کوفتمون شد | زندگي سگي

کوفتمون شد

۶, ۱, ۱۳۸۸ | مناسبت ها | نوشته : پت

شما هم با این سنت های مسخرتون … به خدا دیگه خسته شدم از این دید و بازدیدهای ملال آور نوروزی… آخه چی میخواین از جون ما؟!!! ولمون کنید، بذارید به مرگ طبیعی بمیریم…
حالا هی میخوای بگی گذشته گرا شدی فلان شدی… راحت باش هر لقبی خواستی به ما بچسبون، والّا به خدا عید هم عیدهای قدیم، یه حال و هوا و صفای دیگه ایی داشت.

یادم میاد آخر های سال مدرسه ها تق و لق میشد یه هفته ای بلکه هم زودتر مدرسه رو می پیچوندیم و تعطیلات آغاز میشد. دو سه هفته ای از استرس درسو مدرسه و مشق تمام بدبختیاش راحت میشدیم، فقط یه پیک شادی کوفتی میموند که تا شب آخر سراغش نمیرفتم.
شب عید با پیاده روی تو خیابون ها و بازارای شلوغ و خرید لباسهای نو عشق میکردیم، لحظه شماری میکردیم تا زودتر عید بشه لباس نوهامونو بپوشیم… با اینکه همیشه دو سه سایز بزرگتر برامون میگرفتند (تا خدایی نکرده یه وقت ازمون کوچیک نشه، چون تا عید سال دیگه خبری از خرید نبود) ولی باز هم با پوشیدنش احساس خوش تیپ ترین آدم دنیا رو داشتیم.

همون موقع ها هم با این قسمت دید و بازدیدش زیاد حال نمیکردم و فقط جاهایی رو با اشتیاق میرفتم که عیدی خوب میدادند، باقی جاها هم که مجبور به همراه یخونواده بودیم، با زجر فراوان تحمل میکردیم.
الان سالهاست که از این خوشی ها خبری نیست و عیدها دیگه برامون اون رنگ و بو رو نداره.

امسال شروع تعطیلات ما حدوداً از ۱۰ بهمن و بعد از امتحانات پایان ترم بود… فقط یکی دو روز اونم برای تفریح و وقت گذرونی با جناب مت عازم سگدونی(دانشکده) شدیم و هربار هم یکی فاز گشادی داد و این تلاش ما حتی به رفتن سر کلاس هم منجر نمیشد، یا میرفتیم ولگردی در سطح شهر یا بینمون کلکلی شکل میگرفت و عازم خونه مت میشدیم و پای کامپیوتر انقدر فوتبال بازی میکردیم تا از دست درد فلج میشدیم یا از گشنگی بیهوش.

ما کلاً در تعطیلات بسر میبریم و درحال کپک زدن در خونه هستیم… و تعطیلاتی اینچنین مثل عید اصلاً مناسب این حال خراب ما نیست و فقط باعث اخلال در روند جاری زندگی سگی ما میشه.

امسال تنها خوشی ما عیدی خفنی بود از طرف محل کاری که هیچوقت مثل آدم نرفته بودم و به همین خاطر، طبق گفته های جناب مت پولش حروم بوده… چون الان که در خدمتتون هستم تقریباً همش به فاک عظمی رفته… شب عید ما مصادف شد با مراسم های مزخرف مختلفی چون عقد و عروسی و از این دست عذاب های الهی، و ننه گرامی ما حدود ۴۰۰ تومن از ما تیغید و این داستان برای خرید عید و بساطش ادامه داشت تا موجودی ما به صفر نزدیک شد و این تازه شروع بدبختیمون بود.

تازه دارم متوجه میشم که بزرگترین بدبختی ما اینه که به اصطلاح بزرگ خاندان هستیم و سه، چهار روز اول عید باید تو لونمون بمونیم و آماده ی پذیرایی از یه مشت فامیل کو_ن نشور باشیم که به خاطر لطف و مشیعت الهی، یکسالی از دیدارشون در امان بودیم.

موضوع تمام دید و بازدیدها هم حول این داستان میچرخه: عمو جون، دایی جون، خاله جون، عمه جون (کلماتی که فقط سالی یک بار ممکنه بشنویم)… چرا سری به ما نمیزنید، کم پیدا شدید، دیگه مارو تحویل نمیگیرید، چه عجب یادی از ما کردید و…

هی میگن صله رحمه، سنته، فلانه بهمانه. این صله رحم تو سرتون بخوره این کجاش رحمه؟!!! کو_ن هم نیست…

نمیدونم کدوم جا_کشی این سنت مزخرفو از ما_تحتش درآورده که باید تو این چند روز عید همه فک و فامیلو ببینی، اونم دوبار…؟!!! خیلی جالبه بعضی هاشون سالی یه بار هم حالی از ما نمی پرسند، ولی با ناراحتی و کاملاً معذب باید عیدها نیم ساعتی هم که شده همو ببینیم…

بعضی هاشون که خیلی پررو اند الان سالهاست که دیگه عیدها هم خونشون نمیریم ولی دست از سر ما بر نمی دارند و با پررویی صله رحمشونو به جای میارند، آخه ما به چه زبونی بگیم با شما و قیافه نحستون مشکل داریم…؟!!!

به خدا این مزاحمته دهن من یکیو که صاف کردند، عین این گارسونا همش در مسیر آشپزخونه و اتاق پذیرایی بسر میبرم. وقت و بی وقت از صدای زنگ در یا تلفن از جا میپریم با استرس شروع میکنیم به جمع و جور کردن خونه تا میمونا تشریف کثیفشونو بیارند، بچرند و بروند… نه میتونی دو دقیقه با خیال راحت فیلم ببینی نه میشه استراحت کرد و نه یه شام و ناهار مثل آدم خورد،،، نخواستیم این عیدتونو،،، کوفتمون شد.

پست های مرتبط

  • پست مرتبطی یافت نشد !

۴۰ نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.