2009 ژانویه | زندگي سگي

ماه : دی, ۱۳۸۷

ایام خوش امتحانات

چند وقتیه احساس می کنم زندگی میتونه چقدر لذت بخش باشه، اون قسمت گهش که سراسر کار بود و استرس دیگه نمیبینم و خبری از آلارم های نفرت انگیز ۶ صبح نوکیای ۱۱۰۰ نیست. صبح ها وقتی چشم باز میکنم ساعت ۱ بعد از ظهره و همونجوری که در بستر خواب به سر میبرم لپ تاپو رو شیکمم وا میکنم و معمولاً یه آهنگ تو جانر blues پلی میکنم که امروز Always – Bon Jovi بود و بعد از یه چای و صبحونه مختصر در همین پوزیشن سری به وبلاگ عزیز میزنم و بعد از کلی کامنت بازی و فید خوندن و لودگی کردن تو نت میرم سراغ سریال Lost. بعد از تماشای یکی دو قسمت از Lost ناهار آماده شده و تازه اون موقع ست که به ناچار دل از رختخواب عزیز میکنم و تن لشمو به مبال میرسونم.

امروز برای تنوع یه سر رفتم بیرون تا ببینم چه چیزهای جزابی به چشمم میخوره که تاحالا قدرشو نمیدونستم، اول رفتم یه دکه روزنامه فروشی یه پاکت مارلبورو قرمز بگیرم، موقع برگشت دیدم مجله شبکه، هفته نامه عصر ارتباط، روزنامه اعتماد هم خریدم. سر راه رفتم پارک، پر از پیرزن و پیرمردایی بود که کلی به هم نخ میدادند و نیگا بازی میکردن و … نشستم یه نخ مارلبرو قرمز آتیش کردمو شروع کردم به خوندن روزنامه، تقریباً تمام مطالب مزخرف و چرندی که یه مشت به اصطلاح روشنفکر اَن مغز نوشته بودند رو خوندم، دیگه ماتحتم داشت یخ میزد که قصد برگشت به لونمو کردم.

در راه برگشت تنی چند از ارازل دیده شدند، علافتر از من تو اون سرمای سگ سوز دنبال دختر مردم راه افتاده بودند که مخش کنند، رفتم سراغشون: خاک تو سرتون خجالت نمیکشید؟! کی میخواین بزرگ شید، این همه لذت و عشق و حال تو این دنیا وجود داره اما شما هیزای ایدزی هیچوقت آدم نمیشید، عین این مَنی تو مغزا تا یه ک*نه قلمبه میبینید سرخرو کج میکنید اونوری… هر کدومشون ۵۰ تا دوست دختر هم دارند ولی دست خودشون نیست دیگه، مریضیه. بعد کلی منبر و نصیحت راضیشون کردم تا یه سر بریم قلیون.

بچه ها یه پرتقال و یه دوسیب گرفتن، منم لاتیش کردمو یه قلیون با تنباکوی چوب (خوانسار) گرفتم. عینه این پیرمردهای دهه ۶۰ که همه عشقو حالاشونو قبل از انقلاب کردندو به ماتحت سوخته ی جوانان انقلابیه امروز می خنند همچو اگزُز تراکتور شروع به تولید دود کردم… بچه های محل از کفتر بازی هاشون گفتند، اینکه کی کلی حیوون باخت داده و کی غریب گرفته و … بعضی ها هم که به شغل شریف دلالی مشغولند از وضع بازار گلایه داشتند و کلی فحش نثار رئیس جمهورتون کردند… بعضی ها هم از سیستم ها و ماشین های جدید گله مند بودند که بازار دزدیه ضبط و لاستیک و اینا کسات شده. منم که تازه روزنامه خونده بودم (خورده بودم) شروع کردم به تشریح مسائل سیاسی و اقتصادیه کشور و این که اینا از گور کی و کجا آب میخوره، مطمئناً هیچی از حرفام دستگیرشون نشد، ولی حداقل راضی شدند سال دیگه تو انتخابات شرکت پرشوری داشته باشند.

در این میان تماسی حاصل شد مبنی بر اینکه: حاجی عصر چی کاره ای؟! تنی چند از دوستان فرهیخته و روشن فکر بودند اعم از روزنامه نگار و هنرمند و مهندس که قرار کافه نادری تنظیم شد. بنابراین دل از قلیون خوانسار و چای نبات و جمع ارازل محل کندم و راهیه کافه نادریو قهوه ترک به همراه سیگار مارلبورو قرمز بعدش شدم.

بعد از عزیمت به منزل نگاهی به برنامه امتحانات انداختم تا ببینم اوضاع از چه قراره…! این ترم یه خریتی کردمو ۲۰ واحد گرفتم اونم از نوع اختصاصیش، (گرافیک، شبکه، مهندسی نرم افزار، طراحی الگوریتم، سیستم عامل، ریزپردازنده و دوتا آزمایشگاه). با یه حساب سرانگشتی که کردم قریب به ۳۰۰۰ صفحه جزوه و کتابو باید تو ۵ روز بخونم حالا اگه رمان بود یه چیزی ولی متن اختصاصی که بعضاً زبان اصلی هم باشه فشار زیادی به ما تحته گشاد ما وارد خواهد کرد. همینجور که به عمق فاجعه نزدیکتر میشدم، متوجه شدم که این همه لذت و عشق و حال داره از کجا آب میخوره بنابراین با یه حس خوب همراه با آرامشی که بهم دست داده بود یه برنامه ریزی خوب کردم تا لذت بیشتری از این دوران ببرم، این ایام تکرار نشدنی ست…

شب هم که میشد دیدن فوتبالای لیگ برتر انگلیس و دنبال کردن خبرهای مسخره ی ورزشی، سیاسی و تمشاشای مستقیم جنگ غزه … حتی پیگیری و دیدن سریال های آشغال و بی محتوای این روز های تلویزیون و… لذت خاصی داره که فقط تو این ایام میشه درکش کرد، آخر شبام که لالیگای اسپانیا و باز هم چند قسمتی از Lost و ناگهان خواب…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۵, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته دانشگاه, روزمره, مناسبت ها

من، فرندفید ، امتحان و خواب

ساعت ۶ صبح بود . ۶ صبح شنبه ! همیشه از روزای شنبه بدم میاد .. روز نحسیه .. شنبه ها کابوس روزهای پنج شنبه و جمعه اس … فکر کنم واسه همه همین طور باشه چون شروع هفته و کار و درس و بدبختیه ( چقدر هم ما کار میکنیم و درس میخونیم ) … خلاصه از شب بیدار بودم و مشغول کد نویسی بودم تا یه برنامه(bot) بنویسیم که به صورت اتوماتیک تو فرندفید پست هارو لایک کنه تا ملتی رو از این کار معاف کنم … نمیدونم شما ها چقدر با فرندفید آشنا هستین ولی اگه توش عضو باشین میدونید که کار اکثر ایرانی ها توش همینه … به طور مثال اصغر توپیت میکنه که “من باید برم دستشویی” و میبینی صغرا و غضنفر و کامبیز یه چشم و صدتا آدم دیگه این نوشته رو لایک کردن !!! و ۵۰ تا آدم دیگه هم کامنت گذاشتن که چرا میری یا منم با خودت ببر یا اینکه این وقت شب چه معنی داره آدم بره دست شویی و اینا !!!! بعد با خودت میگی حتما من یه ایرادی دارم که این مطلب برام جالب نیست و احتمالا فراتر از IQ من هستش که بفهمم …

خلاصه بعد از کمی کندو کاو میبینی که نه ، بیماری مزمن ایرانی ها در شبکه های اجتماعی مجازی به اینجا هم رسوخ کرده و این لایک کردن ها و کامنت ها یه جورایی همون نوشابه باز کردن خودمونه که من نوشته تو رو لایک میکنم تا تو هم همین کارو برا من بکنی !! خلاصه اینجوری شد که من یهو تصمیم گرفتم یه برنامه کارخونه نوشابه سازی بنویسم تا ملتی رو از تشنگی نجات بدم … اینجوری شاید وقت یه سری از جوونا هم که دائما در حال لایک کردن هستن آزاد شه و برن کار های مفید تری انجام بدن مثلا در اینترنت تحقیق کنن و یا وبلاگ زندگی سگی رو بخونن !!!

خلاصه بعد از اینکه بخش اصلی برنامه ام کار کرد یه نیگا به ساعت انداختم ! همون ۶ صبح که بالا گفتم … نمیدونم چرا یهو حس عذاب وجدانی گرفتم و به خودم گفتم حالا که تعطیلی قبل امتحاناست بزار یه برنامه درسی برا خودم بریزم که یه سری از درس هارو بخونم تا شب امتحان مجبور نشم خودم رو به نسکافه و سیگار و هزار تا کوفت دیگه ببندم که خوابم نبره !!! بعدشم یه کار مفیدی برا امروز کرده باشم تا وقتی که میرم بخوابم از هدر دادن این روزا عذاب وجدان نداشته باشم !!

سایت دانشگاه رو باز کردم تا برنامه امتحانیم رو ببینم … دیدم اولین امتحانم شنبه ۲۱ امه و خیلی خوشحال رفتم و سالنامه ام رو آوردم تا واسه هر روز یه درسی رو توش بنویسم که بخونم … برا اینکه بدونم امروز چندمه و ما الان در کودوم صفحه هستیم زنگ زدم ۱۹۲ و صدایی رو شنیدم که باورم نشد !!! یارو میگفت امروز شنبه ۲۱ دی هستش … تا چند دقیقه چت کرده بودم .. آخه یعنی چی من فکر میکردم شنبه هفته دیگه امتحانا شروع میشه !!! بدبختی این بود که نمیدونستم ساعت امتحان چنده و به هر کودوم از همکلاسی هم زنگ زدم همه خواب بودن … چون پول دانشگاه رو نریخته بودم حتی کارت امتحانا رو هم نداشتم .. سریع ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت دانشگاه تا روی برد ساعت رو پیدا کنم …

خوشبختانه امتحان ساعت ۱ بود و با شانسی که من دارم انتظار میرفت ۸ صبح باشه !! بعد که خیالم یکم راحت شد دوباره خیالم ناراحت شد که حالا من از رو چی بخونم که کتابش رو ندارم و کله صبح هم هیچ کتابفروشی باز نیست … یه ۲ ساعتی تو ماشین نشستم بلکه یکی از بچه ها زود بیاد دانشگاه و کتاب همراهشون باشه ولی خبری نشد ؛ یکی از اونایی که بهشون زنگ زده بودم بهم زنگ زد و فحش میداد که تو خجالت نمیکشی ۶ صبح به من زنگ زدی … منم جریان رو گفتم و بهم گفت یه جزوه ۸ صفحه ای تو انتشارات دانشگاه هست اون رو بگیر و بخون … من هم خیلی خوشحال جزوه وصایای حضرت امام رو گرفتم و بعد از اینکه خوندمش به این نتیجه رسیدم که هر سوالی اومد باید بنویسم کمک به محرومین و مستضعفین و زیر پرچم استکبار !!! حتی وقت اضافه هم اومد و زنگ زدم به پت تا بیاد دانشگاه و نزاره خوابم ببره  چون رسما گوز خواب بودم … امتحان رو هم همونجور که گفتم نوشتم و یه سوال رو خالی گذاشتم که بعد امتحان بچه ها گفتن استاد بالای سر من جواب اون سوال رو بلند برای همه کلاس گفته و من اینقدر چت بودم که نفهمیدم و همه اون سوال رو نوشتن جز من !!

بعدش هم با پت رفتیم خونه ما و تا شب نشستیم با هم پای کامپیوتر PES (فوتبال) بازی کردیم و من چشمم رو یه لحظه میبستم و باز میکردم میدیدم دقیقه ۸۰ شده و من ۵ تا گل عقبم … و پت انتقام همه شکست هاش رو ازم گرفت در این مدت … کلا هیچ وقت شعور بازی جوانمرده رو نداشته و حتی وسط بازی که توپ رفته بیرون و من مثلا میام سیگار روشن کنم یهو میبینم بازی رو شروع کرده و ۲ تا گل هم زده … با این اخلاق گهش خیلی حال میکنم :دی

خدافظ

پی نوشت : این آیکون های بالای ساید بار هم از دستاورد های همین شب مقدس است !!

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۲, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته دانشگاه, روزمره

عاشورا دیروز تا امروز

دیروزترها محرم حال و هوا و رنگ و بوی دیگری داشت، همه با شور و شوق خاصی تکیه ها و حسینیه ها رو آماده میکردند و به نوعی سعی می کردند سهمی در این مراسم داشته باشند… مداحان بگونه ای روضه می خوندند و عزاداری می کردند که ستم های تمام ستمگران عصر یادآوری می شد و لعن و نفرین میکردند تمام یزیدان دوران را… که حقیقتاً تمامی حاکمان ظالم و ستمگر ترس داشتند از مراسم عزای حسینی…
با اجتماعاتی که شکل میگرفت علاوه بر عزاداری های سنتی و پرشور محفل مناسبی هم برای بحثهای روز اعم از سیاسی، اجتماعی و… پیش می اومد که معمولاً سخنرانان مطلع و آگاهی بودند که قبل از مدیحه سرایی و عزاداری با مدد از عظمت و گستردگی حادثه تاریخی کربلا، مردمو از مسائل و اتفاقاتی که اطرافشون میگذره آگاه می کردند و هیچ اجتماع و مراسمی به این اندازه بین مردم تأثیر گذار نبوده، مصداق آن هم عاشورای سال ۵۷ بود که به صورت خودجوش تبدیل به راهپیمایی عزیمی شد که پایه وحدت ملی، مردمی و انقلاب شد…

امروز که به مراسم عزای حسین میریم تنها صحبت از چگونه کشته شدن او و یارانش است و تا دلتان بخواهد مداح و مرثیه خوان در سبک ها و مدل ها و با استفاده  از ابزار آلات مختلف کاملاً موشکافانه و با جزئیات کامل لحظه به لحظه حادثه کربلا رو شرح میدهند و کاملاً حرفه ایی به این امر مشغولند. طرفداران خاص خود را هم دارند و چنان غرق شور حسینی و ماجرای کربلا شده اند که اصل موضوع فراموش شده و دیگر سخنی از «چرا؟» کشته شدن حسین(ع) نیست…
حادثه عاشورا اختلاف و دعوای بین یزید و امام حسین نبود بلکه ریشه ای تاریخی و بس عمیق دارد که حتی می توان در جنگ بدر و کینه هایی که در آن زمان شکل گرفت جستجو کرد، که در زمان امام حسین سر باز کرد و منجر به حادثه کربلا شد… زمامداران حکومت اسلامی (قلابی) متوجه اسلامی دیگر شده بودند، این اسلام با اسلام آنها، این حکومت دینی با حکومت دینی که آنها از آن دم میزدند متفاوت می نمود…

جنگ های جمل، صفین و … مسموم کردن امام حسن… تا حادثه بزرگ کربلا ریشه در مسائل و کینه های عمیق تاریخی داشت که فکر میکنم تمامی آن در این نطق حضرت علی(ع) جای گیرد:
“عده ای از شما را دنیا فرا گرفته، مستغلات بسیار برای خود دست و پا کرده اید، نهر و جویبارها کشیده و بر مرکب های راهوار سوار می شوید… آن چرا در آن فرو رفته اید از شما باز خواهم گرفت… و شما را به حقوقی که میدانند باز می گردانم… “
“آگاه باشید که هر مردی از مهاجرین و انصار که تصور کنند به خاطر سابقه شان در اسلام یا نسبت شان با ما و یا صحابی بودن بر بقیه برتری در اموال عمومی دارد، بداند که فضیلت و تقوای هر کس نزد خداست”

تمام حرف علی و حسین این بود که اگر دین دارید، تقوا دارید، و یا حتی سابقه ی جهاد دارید معنیش این نیست که سهمتون از بیت المال باید بیشتر از بقیه باشه، بلکه پاداشتان در آخرت نزد خدا بیشتر خواهد بود… مزدتونو در آخرت از خدا بگیرید نه از بیت المال.

یا در جای دیگر فرمودند:
“به هرجا که مینگری یا ثروتمندان بی درد و مرفحان عیاش و ناسپاس میبینی یا بخیلانی که حق خدا و محرومان را نمیدهند وخودسران مستبدی که از شنیدن وعظ الهی کر شده اند و یا فقیرانی که عذاب می کشند”

تمام حرف علی، حسین و یارانشان این بود که عدالت بدون تقوا به درد نمی خوره و اصلاً امکان نداره که تحقق پیدا کنه و نه حتی تقوای شخصی بدون تقوای اجتماعی، که همون عدالت باشه … عدالت همون تقوای اجتماعی ست.
این اسلام (اسلام واقعی) همیشه برای حاکمان و خلفای وقت، اسلام خطرناک و غیر قابل تحملی بوده و هست. و همیشه با قدرت و ثروت حاکمان به مبارزه برخواسته و همانطور که میدونید عزاداری ما هم از مسیر اصلی خود خارج شده و به سمت و سوی دیگری هدایت شده و در این مسیر پیش میرود و داره تبدیل به یه سرگرمی اجتماعی میشه تا عزاداری واقعی، البته هستند هیئدت ها و مراسم هایی که اصیلت خودشونو حفظ کردند و…

به قولی این مراسم یک مراسم عظیم سیاسی ست  که باعث عزت و وحدت ملی خواهد شد و به گونه ای باید برگزار شود که امثال رضاخان راه نیفته توش سینه بزنه، حسینی که خود یزید براش مراسم ختم نگیره، حسینی که انگلیس و دربار در مراسمش قمه و علم عزاداری توزیع نکنه …


نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۰, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته روزمره, مناسبت ها

محرم – نوحه خونی (۱)

این روز ها چه بخوای چه نخوای صدای دسته ها و روضه خونی ها باعث میشه روزهایی برامون رقم بخوره که با روزای عادی فرق داره … محرم !!!! من آدمی نیستم که اعتقادات دینی قوی داشته باشم ولی از اونایی هم نیستم که بگم موضع مخالف با هرچیزی که تو دین هست داشته باشم ، فکر میکنم عقل آدم خیلی چیزا رو میتونه براش روشن کنه ؛ نمیدونم چه حسیه که وقتی صدای این دسته ها از بیرون میاد دیگه نمیتونم تو خونه بمونم ..  مثل چهارشنبه سوری … آدم فکر میکنه اگه تو خونه بمونه داره یه چیزی رو از دست میده .. یعنی اگه به خودم باشه ترجیح میدم به جای تماشای دسته ها و دید زدن تریپ های عجیب و غریب امروزی دختر و پسرها ( که البته مخالفش نیستم ) و یا اینکه با بچه ها تو یه ماشین جمع بشیم و اونا یه نوحه دوپس دوپسی بزارن و صداشو بدن بالا و تو سر و کله هم بزنن تو خونه بشینم …. حتی اگه قرار باشه برم یه مجلسی  که توش قراره از کربلا بگن و عزاداری کنیم ترجیح میدم به جاش یه کتاب بخونم هرچند مرتبط با عاشورا نباشه اما بهم یه بینشی نسبت به زندگی بده  و یا سخنرانی یه آدمی مثل قمشه ای رو گوش بدم … ولی همین حسی که گفتم باعث میشه تو خونه نمونم و بزنم بیرون

مثل هر سال با پت قرار گذاشتیم چند روز اون بیاد محل ما و چند روز هم من برم محلشون … آخه پت خونشون نظام آبده و منم ستارخان و خیلی از هم دوریم و محل هر دوتامون هم یه جورایی تو مراسم اجتماعی جزء جاهای شلوغ محسوب میشه … اما خارج از درست یا غلط بودن نحوه اجرای این مراسم که جای بحث زیادی داره یه چیزایی دیدم (مثل هر سال) که فکر میکنم خیلی زننده بود !!!

من و پت داشتیم قدم میزدیم که دیدیم هیئت سر خیابون خسرو داره غذا میده و صف خیلی کوتاهی هم هست … ما هم کلی سیگار کشیده بودیم و واسه اینکه مزه دهنمون عوض شه تصمیم گرفتیم بریم تو صف وایسیم … کسی که غذا رو پخش میکرد همش داد و بیداد میکرد که آی ما ۱۵۰۰ تا مهمون داریم امشب و یه دونه بیشتر غذا نمیدیم و اینا … بعد یه دختره بود بهش گفت که تو قبلا غذا گرفتی و دختره هم انکار که نگرفتم و اونم ادعا که من مغزم مثل کامپیوتره و یادمه … خلاصه نوبت به جلویی من که رسید دیدم یارو قاطی کرد که مگه نمیگم یکی بیشتر نمیدیم و در و کوبید و گفت دیگه غذا بی غذا … من هم که نافم رو گویا با قحطی بریدند و اصولا اگه دریا هم میریم باید با خودمون آفتابه ببریم به این مسئله عادت داشتم و از صف ملت که داشتن التماس میکردن زود اومدم بیرون …. اما دلم میخواست به یارو میگفتم که آخه تخم سگ اولا که تو به قیافت نمیخوره یه هزاری ته جیبت باشه الکی خودت رو صاحب هیئت نشون نده … بعدشم اگه ۱۵۰۰ تا مهمون داری ( بحث افه چسکی هیئت ها ) پس واسه چی درو باز میکنی که به ملت غذا بدی ؟؟ بعدشم فکر میکنی ملت مثل ننه بابات گشنه ان که محتاج غذا باشن ( تا اونجا که من میدونم اکثر مردم برا تبرکش میگیرن ) … به اینجا که رسیدم و دوباره یه نیگا به صف انداخنم دیدم شاید گشنه نباشن ولی واسه تبرک هم نیست … ملت واسه هر چیز مفتی سر و کله میشکونن حتی اگه سیر باشن … تو فرهنگمون رفته .. وگرنه چرا یکی باید توهین های یکی مثل اون رو تحمل کنه واسه تبرک ؟؟ اصلا اگه واسه تبرک میخواد برا چی طرف میاد ۶ بار تو صف وا میسته که ۴ تا غذا اضافی هم بگیره ؟؟؟ مگه یه قاشق با یه دیس فرقی میکنه تبرکش ؟؟؟

با پت یکم راجع به این موضوع حرف زدیم ؛ به یه نتیجه دیگه هم رسیدیم … توجه به کمیت به جای کیفیت هنوز تو رگ و خون ما جریان داره … طرف ۲۰۰۰ تا غذا میده نیم اپسیلون توش گوشت پیدا نمیشه … ما که پول تو بساطمون نداریم ولی با پت گفتیم اگه قرار باشه یه روزی غذا بدیم ۲۰ تا دونه میدیم ولی بهترین غذا با بهترین کیفیت !!!

حالا از اینا که بگذریم مسئله روضه خونی های محرمه !!! شاید خیلی تکراری باشه که بخوام بگم همش میگن چه جوری شهید شد نمیگن چرا شهید شد ! ولی اونروز یه سی دی دیدم که یکی از این نوحه خونای معروف بود … اینقدر به چشم مسخره اومد که نمیتونم توصیف کنم … یارو نشسته با یه سری آدم دورش به صورت از قبل هماهنگ شده … یه کتاب الکی جلوش باز کرده که بگه حرف های من سند داره … اینو میگم چون شک ندارم اون کتاب رو یک بار هم نخونده … بعد این نوحه میخونه ، یکی از رفیقاش اون پشت افکت اوس اوس رو اجرا میکنه ، اونیکی صدای گریه رو اضافه میکنه و چند تای دیگه هم تو سر و کله میزنن برا فیلم برداری … و شعری هم که میخوند واقعا بی محتوا بود و حتی صحنه کربلا رو هم توصیف نمیکرد .. تازه آخرشم همون دوستاش یه ردای سبز جادویی بهش دادن که یه جورایی همون نوشابه باز کردن خودمون بود !!! بعد مجلسی خدا تومن میگیرن اینا … داشتم چیزایی که اینا میخونن رو با آهنگ های آلبوم علیرضا عصار مقایسه میکردم … واقعا این کجا و اون کجا ؟؟؟ فکر کنم یکی از مصادیق بارز “خرقه پوشان دغل کار دورو” در آهنگ خاک خونین عصار همین ها باشند .

ادامه دارد …

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۱۷, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته روزمره, مناسبت ها