید و بازدیدها هم حول این داستان میچرخه: عمو جون، دایی جون، خاله جون، عمه جون (کلماتی که فقط سالی یک بار ممکنه بشنویم)… چرا سری به ما نمیزنید، کم پیدا شدید، دیگه مارو تحویل نمیگیرید، چه عجب یادی از ما کردید و…
هی میگن صله رحمه، سنته، فلانه بهمانه. این صله رحم تو سرتون بخوره این کجاش رحمه؟!!! کو_ن هم نیست…
نمیدونم کدوم جا_کشی این سنت مزخرفو از ما_تحتش درآورده که باید تو این چند روز عید همه فک و فامیلو ببینی، اونم دوبار…؟!!! خیلی جالبه بعضی هاشون سالی یه بار هم حالی از ما نمی پرسند، ولی با ناراحتی و کاملاً معذب باید عیدها نیم ساعتی هم که شده همو ببینیم…
بعضی هاشون که خیلی پررو اند الان سالهاست که دیگه عیدها هم خونشون نمیریم ولی دست از سر ما بر نمی دارند و با پررویی صله رحمشونو به جای میارند، آخه ما به چه زبونی بگیم با شما و قیافه نحستون مشکل داریم…؟!!!
به خدا این مزاحمته دهن من یکیو که صاف کردند، عین این گارسونا همش در مسیر آشپزخونه و اتاق پذیرایی بسر میبرم. وقت و بی وقت از صدای زنگ در یا تلفن از جا میپریم با استرس شروع میکنیم به جمع و جور کردن خونه تا میمونا تشریف کثیفشونو بیارند، بچرند و بروند… نه میتونی دو دقیقه با خیال راحت فیلم ببینی نه میشه استراحت کرد و نه یه شام و ناهار مثل آدم خورد،،، نخواستیم این عیدتونو،،، کوفتمون شد.







salam be nazare man in dido bazdida khoobe vali faghat ba familaye nazdik na ba yeki mesle pesare dokhtar khale pedarbozorgamoon.bye
فلسفه وجود چیزی به نام عید! به گ … دادن ۱۳ روز اول ساله همین!!
daghan!! makhsoosan age eyde avvaletoonam bashe,parirooz ke tanha boodam khoone az kasayi pazirayi kardam ke bade 45 min azam porsidan:maro mishnasi?? manam shik javab dadam ke kheyr!be hich vajh!!!
kholase ke chizi faratar az zendegie sagi!!
are baba ridam beheshoon ba in noon hashoon:D
پسر منم زیادی تنهایی رو دوست دارم و دید و بازدید عید خیلی ادم و شاد می کنه
اه چه داغون
راستش ما هم وضعیت شما رو داریم الانه که پاشم برم یکی بزنم تو گوش اون مهمونایی که تو اتاق بغل نشستند و دارند هی سراغ منو می گیرند.
(راستی رفتن به قهوه خونه رو در مواقع اضطراری توصیه میکنم . خوب جواب میده !)
این بزرگ خاندان بودن وحشتناک ترین قسمت و فجیع ترین بخششه….
من که ۲ روز اول بس که پله نوردی کردم و پذیرایی اگه یکی گارسون صدام می کرد سریع برمی گشتم نیگاش می کردم!
خداییش کلی حال کردم این پستت رو خوندم…به قول شاعر آن چه که از نهاد یه بیچاره بر آید بر دل یک بدبخت دیگه فرود آید!
واسه همین حس هم ذات پنداریم فوران کرد خفن….
آقا اجازه یه سوال!…مگه پسر ها هم کار می کنند!…والا ما یه موجودی به نام پسر در خانه داریم فقط ۳ کار اصلی را بلدن اوشون!…خوردن..خوابیدن و…!
شوما کلا باحالی!
ای دلسوز مادر…
ما که عمه جوونوووو رو کلا به فنا دادیم…اگه بیای وبلاگ می فهمی چه استقبال گرمی ازشون به عمل اوردیم….جایتان خالی!
.
.
هوینجوری…
آخه با خوندن پستت هنوز هیجان زدم….
می دونی که…
man ke kollan az khalgh boridam!
hame dige midunan nabayad az man tavaghoe adam budan dashte bashan!
نگو که دلم کبابه!مامانم برآورد کرد که به مهمونای لعنتی امشبمون باید مینی مم ۶۰هزار چوق عیدی بده!ازون موقع دارم کمبودای زندگیمو لیست می کنم که از والدین پولدارم بتیغم!چطور پول دارن بده به اون پپه ها؟به ما که رسید آسمون تپید؟۸۸ مبارک
همه ی قشنگی عید به اینه که فامیلای نزدیک و صمیمی دور هم با خیالی آسوده جمع بشن و کتاب حافظ رو باز کنن و چند تا فال…بعد عیدی….
اون عید نه این عیدایی که ما میگیریم
دلمون خوشه!
به به
سلام پت جان … بععد مدت ها ماهم به آغوش گرم دنیای مجازی برگشتیم
والا چی بگم من یکن از حرفاتو می فهمم یکمشم نه آخه ما تو شهر خودمون و پیش فامیلامون نیستیم اکثرا اونا عیدا مهمون می شن اونم نه واسه یه روز:))
می بینم که اشک تو چشات جمع شده از بازگشت من خوچالی :))
به هر حال بیا اونورا جا تو هم خالیه بچه…
اومدم بگم عیدیه پیچید!مامانم پول نو گیرش نیومد بهشون بده!آی حال کردم…خدا نفر خیط شدن
اخ که حرف دل منو گفتی
چقدر شما بد اخلاقید من ترسیدم گفتم الان پک موسی ، کیبوردی چیزی از تو مانیتور پرت بشه به سمت صورتم بذار برم آرشیوتون رو بخونم ببینم همیشه اینجوری هستید یا نه ؟
البته با حرفتون راجع به مراسم مزخرف عید دیدنی و از این …شعر گفتن ها کاملاً موافقم ولی اینقدر عصیانی نیستم
ما خوشبختانه گرفتاری شما را نداریم و البته اصرار فامیل را برای شرکت در مجالس شلوغ رد کردن هم تقلایی می خواهد بس شگفت.
این کجاش رحمه؟!!! کو_ن هم نیست…
ای بابا اینا که گذشته ، آپ نکردین چرا ؟ باز خوبه دونفرین ، من چی بگم یه تنه اینهمه وبلاگو میچرخونم !
باباجون چرا همش باید ۴ تا بیراه گفت تا آپ کنین والا اینجا خانواده رد میشه … و الّا …. استغفرالله لعنت به دل سباه شیطون
آقا با این داگی لایف استایلت معارفه رفتیم و اساسا محضوض شدیم.
فعلا که پستای دانشگاهتون از همه بیشتر چسبید.عیش کثیف زندگی سگی اصیلیه.
در رویای بابـِـل|وبلاگ شخصی سیگاری با تذکره اسقاط اساطیر یا چگونه تنفر را آموختم به یوم شد
به به
تا چشم این پت کور بشه تا مثا گارسونا بیاد از من پذیرایی کنه …
خوب همینقدر غر زدی که داری کپک میزنی
عیدتون مبارک
چرا نمیاین عید دیدنی ؟
تق تق من اومدم عید دیدنی
پستشو نگاه …
از ۴ تا کلمس ۷۵/۳ تاش یا غره یا فحشه
صحبت در گوشی : منم دل خوشی از دید و بازدیدا ندارم
اون کامنت قبلی منظورم از کلمس همون کلمش بود
کجایی شما…؟
آخه بگم ریدم تو این سگدونی، یه آرشیو مثه آدم بر اساس ماه بذارین اون گوشه لونه تون، اعصاب ما گچی شد با این مثلا آرشیو. حالا یه حالی کردیم حالی بدیم به دو تا چاغاله ( چاقاله؟ چاقال؟) که ریدمونای مخشونو بخونیم، بابا این لامصب نمیذاره خوب. درستش کنین خوب. زت زیاد.
مطالبت رو خوندم، حداقل اینهایی که تو این صفحه بالا اومد،نمونه یه چیزی که بهش می گن اضمحلال فرهنگی بود. جایی سلینجر بدبخت به همین چیزی که گفتم محکوم شده بود، اما به نظر من اون بدبخت نتونست به آن مطلوب دست پیدا کند،اما شما دو تا تونستید یه نمونه از نوع ایرانیش رو ایجاد کنید.:biggrin:
اون قصه لی لی خیلی حال داد
به به…می بینم که باز رفتین تو کامیون باقالیا!
.
.
جدا این پشتکار دو نفره شوما دوتا منو کشتونده!
می گم احیانا یه وقت زبونم لال گناه کبیره نکنید اینجا رو آپ کنید ها…
بزارید همون دیسکو پارتی عنکبوتها و جک و جونورها بر پا باشه…لااقل اینجوری شاید دعای خیر دختر پسرهای عنکبوت منکبوت ها بدرقه راهتون بشه!
سرم گیج می رود…