سفر مفرح!!
دقت کردین آدمهای مفلوک همش میدوئن؟!! واسه هر چی… خوب این میمونه تو گوشت و پوستشون دیگه! بعد تعمیم داده میشه… اما من برای فرار از این قضیه شبیه آدم حسابیا با یه تخمین معقول! جوری رفتم راه آهن که رونوشتِ تخماتیکمو دور بزنم کناریم که به نوعی همسفرم هم محسوب میشد تو ماشین بر اساس تکون های وارده… حافظه سه اینچیش جا رفت و کار کرد و گفت گوشیش جا مونده! برگشتیم. حساب کردیم که میرسیم بابا!! راننده هم انسان خونسردی بود… “خب این که خیالش اینقد راحته پس حتما میرسیم…” رسیدم راه آهن یه پنجره های متحرکی دیدم… همسفر کیلو چنده؟!! در و کوبیدم و دوئیدم… تو پس زمینه دیدم یه پسره سفید پوش داره میدوئه! روحیه گرفتم اصن… وسط سالن یه جن بو داده از روبرو ظاهر شد گفت رفت دیگه… از سالن رفتم بیرون با چشمایی که پرده های اشک شوق لایه لایه روشو پوشونده بود نشستم رو یه نیمکت و رفتنشو دیدم! تحمل دور شدنشو نداشتم… اما خب دیگه باید میرفت! اون بدبختم مجبور بود! عزیزم…. فییی… دستمال داره کسی؟!
تو سرما نشستم و سگ لرز زدم و تو سالن نرفتم دیگه!! قطار بعدی، دو تا انتخاب… قطار ۳:۴۰ یا ۵:۱۰ ؟! گفت ۳اییه تاخیریه! گفتم ای بابا… بگی همینو! و داشتم به مسافرای بدبخت این قطاری که رفت فکر میکردم! مطمئن شدم قرار بوده بترکه و منم چون قراره به عنوان آخرین انسان روی زمین بدرقه کنم همرو البته که نباید اون تو میبودم…
ساعت: ۴:۴۰ دقیقه…. مکان: مکانو که لو نمیدن… باز اشک شوق… اومد… باورتون میشه؟! پریدیم بالا، گفتیم دوستان دیگه برای ما معطل نشن!!
…قیژژژ… هه وایسادیم! قند خون دیزل افتاد! نمیتونم بهتون بگم کجام آخه بیرون فقط سیاهی مطلقه… صدای زوزه گرگ… کرکس های گرسنه بالا سرمون پرواز میکردن… (حالا درسته من ندیدم ولی اگه نور بود حتما میدیدمشون!) از وقتی هم که ایستاد این لباس آبی های تو قطار که رژه میرفتن و هیزی میکردن و بهشون میگفتن مهماندار قطار، غیب شدن!! بلیط رو برداشتم زنگیدم به شماره روش یه آقایی برداشت!! باورتون میشه؟! برداشت گوشیو!!
گفتم تو فلان قطار تو بر و بیابون گیر کردیم!
- با رئیس قطار صحبت کن… + شما پشت گوشتونو دیدین ما هم رئیس قطارو دیدیم! – واگن یک
آخه مردک من دارم شکایت میکنما… نمیخوام بدونم کی راه میافته این لامصب! دیدم یا اون زبون آدم نمیفهمه یا من انسان نیستم با همسفر راه افتادیم به سمت واگن یک که یه قدمی هم زده باشیم دلمون وا شه!! به سه که رسیدیم دیدیم بیرون اومده تو و چش چشو نمیبینه! ژانر وحشتی بود واسه خودش! تو راهروشم بوی آدمیزاد میومد! پس یا نمیشد رد شی! یا نمیشد سالم رد شی!! گرد کردیم برگشتیم سر جامون… زنگ زدیم اطلاعات گفتیم آقا قطار فلان (که خراب بشه الهی!!) کی میرسه؟! بچمون تو قطاره منتظرشیم خو! گفت یه ساعت دیگه بزنگ شاید بهت گفتم!
من میتونستم هفت خونه باشم، جا موندیم پس میشه به عبارتی هشت، دیر اومد پس نه، خراب شد و من یک خونه بودم!!







اوه اوه.میبینم که بدجور بهتون خوش گذشته.بدشم که جو گرفتت و فکر کردی اینجا ناف اروپاست.پاسخ گویی؟؟؟؟
تیری تو تاریکی انداختیم دیگه…
فقط میشه اظهار تاسف کرد.
درود
خوب زندگی سگی و سفر سگی و…
درکل همه چیز به نظر میرسه به جناب سگ مربوط باشه
صبر افزون برای خودمان آرزو مندم
آرزو که بر جوانان عیب نیست!!! هست؟
آره سگ!
آآمین
نه، حداقل آرزو کنید جوانان!!
اوه اوه چه ماجرائی بوده.واقعا میشه به بد شانسی اعتقاد نداشت؟
میشه؟! آخه میشه شین خین؟!
خوب همه چیزتان جفت و جور است برای سگی بودن.غیر از این می شد که نمی چسبید بهتان.
پادکست هم ردیف بود.فقط این قضیه پست گهواره تا گور را انقدر باهاش ور نروید ،آنها که باید گرفته اند قضیه را.
آره والا کهیر میزدیم اصن!
منم همینو میگما… گرفتنه اند…
الان کاملا با عنوان وبلاگتون مطابقت داشت این پست!!!!
هییییییی روزگار…