2008 نوامبر | زندگي سگي

ماه : آذر, ۱۳۸۷

توبه سگی

۴ صبح شده بود و همچنان مشغول بازی شطرنج یاهو با جناب تئودور که رتبه استاد بزرگ از رومانی را داره بودم، هرزگاهی سری به فرندفید و اف-پنجی میزدم تا یه وقت آمار علافا و معتادای نت از دستم در نره، غافل از اینکه یه جایی هم هست به اسم سر کار که معمولاً صبح تا ظهرها رو باید اونجا بگذرونم… تا اینکه با پستی در فرندفید مواجه شدم، یه بابایی ساعت و اعلام کرده بود و با احساس غرور توام با شاخ بازی و معتادی و علافی از بیداری تا اون موقع سخن می راند و رفت که بخوابه، تازه یادم افتاد که امروز پنج شنبس و ساعت ۶ باید سر کار باشم، (پنج شنبه ها زیارت عاشورای اجباری داریم، البته نه برای من ولی این هفته حال کرده بودم برم ببینم چه خبره) سریع بلند شدم ودوشی گرفتم و زدم بیرون.

نیم ساعتی زود رسیدم. آروم درو باز کردم رفتم تو، هنوزکسی نیومده بود و همه جا تاربک بود، فکر کنم اونوقت روز فقط منو احمدی نژاد بیدار بودیم. اونجا خیلی سرد بود و هر کاری کردم خوابم نبرد، بلند شدم یه دوری تو حسینیه زدم ناخودآگاه دیدم قرآنی تو دستمه و همینجوری دارم ورق میزنم انگار دنبال چیزی می گشتم ولی نمی دونستم چی، نشستم کنار شوفاژ، کم کم داشت گرمم میشد، به این فکر می کردم چجوری هم کشیدم با این همه خستگی و کم خوابی کله صبحی اومدم زیارت عاشورای اجباری که برای من اجباری هم نبود ، آروم آروم چشمام سنگین شد و خوابم برد…

صدای بلند آوازی تو مایه های دشتی که همینجور نزدیک تر و بلندتر می شد به گوش میرسید، در باز شد و مسئول فرهنگی اونجا که وظیفه ی برگزاری مراسم و داشت وارد شد، چراغ هاو روشن کرد، سریع خودمو جمع و جور کردم و نشستم ، چشمش که به من افتاد انگاری که جن دیده بسم اللهی گفت ابروهاشو کشید توهم و با قیافه ای چروک و متعجب با لحنی پر از  نیش  و کنایه گفت: مهندس این وقت صبح اینجا چیکار میکنی؟
با صدایی کلفت و پر از خش گفتم: اومدم ببینم شماها این وقت روز اینجا چیکار می کنید. با لبخند کثیفی گفت: خوش اومدی، اگه همه مثل تو پایه بودن دیگه ما مشکلی نداشتیم … ولی چشاش داشت می گفت آخه لاشی تورو چه به این جاها و مراسما… بالاخره از ما کشید بیرونو رفت سراغ اکو و باندا شروع کرد الو ۱،۲،۳ آزمایش می کنیم و …

دوباره داشت خوابم میبرد که چشمم افتاد به قرآن تو دستم و نا خودآگاه آیه ای نظرمو جلب کرد و شروع کردم به خوندن ترجمش:

“و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو بندند و پاکدامنى ورزند و زیورهاى خود را آشکار نگردانند مگر آنچه که طبعا از آن پیداست و باید روسرى خود را بر سینه خویش [فرو] اندازند و زیورهایشان را جز براى شوهرانشان یا پدرانشان یا پدران شوهرانشان یا پسرانشان یا پسران شوهرانشان یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان یا زنان [همکیش] خود یا کنیزانشان یا خدمتکاران مرد که [از زن] بى‏نیازند یا کودکانى که بر عورتهاى زنان وقوف حاصل نکرده‏اند آشکار نکنند و پاهاى خود را [به گونه‏اى به زمین] نکوبند تا آنچه از زینتشان نهفته مى‏دارند معلوم گردد اى مؤمنان همگى [از مرد و زن] به درگاه خدا توبه کنید امید که رستگار شوید

بعد از اینکه آیه تموم شد زل زدم به یه گوشه و یاد سفر هفته قبلم به کیش افتادم، بعد عمری به اصرار تنی چند از اراذل به مجلس بزمی در کیش فرا خونده شدیم، عجیب تحویل بازار بود و دوستان سنگ تموم گذاشته بودند (پر از در و داف و می و دود و…) الحق و ولانصاف نیکو مجلسی بود، هنوز یاد و مزش از یادم نرفته.
تو این آیه تنها صحبت از دیدگان، زر و زیور، سینه و پا بود، ما آنجا چه چیزها و چه جاهایی که ندیدیم ، چه چیزها که نخوردیم و چه کارها که نکردیم…

همیشه اینطوری بوده که تا می خوام دور خلاف و خط بکشم حتی برای مدتی محدود، همه اون چیزایی و که می خوام ترک کنم از همه طرف به سمتم هجوم میارن… برای همین از این فرصت به دست اومده کمال سوء استفاده و بردم و سریعاً توبه کردم  تا شاید رستگار شویم، دیر زمانی از توبه ما نگذشت که بعد از ظهر همان روز به مجلس تولد یکی از دوستان دعوت شدیم که به پارتی بیشتر شبیه می بود، بسیار مسرور شدیم از اینکه خدا هنوز مارو فراموش نکرده و تا توبه می کنیم به سرعت مورد امتحان و آزمایش قرار می گیریم. اینبار به شدت مجلس قبلی نبود، ولی ما حال خودمونو کردیم.

با این وضعیت اون دنیا چه بلایی قراره سرمون بیاد، دیگه خود خدا می دونه، ما که مطمئناً خیری از این دنیا نصیبمون نخواهد شد و اینجوریام که بوش میاد طبیعتاً به ۴۰ سالگیم نخواهیم رسید، هرچند تو این دنیا دیگه آرزویی هم نداریم. ولی واضح و مبرهن است که سنت امداد خدا شامل حال ما شده و همینجوری در این راه ها هدایت می شیم تا اون دنیا دستشون حسابی باز باشه که هرچوبی با هر سایزی که خواستند به ماتحتمون فروکنند و ما هم دیگه حرفی و دفاعی برای زدن و گفتن نداشته باشیم…

از زندگی سگی این دنیامون براتون بسیار خواهیم گفت، اون دنیا هم که اون بلاهارو قراره سرمون بیارن، فقط یه درخواستی ازشون دارم، اونم اینکه بعد مرگ بزارن حداقل یه نخ سیگار بکشیم، خیلی ها با سیگار قبل مرگ حال میکنن و خیلی جاهام به  سنت تبدیل شده ، ولی من دوست دارم اونو بعد مرگ بکشم، مطمئنم حال دیگری خواهد داشت.

از من به شما توصیه که اگه یه وقت تصمیم به توبه گرفتید سعی کنید که با خلوص نیت زیادی به سراغش برید زیراکه مجلسی که خواهید رفت مشتی تر خواهد بود.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۱۰, ۹, ۱۳۸۷
در دسته روزمره

از تو آموختم

cigar

شاید بیش از ۵ سال است که در مکتب تو درس میخوانم …

از تو آموختم که برای دوست داشتن باید بها دهم …. نه آنچه خود میخواهم بلکه آنچه محبوب میخواهد … هر آنچه که باشد باید پرداخت …

از آتش تو آموختم که بر کسی خصم نورزم … چون آتش اول خود را میسوزاند و تو همواره از آتش خودت سوختی … هر چند آن آتش را من روشن کردم … اجازه نمی دهم کسی در دلم آتش روشن کند !!!

چه بسیار از تو در کنجی افتاده دیدم و یافتم اگر تمام شوم دور ریخته خواهم شد … زیر پا خواهم رفت … له خواهم شد …

دیدم تو را چگونه در فضای باز خشک و بی مصرف شدی و پنداشتم آسمان برای پرنده است و قفس برای تو … هر که در جای دیگری میپوسد ….

خط های مدور گوگرد تو از محور زمان برایم گفت که آنچه گذشته خاکستری بیش نیست که تکانده میشود و شاید چیزی هم از آن نماند …. و هر لحظه به پایان نزدیک تر میشود …

تو به من قدرت دادی تا عمرم را بخرم و اندک اندک به آسمان پرواز دهم … معدوم شدنش را بنگرم و لذت ببرم …. لذت اختیار !! آنچه در کار نیک محسوس نیست …

برایم مهم نیست که از تو چه می گویند چون نمی شنوم … چون نمی خواهم بشنوم … چون از استعمار جانم باکی ندارم وقتی فقط استعمارگر ارزشش را میداند و نه حتی خودم !!! پس بگو مرا نهی نکنند که آتش از باد تیزتر گردد !!!

تو را دوست دارم و از تو تشکر میکنم …به خاطر آموختنی هایت …. به خاطر سکوتت …  به خاطر آن شب ها که تا سحر غمین بر دود تو نگریستم و تو را ندیدم … و نظاره دود تو بود که مرا از غرق شدن در امواج افکارم نجات داد  …  بخاطر آنکه مرا در نظر آنان که از من مرا نمیبینند منفور ساختی تا دچارشان نشوم … برای آنکه همیشه در دسترسی ؛ متنوعی ، تکراری هم بشوی دوست داشتنی هستی … چون خود تو را برگزیدم و تو پایبندم نبودی … چون اگر نباشی نبودت را حس میکنم و میکوشم تا همچون تو باشم …

شاید روزی تو را ترک گویم … آن روز که برایم تمام شوی و یا خود تمام شوم …

اگر نفس نمیکشم از برای توست … و اگر می کشم با توست !!!

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۶, ۹, ۱۳۸۷
در دسته ادبي

سنت جدید !

Pro Evolution Soccer

چند روزیه که میخوام یه چیزی بنویسم ولی وقت نمیشه … یعنی نه که مثلا به کار خاصی مشغول باشم ها ، اتفاقا عین انگل افتادم تو خونه و مثل اصحاب کهف هر چند روز یه باری یه غلطی میزنم که بدنم نپوسه … اما تا میام پای کامپیوتر که مثلا یه چیزی بنویسم یه چیز دیگه یهو حواسم رو پرت میکنه و میرم دنبالش و این چیزها به صورت زنجیر وار ادامه پیدا میکنن که آخرش میبینم نزدیکای صبح شده و من به جای مطلب نوشتن ۶۰۰ تا سایت که هیچ کودوم موضوعات مرتبطی هم ندارند رو باز کردم و احیانا ۴ تا چرت و پرت هم در حال دانلود هستش و بازی Hearts Internet هم بازه و من سخت عصبانی هستم که چرا نمیشه تو چت رومش آدم چیزی که میخواد بگه تا من یکم با این بازیکن های اجنبی کل کل کنم … البته باید بگم که زبان خارجکی (انگلیسی ) من خیلی هم  خوب نیست ولی احتمالا تمام فحش های ناموسی و غیره رو از بچه های کف جوب مناطق محروم آمریکا هم بهتر بلدم … و واسه همین سعی میکنم همیشه صحبت رو به کل کل برسونم که فکر نکنن حالیمون نیست ولی شما که اجنبی نیستی سطج من کلا I’m an blackboard  .

این هفته من و پت یک سنت جدید رو پایه گذاری کردیم … اون هم این بود که کله صبح که میرسیم دانشگاه ؛ اممممممممم … بزار برم رو سوم شخص اینجوری حال نمیده :

دو شنبه صبح بود که پت و مت برای درس شبکه ساعت ۸ صبح به دانشگاه اومدند … مت منتظر بود تا پت برسه و با هم برن سر کلاس .. وقتی پت اومد حسابی از لحاظ نیکوتین دچار افت شده بود و از مت خواست تا یه نخ سیگار بهش بده و بعد برن … بعد از اینکه سیگارش تموم شد گفت :
-    حاجی جواب نداد یه نخ دیگه بده
-    میخوای اصلا کلاس رو نریم بریم تو ماشین ؟
-     آره
و به همین سادگی اولین کلاس رو پیچوندند … اما اونا تا ساعت ۴ کلاس داشتند و صبح رو با یه فاز گشادی شروع کرده بودند پس نمیشد توقع داشت که همه چی تموم شده باشه ؛ پس به عنوان یک سوم شخص مجهول الهویه ازتون میخوام به ادامه مکالمات در ماشین توجه فرمایید :
مت : خوشم میاد هنوز پامون رو تو ماشین نزاشتیم جفتمون صندلی هارو میخوابونیم .
-    آره برچسب انرژی جفتمون رو A هستش .
-    میگم حاجی من دیشب نخوابیدم … واسه کلاس بعدی منو بیدار کن .. خداحافظ
-    خاک تو سرت … باز تا صبح رو تلفن بودی اخلاق گهتو آوردی برا من ؟‌
-    خب چیکار کنم ساعت ۱۰ شب از خواب بیدار شدم نمیشد بخوابم …
-    میگم بیا امروز رو بپیچونیم کلا حسش نیست .
-    (نگاه پرسشگر مت )‌ + “هفته پیش هم پیچوندیم امروز هم نریم ۳ تا میشه واسه آزمایشگاه حذفمون میکنه ها ؟؟؟ ”
-    یعنی بریم ؟
-     البته میتونیم کلاس ۴ شنبه رو بریم … وسوسه مناسب دیگه ای هم داری ؟؟
-    آره ، میریم الان از این نون خرما ها میخریم میریم خونتون چایی میزاریم خودمون رو میسازیم بعد میشینیم PES بازی میکنیم ….
-    نوبتی حال نمیده باید با هم بازی کنیم …
-    خب میریم دسته بازی میخریم …
-    ایول خوبه ….
و در حالی که مت ماشین رو استارت میزنه : ” ما که عمرا چهارشنبه رو نمیریم ” و صدای خنده هر دو به وجدان های گول خورده شان به گوش رسید …..

اینگونه شد که آنها سر راهشون نون خرما و دسته بازی خریدند و از ساعت ۱۰ صبح تا ۸ شب PES بازی کردند و دو ساعت خوابیدند و بیدار شدند و دوباره PES بازی کردند و جالب آنکه چون هیچ کودوم با دسته بازی نکرده بودند فقط این بازیکن های بدبخت رو تو زمین دواندند و گلی به ثمر نرسید و  همه بازی ها به وقت اضافه کشیده شد و در آخر ضربات پنالتی نتیجه را تعیین میکرد …. البته از اونجا که اونا اصولا کم نمی آورند همه تقصیرات را بر گردن دسته بازی و فلجی بازیکنان بارسلونا و باگ های بازی و لگن بودن سیستم و حتی کارت گرافیک انداختند ….. اما آنچنان در جو بازی قرار گرفته بودند که وقتی به محوطه جریمه حریف میرسیدند به جای فشردن دکمه شوت خودشان شوت میکردند که این امر خساراتی را برای کیس و میز کامپیوتر به بار آورد … از دیگر دست آورد های این کار نزول سطح بازی تیم های اروپایی به زیر توپ زنی های آسیا بود تا دیگر در این برنامه ۹۰ نگویند سطح فوتبال ما با اروپا خیلی فاصله داره و اینا ….

تا سنت بعد خدانگهدار ….

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۳۰, ۸, ۱۳۸۷
در دسته روزمره

درباره پت

اولین بار که پت رو دیدم هیچ وقت فکرشو نمیکردم که ممکنه یه روز رفیق فابم باشه … البته چشام همچین هم باز نبود ولی بازم دلیل نمیشه … قیافش اینقدر مظلوم و بچه مثبت میزد که آدم رو یاد نقشه فلسطین اشغالی می انداخت … یه صورت شیش تیغ و موهای کوتاه که بیشترش هم ریخته با یه کاپشن احمدی نژادی و یه کیف چرم قلابی که بند شونش پاره شده و به حلقه بقلش گره خورده و کفش نادر که خیلی گستاخانه بهت زبون درازی میکرد اولین تصویریه که تو ذهنم ازش دارم … ولی کم کم که تو محیط دانشگاه بیشتر همدیگه رو دیدیم فهمیدم که قیافش یکی از بزگترین دروغ هایی هست که خدا راجع بهش گفته !!! پت هم از این فرصت کم استفاده نمیکنه و با این قیافه مظلومش چه شارلاتان بازی ها که در نیاورده … شاید همین که بچه نظام آباد هستش سند جامع و مانع ای باشه … چه برسه به اینکه تو جریان اراذل بازی هاش هم قرار بگیری …

هر چی بیشتر میگذشت و برام تعریف میکرد بیشتر احساس نزدیکی با زندگی نکبتی خودم میکردم … بهم گفت که قبلا رتبه ۳۰۰ کنکور شده بوده و مکانیک امیر کبیر میخونده ولی واسه کارهای سیاسی اخراجش کردن … اونم دوباره کنکور داده و اومده تو این طویله (دانشگاه آزاد تهران شمال) … هر بار هم که میدیدیش دنبال کاغذ بازی های گرفتن وام تحصیلی بود.. به جز شجریان هم رسما هیچ آهنگی و خواننده ای رو نمیشناخت .. به قول خودش تلویزیونشون ۶ تا کانال داره که دوتاش هم برفیه .. اما الان دیگه واسه خودش تو موسیقی صاحب سبکه .. البته تو گوش دادنش … اما شاید بیشترین چیزی که مارو به هم نزدیک کرد این بود که هیچ کودوم حوصله جنگولک بازی های بیشتر بچه های دانشگاه رو نداشتیم .. اینایی که تازه با ورود به دانشگاه یکمی آزادی پیدا کردن و به بهونه جزوه و خودکار و هزار تا کوفت دیگه میخوان دو کلمه با جنس مخالف حرف بزنن حال جفتمون رو بهم میزد … آخه ما خیلی زودتر از اینا این کار هارو شروع کرده بودیم و بوسیدیم گذاشتیم کنار … هر جا هم میشستیم حرف این دختره و اون دختره بود ما هم کلا از جمعشون کشیدیم بیرون و اونا رو با بچه بازی هاشون تنها گذاشتیم ..

پت از نظر شخصیتی خیلی سست عنصر هستش … یعنی تا یه فازی بهش بدی زود قبول میکنه … مخصوصا که در راستای فراخی کالیبر باشه … با این کالیبر بالاش هم به هیچ جا نمیرسه میدونم .. سن سگ پیر رو داره هنوز نه کار درست حسابی داره نه درست حسابی درس میخونه .. فقط یه کاناپه داره که مستقیم جلو دریچه کولر قرار میگیره و روش لم میده و واسه خودش پادشاهی میکنه … کامپیوترش هم پهنه رو زمین که بتونه جلوش دراز بکشه و در مصرف انرژی صرفه جویی کنه … یادمه خیلی موقع ها که حوصله کلاس رو نداشتم بهش میگفتم که کی حال داره این همه پله رو تا طبقه سوم بره و اونم زود قبول میکرد که کلاس رو بپیچونیم ..

راستی بزار یکم هم از رکورد ها و چیزا منحصر به فردش بگم … در تمام رشته های تف اندازی (قوس دار و مستقیم و کات دار) رکورد داره … همیشه خدا هم جیباش خالیه … حتی سیگارش رو هم خودش نمیخره و آویزونه این و اونه … موقعی هم که داری باهاش قدم میزنی همیشه باید حواست به پرنده ها باشه چون خیلی دوسش دارن و سر و کلش رو با توالت عمومی اشتباه میگیرن … شاید به خاطر همون اندکی تاسی کلش باشه که زیر نور آفتاب برق میزنه و توجه پرنده سانان رو به خودش جلب میکنه … جو گیریش هم به خودم رفته … کافیه با دو تا رذل دیگه بیفته که تو چهارشنبه سوری همه سطل اشغال هارو به آتیش بکشه یا یه کتاب بخونه و نویسنده بشه !!!

در آخر هم باید بگم :

از دست و زبان که برآید … کز عهده ی وصفش به در آید

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۵, ۸, ۱۳۸۷
در دسته روزمره