ایام خوش امتحانات
چند وقتیه احساس می کنم زندگی میتونه چقدر لذت بخش باشه، اون قسمت گهش که سراسر کار بود و استرس دیگه نمیبینم و خبری از آلارم های نفرت انگیز ۶ صبح نوکیای ۱۱۰۰ نیست. صبح ها وقتی چشم باز میکنم ساعت ۱ بعد از ظهره و همونجوری که در بستر خواب به سر میبرم لپ تاپو رو شیکمم وا میکنم و معمولاً یه آهنگ تو جانر blues پلی میکنم که امروز Always – Bon Jovi بود و بعد از یه چای و صبحونه مختصر در همین پوزیشن سری به وبلاگ عزیز میزنم و بعد از کلی کامنت بازی و فید خوندن و لودگی کردن تو نت میرم سراغ سریال Lost. بعد از تماشای یکی دو قسمت از Lost ناهار آماده شده و تازه اون موقع ست که به ناچار دل از رختخواب عزیز میکنم و تن لشمو به مبال میرسونم.
امروز برای تنوع یه سر رفتم بیرون تا ببینم چه چیزهای جزابی به چشمم میخوره که تاحالا قدرشو نمیدونستم، اول رفتم یه دکه روزنامه فروشی یه پاکت مارلبورو قرمز بگیرم، موقع برگشت دیدم مجله شبکه، هفته نامه عصر ارتباط، روزنامه اعتماد هم خریدم. سر راه رفتم پارک، پر از پیرزن و پیرمردایی بود که کلی به هم نخ میدادند و نیگا بازی میکردن و … نشستم یه نخ مارلبرو قرمز آتیش کردمو شروع کردم به خوندن روزنامه، تقریباً تمام مطالب مزخرف و چرندی که یه مشت به اصطلاح روشنفکر اَن مغز نوشته بودند رو خوندم، دیگه ماتحتم داشت یخ میزد که قصد برگشت به لونمو کردم.
در راه برگشت تنی چند از ارازل دیده شدند، علافتر از من تو اون سرمای سگ سوز دنبال دختر مردم راه افتاده بودند که مخش کنند، رفتم سراغشون: خاک تو سرتون خجالت نمیکشید؟! کی میخواین بزرگ شید، این همه لذت و عشق و حال تو این دنیا وجود داره اما شما هیزای ایدزی هیچوقت آدم نمیشید، عین این مَنی تو مغزا تا یه ک*نه قلمبه میبینید سرخرو کج میکنید اونوری… هر کدومشون ۵۰ تا دوست دختر هم دارند ولی دست خودشون نیست دیگه، مریضیه. بعد کلی منبر و نصیحت راضیشون کردم تا یه سر بریم قلیون.
بچه ها یه پرتقال و یه دوسیب گرفتن، منم لاتیش کردمو یه قلیون با تنباکوی چوب (خوانسار) گرفتم. عینه این پیرمردهای دهه ۶۰ که همه عشقو حالاشونو قبل از انقلاب کردندو به ماتحت سوخته ی جوانان انقلابیه امروز می خنند همچو اگزُز تراکتور شروع به تولید دود کردم… بچه های محل از کفتر بازی هاشون گفتند، اینکه کی کلی حیوون باخت داده و کی غریب گرفته و … بعضی ها هم که به شغل شریف دلالی مشغولند از وضع بازار گلایه داشتند و کلی فحش نثار رئیس جمهورتون کردند… بعضی ها هم از سیستم ها و ماشین های جدید گله مند بودند که بازار دزدیه ضبط و لاستیک و اینا کسات شده. منم که تازه روزنامه خونده بودم (خورده بودم) شروع کردم به تشریح مسائل سیاسی و اقتصادیه کشور و این که اینا از گور کی و کجا آب میخوره، مطمئناً هیچی از حرفام دستگیرشون نشد، ولی حداقل راضی شدند سال دیگه تو انتخابات شرکت پرشوری داشته باشند.
در این میان تماسی حاصل شد مبنی بر اینکه: حاجی عصر چی کاره ای؟! تنی چند از دوستان فرهیخته و روشن فکر بودند اعم از روزنامه نگار و هنرمند و مهندس که قرار کافه نادری تنظیم شد. بنابراین دل از قلیون خوانسار و چای نبات و جمع ارازل محل کندم و راهیه کافه نادریو قهوه ترک به همراه سیگار مارلبورو قرمز بعدش شدم.
بعد از عزیمت به منزل نگاهی به برنامه امتحانات انداختم تا ببینم اوضاع از چه قراره…! این ترم یه خریتی کردمو ۲۰ واحد گرفتم اونم از نوع اختصاصیش، (گرافیک، شبکه، مهندسی نرم افزار، طراحی الگوریتم، سیستم عامل، ریزپردازنده و دوتا آزمایشگاه). با یه حساب سرانگشتی که کردم قریب به ۳۰۰۰ صفحه جزوه و کتابو باید تو ۵ روز بخونم حالا اگه رمان بود یه چیزی ولی متن اختصاصی که بعضاً زبان اصلی هم باشه فشار زیادی به ما تحته گشاد ما وارد خواهد کرد. همینجور که به عمق فاجعه نزدیکتر میشدم، متوجه شدم که این همه لذت و عشق و حال داره از کجا آب میخوره بنابراین با یه حس خوب همراه با آرامشی که بهم دست داده بود یه برنامه ریزی خوب کردم تا لذت بیشتری از این دوران ببرم، این ایام تکرار نشدنی ست…
شب هم که میشد دیدن فوتبالای لیگ برتر انگلیس و دنبال کردن خبرهای مسخره ی ورزشی، سیاسی و تمشاشای مستقیم جنگ غزه … حتی پیگیری و دیدن سریال های آشغال و بی محتوای این روز های تلویزیون و… لذت خاصی داره که فقط تو این ایام میشه درکش کرد، آخر شبام که لالیگای اسپانیا و باز هم چند قسمتی از Lost و ناگهان خواب…























