توبه سگی
۴ صبح شده بود و همچنان مشغول بازی شطرنج یاهو با جناب تئودور که رتبه استاد بزرگ از رومانی را داره بودم، هرزگاهی سری به فرندفید و اف-پنجی میزدم تا یه وقت آمار علافا و معتادای نت از دستم در نره، غافل از اینکه یه جایی هم هست به اسم سر کار که معمولاً صبح تا ظهرها رو باید اونجا بگذرونم… تا اینکه با پستی در فرندفید مواجه شدم، یه بابایی ساعت و اعلام کرده بود و با احساس غرور توام با شاخ بازی و معتادی و علافی از بیداری تا اون موقع سخن می راند و رفت که بخوابه، تازه یادم افتاد که امروز پنج شنبس و ساعت ۶ باید سر کار باشم، (پنج شنبه ها زیارت عاشورای اجباری داریم، البته نه برای من ولی این هفته حال کرده بودم برم ببینم چه خبره) سریع بلند شدم ودوشی گرفتم و زدم بیرون.
نیم ساعتی زود رسیدم. آروم درو باز کردم رفتم تو، هنوزکسی نیومده بود و همه جا تاربک بود، فکر کنم اونوقت روز فقط منو احمدی نژاد بیدار بودیم. اونجا خیلی سرد بود و هر کاری کردم خوابم نبرد، بلند شدم یه دوری تو حسینیه زدم ناخودآگاه دیدم قرآنی تو دستمه و همینجوری دارم ورق میزنم انگار دنبال چیزی می گشتم ولی نمی دونستم چی، نشستم کنار شوفاژ، کم کم داشت گرمم میشد، به این فکر می کردم چجوری هم کشیدم با این همه خستگی و کم خوابی کله صبحی اومدم زیارت عاشورای اجباری که برای من اجباری هم نبود ، آروم آروم چشمام سنگین شد و خوابم برد…
صدای بلند آوازی تو مایه های دشتی که همینجور نزدیک تر و بلندتر می شد به گوش میرسید، در باز شد و مسئول فرهنگی اونجا که وظیفه ی برگزاری مراسم و داشت وارد شد، چراغ هاو روشن کرد، سریع خودمو جمع و جور کردم و نشستم ، چشمش که به من افتاد انگاری که جن دیده بسم اللهی گفت ابروهاشو کشید توهم و با قیافه ای چروک و متعجب با لحنی پر از نیش و کنایه گفت: مهندس این وقت صبح اینجا چیکار میکنی؟
با صدایی کلفت و پر از خش گفتم: اومدم ببینم شماها این وقت روز اینجا چیکار می کنید. با لبخند کثیفی گفت: خوش اومدی، اگه همه مثل تو پایه بودن دیگه ما مشکلی نداشتیم … ولی چشاش داشت می گفت آخه لاشی تورو چه به این جاها و مراسما… بالاخره از ما کشید بیرونو رفت سراغ اکو و باندا شروع کرد الو ۱،۲،۳ آزمایش می کنیم و …
دوباره داشت خوابم میبرد که چشمم افتاد به قرآن تو دستم و نا خودآگاه آیه ای نظرمو جلب کرد و شروع کردم به خوندن ترجمش:
“و به زنان با ایمان بگو دیدگان خود را [از هر نامحرمى] فرو بندند و پاکدامنى ورزند و زیورهاى خود را آشکار نگردانند مگر آنچه که طبعا از آن پیداست و باید روسرى خود را بر سینه خویش [فرو] اندازند و زیورهایشان را جز براى شوهرانشان یا پدرانشان یا پدران شوهرانشان یا پسرانشان یا پسران شوهرانشان یا برادرانشان یا پسران برادرانشان یا پسران خواهرانشان یا زنان [همکیش] خود یا کنیزانشان یا خدمتکاران مرد که [از زن] بىنیازند یا کودکانى که بر عورتهاى زنان وقوف حاصل نکردهاند آشکار نکنند و پاهاى خود را [به گونهاى به زمین] نکوبند تا آنچه از زینتشان نهفته مىدارند معلوم گردد اى مؤمنان همگى [از مرد و زن] به درگاه خدا توبه کنید امید که رستگار شوید“
بعد از اینکه آیه تموم شد زل زدم به یه گوشه و یاد سفر هفته قبلم به کیش افتادم، بعد عمری به اصرار تنی چند از اراذل به مجلس بزمی در کیش فرا خونده شدیم، عجیب تحویل بازار بود و دوستان سنگ تموم گذاشته بودند (پر از در و داف و می و دود و…) الحق و ولانصاف نیکو مجلسی بود، هنوز یاد و مزش از یادم نرفته.
تو این آیه تنها صحبت از دیدگان، زر و زیور، سینه و پا بود، ما آنجا چه چیزها و چه جاهایی که ندیدیم ، چه چیزها که نخوردیم و چه کارها که نکردیم…
همیشه اینطوری بوده که تا می خوام دور خلاف و خط بکشم حتی برای مدتی محدود، همه اون چیزایی و که می خوام ترک کنم از همه طرف به سمتم هجوم میارن… برای همین از این فرصت به دست اومده کمال سوء استفاده و بردم و سریعاً توبه کردم تا شاید رستگار شویم، دیر زمانی از توبه ما نگذشت که بعد از ظهر همان روز به مجلس تولد یکی از دوستان دعوت شدیم که به پارتی بیشتر شبیه می بود، بسیار مسرور شدیم از اینکه خدا هنوز مارو فراموش نکرده و تا توبه می کنیم به سرعت مورد امتحان و آزمایش قرار می گیریم. اینبار به شدت مجلس قبلی نبود، ولی ما حال خودمونو کردیم.
با این وضعیت اون دنیا چه بلایی قراره سرمون بیاد، دیگه خود خدا می دونه، ما که مطمئناً خیری از این دنیا نصیبمون نخواهد شد و اینجوریام که بوش میاد طبیعتاً به ۴۰ سالگیم نخواهیم رسید، هرچند تو این دنیا دیگه آرزویی هم نداریم. ولی واضح و مبرهن است که سنت امداد خدا شامل حال ما شده و همینجوری در این راه ها هدایت می شیم تا اون دنیا دستشون حسابی باز باشه که هرچوبی با هر سایزی که خواستند به ماتحتمون فروکنند و ما هم دیگه حرفی و دفاعی برای زدن و گفتن نداشته باشیم…
از زندگی سگی این دنیامون براتون بسیار خواهیم گفت، اون دنیا هم که اون بلاهارو قراره سرمون بیارن، فقط یه درخواستی ازشون دارم، اونم اینکه بعد مرگ بزارن حداقل یه نخ سیگار بکشیم، خیلی ها با سیگار قبل مرگ حال میکنن و خیلی جاهام به سنت تبدیل شده ، ولی من دوست دارم اونو بعد مرگ بکشم، مطمئنم حال دیگری خواهد داشت.
از من به شما توصیه که اگه یه وقت تصمیم به توبه گرفتید سعی کنید که با خلوص نیت زیادی به سراغش برید زیراکه مجلسی که خواهید رفت مشتی تر خواهد بود.










