تولد محمود خ | زندگي سگي

تولد محمود خ

۱۸, ۷, ۱۳۸۸ | داستان کوتاه | نوشته : پت

سالها بود مادربزرگ تنها در ده زندگی می کرد و هیچکس نبود بهش سر بزنه یا حالشو بپرسه، بهمین خاطر افسرده شده بود… تصمیم گرفتیم بیاریمش تهران، تا شاید با دیدن نوه ها و بچه هاش روحیه اش عوض شه و از این حالت در بیاد. اما تهران، رفت و آمدها و مهمونی ها هم تأثیری در حالش نداشت و بیشتر ما حال می کردیم تا او…

یه روز مادر بزرگ رو بردم پارک سرکوچه و پیرزن ها و پیرمردهای بازنشسته رو نشونش دادم و گفتم ببین با اینکه سالخورده اند اما سرخوش و شادند، سعی کن با اینا رفیق بشی، آدمای باحالی اند… بعد از چند روز مادربزرک کلی رفیق پیدا کرد و دیگه شب ها تا دیروقت تو پارک با رفیقاش تلپ بود و بعضی شب ها مامان میرفت دنبالش و به زور میاوردش خونه. برخلاف گذشته رفتار و احوال مادربزرگ به کل عوض شد و طوری احساس جوونی می کرد که یه ماهه رژلب ها و مدادهای مامان رو تموم کرده بود…

یه مسافرت دو روزه به شمال ردیف شد ولی مادربزرگ بهونه آورد که هوای شمال به من نمیسازه و من نمیام، بنابراین مادربزرگ رو خونه تنها گذاشتیم و رفتیم شمال. اونجا هم مامان همش نق میزد که سریع برگردیم که یه وقت برای مادربزرگ اتفاقی نیوفته. خلاصه این دو روز شمال رو کوفنمون کرد ولی انگار به مادربزرگ خیلی خوش گذشته بود…

بعد دو روز نصفه شب رسیدیم خونه… تموم پیر پاتالای پارک رو کاناپه ها و مبلمان ولو بودند و صدای خروپف شون منو یاد فیلمای دفاع مقدس مینداخت…  روی میزها پر بود از چیپس و نوشابه و فیلتر سیگار، انگار هرچی این سالها از کلسترول و قند و نیکوتین و… پرهیز کرده بودند همرو یه شبه به “گا” داده بودند…

ولی اثری از مادربزرگ نبود، مامان به سرعت رفت به سمت اتاق خواب… با صدای جیغ مامان ما هم رفتیم. مادربزرگ تاپ نارنجی و دامن کوتاهه مامان رو پوشیده بود و آنچنان در آغوش یه پیری غرق در خواب بود که کاملا مشخص بود این یه پایان رمانتیک از داستانی عاشقانه ست که شب قبل باهم داشتند….

مادربزرگ دیگه حق نداشت تنها خونه بمونه و همچنین دیگه حق نداشت تنها به پارک یا بیرون از خونه بره و حتی حق استفاده از لباسها و لوازم آرایشش مامان رو هم نداشت و…

چند روزی گذشت، تا اینکه شبها اتفاق عجیبی میافتاد. حدود ساعت ۱ شب تلفن یه تک زنگ میخورد و قطع میشد و تقریبا همه رو بیخواب میکرد… این قضیه چند شبی ادامه پیدا کرد تا اینکه یه شب مامان تلفن رو گذاشت بالاسرش و بیدار موند تا زنگ بخوره… ساعت یک شد و مثل همیشه تلقن زنگ خورد، مامان هم پرید رو تلفن و گوشی رو برداشت… با حالتی خاص و فکی باز که تا به حال از مامان ندیده بودم بدون اینکه حرفی بزنه با سر به بابا اشاره کرد که بره سمتش…

منم دوویدم دم گوشی، صدای مادربزرگ بود: عزیزم یه رژ حجم دهنده پیدا کردم، نمیدونی وقتی اینو میزنم لبام چقدر گوشتی و براق میشه… یه صدای گرفته و پر از خلط و خش از آن سوی خط: جـــــــــون بوخورمش، الهی فدای اون لبای گوشتالوت بشم، آبنبات من…

مامان: بچه تو اینجا چیکار میکنی برو بگیر بخواب زشته… اینجاهشو نتونستم خوب بشنوم از بس مامان پارازیت داد… گوشمو چسبوندم به گوشی: جـــــــون، اوف، آهـــــخ دیگه طاقت ندارم عزیزم بزارش تو دهنم، دوس دارم بخورمش… مامان محکم زد پس کلم: بچه مگه باتو نیستم، گمشو برو تو اتاقت بکپ. حیف، تازه داشت هیجانی میشد.

بیچاره مادربزرگ، تبعید شد به انباری گوشه حیاط و دیگه حتی حق ارتباط با ما یا استفاده از تلفن رو هم نداشت. مامان حسابی محدودش کرده بود. فقط موقع ناهار و شام بهش سر میزدیم، افسردگی دوباره به سراغش اومده بود و هرچی میگذشت کم غذاتر میشد، انگار مریض هم شده بود چون حالت های عجیبی داشت و همش حالت تهوع و درد داشت…

چند ماهی همینجوری طی شد و دیگه از شلوغ بازی ها و هیجاناتی که مادربزرگ به زندگی ما آورده بود خبری نبود تا اینکه یه شب صدای آه و ناله ی مادربزرگ از انباری بلند شد، مامان به سرعت دوید سمت انباری، ما هم تو بالکن ایستاده بودیم، ناگهان صدای جیغ، گریه و ناله مامان بلند شد. بابا گفت: مُرد… ممامان همینجوری که دستشو میکوبید تو سرش از انباری اومد بیرون و همش میگفت دیدی بیچاره شدیم دیدی بدبخت شدیم…

منو بابا باهم گفتیم: چی شد مُرد؟! مامان: کاش مرده بود… برید سریع آب جوش بیارید فکر کنم به بیمارستان هم نمیرسیم، خودمون باید انجامش بدیم… مادربزرگ حاملست.

پست های مرتبط

  • پست مرتبطی یافت نشد !

۱۸ نظر

*

* (بقیه نخواهند دید)

به صورت خودکار کلمات فینگلیش را به فارسی تبدیل کن. در صورتی که می خواهید انگلیسی تایپ کنید Ctrl+g را فشار دهید.