من اگر تو بودم…
تو تاکسی صندلی پشت سر راننده بودم… ترمز کرد… یه پسر بچه نشست صندلی جلو… بوی بدی به دماغم میخوره… نگاش میکنم! سر و وضع مناسبی نداره! چند وقته حموم نرفته؟! کسی چه میدونه ! …ترمز میکنه… یه خانومی سوار میشه… بوی نون شیرمال داغ… تو نایلون خانومه است! پسره بی هوا نیم خیز میشه عقب! نمیتونم نگاش نکنم! چشمش به راننده اس! دستش داره میره طرف پول خوردایی که راننده کنار دنده ریخته! راننده دنده عوض میکنه! پسرک سریع دستشو میکشه…

…میگم آقا ممنون پیاده میشم… میزنه کنار…در جلو باز میشه… میکوبه بهم و میدوه… صدای ترمز… ما همه ماتیم فقط… کف خیابونه و از سرش خون اومده…تکون نمیخوره… راننده میگه چرا اینجوری کرد؟ میگم واسه کرایه شما… میگه مگه نداده بود؟!







این داستان واقعی بود؟ خیلی ناراحت شدم:(
خیلی ناراحت نشو حالا…
کیچو اومدی و نسازی ها
خوبه منم بیام داستان های تلخ و واقعی بدی که دیدم رو بنویسم؟
من واسه سازندگی اومدم…
چه تلخ!
آقایون سلامت باشن.حالا هرچی سر مردم میاد مهم نیست.
ای بابا…
آدم یاد داستان بینوایان میوفته…
ویکتوریا هوگو هستم!! خوشوقتم!
بابا هوگو… ویکتور یا همون ویکتوریا هوگو…
آدمایی مثل تو این بلاها رو سر امثال این پسره و کوزت میارند… ژانوالژان رو شما بدبخت کردین…
نمیشه این داستاناتون یه مقدار به نفع اونا باشه…؟
اونوقت شُهرتشونو از دست میدنا… خود دانی!
من یه دفعه رسالت تو تاکسی منتظر بودم راننده هه رفته بود بیرون مسافر پر کنه . ۲۵ تومن از پول خوردهای خودشو بر داشتم بهش دادم
خوب کاری کردی… :دی
با مطلب ” تحصیل آبکی ” بروزم.
گویا شما قراره جو این وبلاگ رو عوض کنید . موفق تر باشید . دوستتان دارم
نه بابا… مچکرترم :دی، وی تو!
وای خدا
یادم نمیره
با مطلب خیلی مهمی بنام ” خیزش وبلاگی۱″ بروز هستم.حتما” بخونید.
این کیچو جدیده.خودتون کم بودین تو این سگدونی یکی دیگه هم بدبخ کردین.