عقل تنگ، اراده گشاد
از وقتی چشم وا کردیم همش بهمون گفتن این کارو بکن اون کارو نکن، ما هم بدون هیچ درک و شعوری یا اون کارو انجام می دادیم یا با لجبازی سرکشی می کردیم…
از وقتی یادمه به هیچ کدوم از نصیحت ها عمل نمیکردم، هنوز عقل و شعورم به درستی یا نادرستی اون کار نمی رسید ولی فقط به خاطر اینکه یکی دیگه باید به جای من فکر کنه و یا راه درست رو انتخاب کنه ناراحت می شدم و گویی خودم صلاحیت و شعور تصمیم گیری ندارم و این بدجوری اذیتم می کرد… به همین دلیل همیشه برعکس عمل می کردم، یا اصلا توجهی به این قبیل نصیحت ها نمی کردم تا شاید بهشون بفهمونم، عقل دارم و می خوام خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم و یا اینکه با این کار می خواستم التیامی برای روح نابالغ و عقل بی شعورم باشم…
با این حال لذتی که در سرپیچی بود، به یاد ندارم در اطاعت سراغی از آن… نه به خاطر فطرت ، شخصیت و یا هر کوفت دیگه ایی که در من وجود داشت… فقط به خاطر این که شروعی بود… و من “فکر کردم”… اصلا چرا باید این کارو انجام بدم و یا به قولی فلسفه ش چیه … بدین ترتیب دلیلی برای مخافلت هام پیدا می کردم … کم کم و به مرور زمان این قضیه دیگه جزئی از ذات من شده بود و بعد از مدتی تقریبا مو لا درز دلایلم نمیرفت… هرچند که خودم میدونستم دلایلم ساختگیه ولی با منطق اونا کاملا سازگار بود و برای مدتی کاری به کارم نداشتند…
در این میان مقوله ای وجود داره به نام “از سر دلسوزی ” که از همون ابتدا و آغاز حیات، به خاطر دریافت نکردن و یا درک نکردن مصائبی همچون: توجه، محبت، عاطفه، مهربانی و یا حتی عشق … بعد از عمری هنوز هم اینگونه مقولات روحی و حسی خیلی برام ملموس نیست و تقریباً غیر قابل درکه… به نظرم تموم آدمایی که درگیر این مقولات شدند آدم های به لحاظ روحی یا ذهنی ضعیف و وابسته ای هستند که به گونه ای ناخواسته و نا آگاهانه تسلیم روح ضعیف می شوند و بدون هیچ تلاش و تعقلی سریع ترین و آسان ترین راه را انتخاب می کنند و با این انتخاب فقط مرحمی برای دردهای پنهان خویش پیدا میکنند… و این نه تنها هیچ سود معنوی متقابلی ازش بیرون نمباد بلکه کاملا به سوء استفاده منتهی می شه… و بدین ترتیب تمام انرژی منفی شما تخلیه شده و از این به اصطلاح دلسوزی خود کلی احساس رضایتمندی حاصل خواهند کرد و این روح و ذهن آنهاست که توانسته تغذیه ی مناسبی برای خودش پیدا کنه و برای عرض تشکر، این احساسات تقلبی و موقت را در ذهن و روح شما شکل می دهد…
یه روز تو دانشگاه با کسی آشنا شدم، از همه چیزو همه کس شاکی بود و همش از وضع موجودش می نالید و به قولی داشت دردودل می کرد… اندکی بعد برای شروع آشنایی متقابل از شرایط زندگی من پرسید. و منم مثل همیشه با خنده یا به قول او به مسخره اندکی از شرایط گذشته ام رو براش گفتم… آنچنان ناراحت شد که تموم بدبختی هاش از یادش رفت و نا باورانه می گفت چجوری تو این محیط دووم آوردی، وای من اگه جای تو بودم خود کشی می کردم… من باز هم خندبدم و براش ثابت کردم که هرچند وضع الانم قابل قیاس با گذشته نیست ولی بالاخره یه چیزایی اینجا پیدا کردم و دارم باهاش حال می کنم…
تا چندوقت به این فکر می کردم مگه زندگی الان من چشه که یه بچه سوسول بالاشهری نمیتونه درکش کنه و اینجوری در موردش نظر میده… من که فرقی نکردم، همون آدمی که اون موقع اونجوری تصمیم گرفته بوده و اونجوری زندگی می کرده الان تصمیم گرفته اینجوری سگی زندگی کنه… اگه تو اون شرایط زندگی خوبی داشته و ازش لذت می برده الانم داره از زندگی حتی سگیش لذت می بره… فقط شرایط گذشته من از دید اون یه موقعیت و موفقیت بزرگ بوده و زندگی فعلیم از دید مقایسه ایه اون انقدر فلاکت باره که حتی ارزش ادامه دادن هم نداره…
اون پسره فکر می کرد موفقیت در زندگی همون مسیرهای ست که دیگران طی کردند، و به همین خاطر کو.ن خودشو پاره می کنه تا به هر قیمتی هم که شده روی اون مسیر بمونه و بدین ترتیب حال رو از دست میده و در آینده هم حسرت گذشته رو خواهد خورد … نمی تونم درک کنم چرا اجازه میده دیگران به جاش فکر کنند و تصمیم بگیرند و هلش بدند تو مسیری که به نظر اونا خوشبختیه و شاید خودشون آرزوشو داشتند و بهش نرسیدند و با بچه شون می خوان بهش برسند…
مخلص کلوم اینکه تموم بدبختی ها به دو ویژگی عقل و اراده انسان ها مربوط میشه… وقتی که انسان عاقله و از فکر و اندیشه استفاده میکنه ، میشه گفت هم مختاره و هم اراده داره… یعنی اینکه ما می اندیشیم و عمل میکنیم، با اینکه هردو بهم مربوطند ولی دو مقوله جدا از همند… یعنی وقتی ما از قوه فکر و اندیشه استفاده می کنیم، می تونیم از اختیار استفاده کنیم ؟ یا اینکه چون مختاریم می اندیشیم؟!!! ارتباط بین همین اندیشیدن ها و عمل کردن هاست که منجر شده به تفاوت هایی میان زندگی سگی ما و رویایی شما و به همین دلیل نسبت بین جهان ما و جهان شما مدام در حال تغییر است…







من بعد از کلی تحقیق و فکر کردن یه روزنه امید پیدا کردم تو هم سعی کن مثبت فکر کنی چون با فکر منفی چیز مثبتی بدست نمیاری
اتفاقا همیشه افکارم در بعد مثبت افعالم سیر میکنه
نمی دونم از کجای پست این برداشت رو کردی؟!!!
راجع به پاراگراف پنجم فکر کنم لذت بردن در انسان بر دو گونه است : ۱- لذت روحی ۲- لذت جسمی …. فکر کنم تنها لذت روحی باشه که با اختیار بشه بدستش آورد ، مگه اینکه روحت بر جسمت غلبه پیدا کنه … اما اون پسر هم حق داره … لذت حیوانی یا جسمی و مادی رو با انتخاب نمیشه بدست آورد … و اگه تنها لذت زندگیت اون بعدش باشه اون زندگی از نظر پسر مد نظر ارزش ادامه دادن نداره …
قبول دارم اینارو… لذت یه مفهوم نسبیه
نسبی بودن لذت،
یا به خاطر تفاوت در محیط زندگی ماست
یا به دلیل تفاوت در خصوصیات فردی ماست
یا اینکه به دلیل تفاوت در میزان اطلاعات و دانش ما و محیط های اجتماعی زندگی ما در مقاطع زمانی مختلف است…
سلام
ایول.والا.مثلا همین تحصیل.مثلا اونائی که چهار ساله تموم کردن و رفتن چه گهی شدن؟ ها؟ ما هم که سال هفتمیم مهندس میشیم دیگه.نمیشیم.حالا دو سال اینور اونور تر.کسی نگفته که زندگی همونه که اونا کردن.
در مورد لذت هم به نظر من یک چیز شخصیه.فقط خودت میتونی طوری ذهنت رو برنامه ریزی کنی که از زندگی حتی نوع سگی اش هم لذت ببری که شما تونستی گویا.
کلا خوب بود.پست خوبی نوشته بودی
والا
الان یکی از شرایط استخدام شده
مهندسی که حداقل ۳ ترم مشروط نشده باشه اونم از نوع متوالیش که مهندس نیست
چون تموم مهندسایی که دوران دانشجویی مشروط شدند مطمئنا جزء آدم های باحال و خوش مشربی اند با روابط اجتماعی بالا که به راحتی تو هر محیطی پذیرفته و استخدام میشن :دی
خیلی دلم می خواد درباره اسمی که رو زندگیت گذاشتی بیشتر بدونم. چرا اسم زندگی رو سگی گذاشتی و با اطمینان هم به زندگیت میگی سگی؟ در حالی که من به زندگی اون ساسولا همیشه میگم زندگی سگی
اینو بدون که هیچی از زندگی من نمیدونی تا بخوای اینجوری اظهار نظر کنی …
اونایی که چند ساله با من حشرونشر دارن تصور درستی از وضع زندگی من ندارند…
در مورد سوسولا: بحث بر سر میزان درک و شعور از زندگی ست و هزینه هایی که به خاطر این باید پرداخت کنی و این تفاوت میان ماست
میدونی سالهای دراز زندگی این رو به من آموخته که فقط یک نفره که میتونه واقعیت زندگی تو رو بفهمه و اگه اون یک نفر خودت نباشی خوب یکی دیگه ست!!!!!
پس بالاغیرتا سعی کن این یک قلم جنس رو بفهمی!!!!
فک کنم با این راهنمایی دیگه فهمیدم، دستون درد نکنه…
نمی دونم به اون یارو چی گفتی ولی اگه از جنس حرفهایی هست انجا می گی باید بگم اون یارو دیگه چه آدم … بوده ،فکر کنم زندگی همه ماها به یه اندازه سگیه فقط ابعادش فرق می کنه و شناختهامون از یه زندگی سگی ،ولی در مورد دلسوزی،همه ماها گاهی برای خودمون دلسوزی می کنیم