2009 فوریه | زندگي سگي

ماه : اسفند, ۱۳۸۷

زندگی سگی ما و شاهین نجفی

Audio clip: Adobe Flash Player (version 9 or above) is required to play this audio clip. Download the latest version here. You also need to have JavaScript enabled in your browser.

متن آهنگ زندگی سگی ما از شاهین نجفی ( آلبوم ما مرد نیستیم ) :

” ابلها ! مردا ! عدوی تو نیستم من !

انکار توام ! ”

- دو تا “ت ” بَده !

تاریخ و ترک سیگار

مرض عادی می شه واسه جماعت بیمار !

مثل درد پر*یود و یه کمی بیشتر

داری می میری ادای زنده ها رو در نیار !

لک خون گوشه لبته ! چسبیده ! وردار

من و این خانوم رابطه ای نداریم سرکار !

باید بلند بگی

ولی خوب شاش بند شدی !

به تو هیچ ربطی نداره ! شعار رو دیوار !

می خوان خانوما و آقایون از هم تفکیک شن !

بوش و لابی یهود ببین و تحریک شن

و مسیح لات دم کوچه با دستمال یزدی

به قول ” مریم هوله ” نیچه تو لباس کردی

یه هاله ی مقدس رو سر مترسک!

یکی بزغاله می بینه همه رو ! یکی هم سگ !

شکم سیر و مغر پیر و انقلاب مخملی !

چریک کت شلواری و چه گوارای فکلی !

سیاسیای مست و مستای معتقد !

دکتر و پرفسور با پیشوند سید !

مفتی بی ریشه و ریشه ی مفتی ! امت گشنه !

کرم و کلام کذب و کشف و کتاب کهنه

دولت بیمار ! ملت بیزار ! مدیر غایب

جوون و جلق و جهاد اکبر و امام نائب

شهید زنده و زنده های مرده بی کفن

چماق و چراغ ِ دین چلغوزای بی وطن

فردوسی ! خط امامی با سربند یا زهرا

حافظ ! یه بسیجی کلاچ به دست سر کوچه ها

حقوق بشر بشر بی هدف های شیرین

تلفیق مسجد با نمای کاخ سفید کرملین

فمینیست مردونه ! حق زن می شه بازیچه !

فالاچی با دامن مینی ژوپ و سبیل نیچه

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رل جنازه ای که زنده است

به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی !

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی !

دختر خاله ی محجبه !یاد هفت سالگی

! زیر پتو ! دکتر بازی و کشف یک سادگی

زن همسایه ! مشکل جن سی ! شوهر بیکاره

سه سال حبس و یه آش نخورده و س#ک#س نیمه کاره

دوستی با دوست مامان و بیوه های تشنه لب

عاشق دختر همسایه فقط واسه یه شب

شبای عاشورا و فیلم پو#رو#نو خونه خالی

شب شعر و روزای سگی و معشوق خیالی

حسرت بوسیدن لبت وسط خیابون !

عقده ی هم آغوشی با تو بی ترس زندون

دنبال کردنت تو خیابون و کوچه خلوت

یه گل پژمرده با نامه یا با ده دقیقه صحبت

یه قلب شونزده ساله که از ترس مامور می زنه

مامور اگه نبینه ! خونواده سرتو می زنه

یه بکارتی ! که معنیش واست غریبه

غیرت داداش و بابا که حالا شدن غریبه

فرار و خیابون و اعتیاد و فحشا !

قصه هایی که شاید تکراری شده واسه ما

مسیح عربده کش با دستمال یزدی

مریم واست هیچ شانسی نیست که به خونه برگردی

مریم بیوه و مریم بی حق حضانت !

مریم بی ارث و مریم بی حق شهادت !

مریم تو بنده واسه چند تا دونه امضا !

مریمی که خودکشی شده توی بازداشتگاه

به نقش سیاهی لشگر تو فیلم راضی باش

چشاتو ببند و فقط به فکر بازی باش

خر شو از خودت دست بکش ! افول کن !

ببند دهنتو ! شرایطو قبول کن !

این سنت پیغمبره ! بپذیر !

زن یا مرد ! فرقی نمی کنه ! بمیر !

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی

این یعنی نقش من تو فیلم زندگی سگی

رول یه جنازه که زنده است به همین سادگی

نفس کشیدن تو یه متن خسته با خط کشی

آخر قصه ی همه است ! آخر سگ کشی

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۴, ۱۲, ۱۳۸۷
در دسته روزمره

شرح ماوقع فی الماه اخیر

یعنی این پت آسایش دو گیتی رو از ما گرفت بس که هر بار ما این مسنجر لعنتی رو باز کردیم دیدیم ۴ تا آف گذاشته که ۳ تاش فحشه و آخریش هم اینه که برو وبلاگ رو آپ کن … حالا تا ۱ ماه پیش این ما بودیم که به هر دری میزدیم بلکه این پت منت نهاده و یه چیزی بنویسه ها ، اما نمیدانیم که اکنون چه شده که جامون عوض شده !! البته ما هم هیچ عنادی با پروسه آپیدن وبلاگ نداریم ، لیک نمیدانیم چرا آن هنگام که زندگیمان لبالب از رخدادها میشود دستمان به نوشتن نمیرود تا آنها را در اینجا ثبت کنیم  … حال بیش از این خون کثیفمان را ناراحت نمیکنیم و میرویم سراغ اصل مطالب :

۱-    به تازگی کشف کرده ایم که ستون وسط پارکینگ خانه مان موجودیست جاندار و خطرناک … البته شاید این نظریه درست نباشد اما شواهد تجربی نشان میدهد که تقریبا تمام خانم های شوماخر آپارتمان ما دست کم یک بار مورد حمله این ستون قرار گرفته اند … گویا این بار نوبت از آن خواهر گرامی ما شده و این ستون به طرز فجیعی سعی کرده درب های رخش عزیزمان را از جای بکند و وارد اتومبیل شود اما سیستم ایمنی پرایدو که زبانزد خاص و عام است و همچنین دست فرمان خواهرمان به عنوان یک خانوم باعث شد در این ماجرا تلفات جانی نداشته باشیم و تنها صافکاری و رنگ کاری یک طرف ماشین که آن هم مبلغ ناچیز ۲۰۰ تومان بود را بپردازیم . من شخصا معتقدم دست فرمان بانوان واقعا عالی است و این ستون ها و تیرک ها و جدول ها و … در سطح شهر هستند که به آنها حمله ور میشوند … البته چند موردی هم دیده ام که گاهاً و یا گاه و ناگاهاً وسط اتوبان خاموش میکنند و یا دنده عقب به صورت مارپیچ و … حرکت میکنند که البته در میان این همه راننده زن بسیار اندکند !!! و تنها یک بار که کنار خیابان پارک کرده بودیم و در ماشین نشسته بودیم بود که ناگهان یک دختر خانم سوار بر GLX مستقیم آمد زدبر پیکر خاموش پرایدو ما که بعدا فهمیدیم که گویا ایشان هم از یک جدول فرار می کرده …..

۲-    ما در این ایام موفق شدیم رکورد بی نظیر تمام کردن سریال لاست در چهار روز را به نام خود ثبت کنیم به طوری که طبق آخرین محاسباتمان در شبانه روز ۲۰ ساعت لاست میدیدیم و ۴ ساعت باقیمانده را هم خواب لاست میدیدیم. این بی جنبگی باعث و بانی گردید که روز انتخاب واحد را فراموش کنیم و به جرگه متاخرین در ثبت نام بپیوندیم و نتیجه آن که اسامی هر چی استاد کور و کچل در دانش گا بود را یک جا میتوانید در برگه برنامه کلاس های این ترم که چه عرض کنم این تر ما ببینید . (* Lost سریالی است که ۵ سیزن آن ساخته شده و حدودا ۱۰۰ قسمت ۴۰ دقیقه ای است )

۳-    چند هفته پیش مصادف بود با ظهور ۲۴ امین اختر مفلوک و شوربخت زندگی ما و از آنجا که ستاره طالع ما سپکا (سگ) است دریغ از یک نفر انسان عاقل و بالغ که به ما این یوم النحس را تسلیت بگوید … البته دروغ چرا سه نفر بودند که اس ام اس دادند که خاک بر سرت یه سال پیر تر شدی و از این جور حرفا … و این تنها پت بود که برایمان یک عدد فندک زیپوی آمریکایی الاصل (Zippo) که گویا از یک آشنا پیچونده بود تحفه کرد و ما هم برای شنیدن صدای تق تق این فندک هم که شده دو برابر قدیم سیگار میکشیم … البته ما که کلا اهل این سوسول بازی ها (تفلد بازی) نیستیم  و زندگی ما را سگ تر از این حرف ها بار آورده که برای چنین مسائلی پارس کنیم !

۴-    این روزها تنها صدایی که از گوشی مبایل زوار در رفته مان به برون تراوش میکند همانا ندای لا باطری  است و دریغ از یک اس ام اس و تماس که کسی نثارمان کند . و عذر تنها دختری که بیش از سه سال توانسته بود که اخلاق سگی ما را تحمل کند را هم خواستیم تا کلهم مبایلمان را در گوشه ای از گودال تاریخ زندگی مان بیاندازیم و بر روی تابوتش بنویسیم: “اینجا محل دفن خطی است که زمانی ۸۰۰ اس ام اس از ۸۰ آدم مختلف در روز داشت ولی صاحبش نتوانست عاشق یکی از آنها شود … و امروز که شما آن را میبینید پند بگیرید که عشق بوجود نمی آید مگر تصمیمتان عاشق شدن باشد ”

۵-    ولنتاین را هم که به قول یه بابایی “ما عذب اقلی ها بهمون ربط نداره”

۶-      سرفصل مابقی رخداد ها عبارت است از :
•    فرا درمانی
•    سخنرانی های دکتر الهی قمشه ای
•    سخنرانی های دکتر علی شریعتی
•    PES2009
•    تماشای فیلم های نامزد اسکار ۲۰۰۹
•    بازی World of Goo
•    کتاب روح پراگ و برنامه Money manager
که این روزها وقت خود را با آنها پر کرده ایم و اگر فرصتی شد در ارتباط با آنها هم چیزی خواهیم نوشت …

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۹, ۱۱, ۱۳۸۷
در دسته روزمره

و این نیز گذشت…

در ایام مبارکی منسوب به فرجه مشغول عشقو حال و گردش و تفریح بودم که روزی ساعت ۶٫۳۰ صبح با صدای زنگ نخراشیده ی موبایل بیدار شدم، صدای لرزان و پر از استرس مت خبر از امتحانی می داد که ساعت ۱ برگزار میشه و جز ۳ صفحه از یه جزوه ی ناقص چیزی برای خوندن نداریم، همونجا بود که به عمق فاجعه پی بردم و استرس امتحانا و درس های تلمبار شده بر من غالب شد.

سوز سرمای صبح آخرین روز یخ زده ی دیماه از لای پنجره نیمه باز، با صدایی خوفناک سرک میکشید و خبر از روزهای سیاه پیش رو می داد و تمام اون چیزهایی که تا دیروز موجبات سرخوشی مارا فراهم میکردند ناگهان رنگ باخته و چهره ی کریه و نکبت بارشان رو شد. به سرعت رفتیم دانشگاه و بالاخره داستان درس خوندن ما صبح روز اولین امتحان(گرافیک) تو ماشین استارت خورد.

تا ساعت ده یازده اون جزوه کذاییو تموم کردیم و خوشحال رفتیم سراغ بچه ها، با دیدن جزوه بچه ها تازه فهمیدیم هیچی نخوندیم و کلی الگوریتمو داستانهای دیگه ای هم وجود داشته… طبق معمول همه مثل خر حفظ کرده بودندو کسی یافت نشد درسو خوب فهمیده باشه تا برای ما هم توضیح بده…
یه ساعتی به امتحان مونده بود، مت جزوه هارو تندتند ورق میزد و چند دقیقه یه بار میگفت: فهمیدم بیا برات بگم، منم که از استرس زیاد پشت هم سیگار آتیش میکردم زیاد به مخ فابریکم فشار نمی آوردم تا یه وقت روز اولی گریپاژ نکنه… فقط یادمه اون لحظات آخر گیر داده بود به یه الگوریتم، منم که دیگه مخم جواب نمیداد بیخیالش کردم. از اونجاییکه شانس ما همیشه تخ.ماتیکه همونم توامتحان اومد.

مت سر جلسه هی برمیگشت و با نگاهش کلی فحش بارم میکرد که چرا نذاشتی اون الگوریتم لعنتیو بخونیم و من فقط می خندیدم.
بعد اینکه امتحانو نسباتاً گند زدیم رفتیم سراغ پروژش… از اونجایی که نه با.سن نوشتنشو داشتیم و نه خبر داشتیم داستانش از چه قراره، یه فایل خرابو طوری زیپ کردیم که ننه اسدولا قمبلم نتونه بازش کنه و همونو براش میل کردیم، کلی هم تو متن ایمیل خالی بستیم که پروژه خیلی خداییه و در حد فوتوشاپو ایناست… در آخر مت شد ۱۶ و من ۱۵

ساعت ۴ بعد از ظهر رسیدیم خونه مت. شب قبل معلوم نیست چه غلطی می کرده که تا صبح بیدار بوده و مثل سگ خوابش می اومد، منم که توپ خوابیده بودم و سرحال بودم. اما ناگهان درد عجیبی از ناحیه کتف راست به گردن و سر و چشم ما نفوذ کرد طوریکه تاب و توان از ما ربود، بنابراین قرار شد ۵ ساعت بخوابیم و شب بیدار بمونیم برای امتحان شبکه که فردا ساعت ۸ صبح داشتیم، منم برای خلاصی از این درد لعنتی یه دیازپام ۵ انداختم بالا و نفهمیدم کی خوابم برد.

دو ساعتی نگذشته بود که از خواب پریدم و فهمیدم از سرو صدای مهموناشون بیدار شدم، مت که عینه خرس خوابیده بود، ولی انقدر سر و صدا و جیغ ویغ بود که دیازپام هم کم آوورد و هر چی زور زدم دیگه خوابم نبرد. برای اینکه حوصلم سر نره شروع کردم sms زدن به اینو اون، از اونجاییکه هیچوقت شعور استفاده از موبایلو نداشتم به هرکی sms میدادم کلی تعجب می کرد و فحش میداد که چی شده sms میدیو و از این حرفا…
بالاخره اَن آقا (مت) هم ساعت ۹ از خواب بیدار شد، مشغول صحبت و برنامه ریزی برای درس بودیم که یهو مامانش اومد تو اتاق: هــِـس، آروم حرف بزنید به مهمونا گفتم هیچکی خونه نیست آخه هی سراغتو میگرفتند و … حالا خر بیارو باقالی بار کن دیگه حتی اجازه نداشتیم برقو روشن کنیم، در این بین هم رابراه از ته مونده های غذاو کیک و … برامون میرسید به عنوان حقو سکوت که یه وقت صدامون درنیادو سوتی ندیم.

یه ساعتی در تاریکی نشستیمو لودگی کردیم تا مهمونا برند، ولی سمجتر از این حرفا بودند، بالاخره نقشه ایی کشیدیم تا از این وضع خلاص شیم. مت لباس پوشید و از بالای دیوار حیات خلوت پشت خونه رفت بیرون تا از در جلو بیاد تو… زنگ بصدا درآمدو مثلاً جناب مت تشریف کثیفشونو آووردن خونه، حالا اَن آقا نشسته با مهمونا گرم گرفته و بکل منو امتحان و همه چیو فراموش کرده بود، اوناهم که قیافه خرابو پف کردشو دیدند گفتند: اوه اوه خیلی خسته به نظر میرسی، معلومه این روزای امتحان سخت شبا بیداریو حسابی مشغول درسی، برو استراحت کن مزاحمت نمیشیم.اومد تو اتاقی که منه بدبخت حبس شده بودمو منو از تاریکی نجات داد، برقا روشن شد…

بالاخره رفتیم سراغ جزوات امتحان شبکه ۸ صبح. بعد از دو ساعتی که به زور نشستیم سر درس به این نتیجه رسیدیم که انگار اینارو بلدیم… برای اینکه هم خواب از سرمون بپره هم یه حالی به خودمون داده باشیم با ماشین رفتیم بیرون تا دوری در شهر بزنیم، و به این نتیجه رسیدیم که شبا رانندگی تو خیابونای خلوت تهرون یه حال دیگه ای داره. بعد کلی دور میدون آزادی چرخیدیمو یه گوشه که پاتوق مساقرکشا بود چایی یافتیم. یه چای دارچینیه دبش با سیگار بعدش زدیم و راهی خونه شدیم.

با نگاهی دقیقتر به جزوات و کتابها فهمیدیم که یه PDF دیویس صفحه ای هم از دکتر فروزان بوده که اصولن مرجع اصلی شبکه اونه نه این آتو آشغالا…
ساعت حدود ۴ صبح بود و ما تازه متوجه شدیم که تقریباً هیچی نخوندیم. برای اینکه سریعتر جزورو تموم کنیم تا برسیم نگاهی هم به PDF بندازیم، نصفی از جزوه که به نظر من مهم نبودو بپرونیم که باز مت مخالفت میکرد، بالاخره راضیش کردم که PDF مهمتره و اینا مهم نیست و …

ساعت ۶ صبح بود، با توجه به امتحانای باقی مونده و شروع افتضاحی که داشتیم و همچنین هیچیم از شبکه نفهمیده بودیم، پیشنهاد دادم بهتره اینو یه جورایی حذف کنیم، این پیشنهاد وسوسه برانگیزم باعث شد که مت به فکر فرو بره، از اینرو برای جمع آوری افکار گهش سری به مستراح زد، از اونجاییکه هیچوقت پیشنهادات منو رد نمیکنه خوشحال بودم که به جای رفتن به دانشگاه و اون امتحان کذایی میرم خونه و یه دل سیر میکپم… اَن آقا از مبال برگشت و با صدایی نحس گفت حاجی تصمیمو گرفتم: میریم امتحان میدیم هرچی باداباد، هرچی صغری کبری چیدم که اگه بیوفتیم مرگمون حتمیه ولی گوشش بدهکار نبودوهی تکرار میکرد من تصمیم خودمو گرفتم.

(اون اصلن مغز نداره که فکر کنه، همون یه ذره نخودیم که هی ازش دم میزده و تو همون مسنراح دفع کرده بود و اصولاً هیچ تصمیمی هم نگرفته بود، فقط میخواست با پیشنهاد من مخالفت کنه. و این اولین باری بود که این کارو میکرد)

سرانجام رهسپار یکی دیگه از امتحانات نحس دوران تحصیل شدیم. طبق معمول امتحان از همونجاهایی بود که به نظر من مهم نبود و ازش رد شده بودیم و انقد راحت داده بود که حتی با اطلاعات عمومی هم نمیشد چیزی بنویسی، یه مسئله  ۴ نمره ای “احتمال” از “کد همینگ” داده بود که من تأکید کرده بودم عمراً اینو بده اصلاً ربطی به “شبکه” نداره… طبق معمول سر جلسه که به هم نگاه میکردیم اون فحش میداد و من فقط میخندیدم، و باز طبق معمول همیشه سر جلسه امتحان میدیدیم بچه ها دارند یه چیزی به استاد میدند که نگو
پروژه ۵ نمره ای هم در کار بوده و زمان تحویل هم تا روز امتحان …
آقا سرتونو درد نیارم درآخر مت شد ۸٫۲۵ و من ۱۰٫۲۵

(وای بعد این همه مدت چقدر تایپ کردم دیگه بقیشو نمیگم خسته شدم خوب… اصلاً چیزی نمونده بقیشم میگمم بابا.)

از اونجاییکه باقی امتحاناش با من متفاوت بود دیگه از دستم خلاص شد و دیگه کسی نبود تا جاهایی از جزورو حذف کنه که سؤالات ازش طرح میشه و بنابراین بقیه نمراتش بالا شد و از مشروطی و احیاناً اخراج جان سالم به در برد.
وهمچنین دیگه کسی نبود تا با پیشنهادات طلایی من مخالفت کنه و بنابراین در کمال آرامش باقی امتحانامو حذف کردم و خوابیدم و لاست دیدم…

پی نوشت:

همین یه ساعت پیش با این مت گشاد میچتیدم که چرا نمیای اینجارو آپ کنی… در جواب به من میگه: فایده نداره توکه نمیری کامنت بذاری هیچی ویزیتور نداریم من انگیزه ندارم دیگه بنویسم و ار این حرفا تحویلم داد. جلوی قاضیو …

و این دقیقاً نقض همون جملات قصاریه که تو معرفیه زندگی سگی زده بود:

” هدف آن نوشتن برای نوشتن است ” … زندگی سگی هرگز علاقه مند به وارد شدن در بازی هایی نظیر “کامنت در برابر کامنت“ نیست

اصلاً یادش رفته که قرار بود ما اینجا خاطرات مشترک و اتفاقاتی که برامون می افته رو بنویسیم تا چند سال دیگه که اینارو میخونیم یاد ایامی بکنیمو حالشو ببریم، نه برای جمع آوری ویزیتور یا کامنت یا هرچیز دیگه ایی…
و همه اینا از اراده ی ضعیف در برابر ذهن توجیه گرشه که همیشه بهانه ای برای این گشادبازیاش در آستین داره.

آخرشم خودم قاطی کردمو این پستو یه ساعته نوشتم.

والّا

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۴, ۱۱, ۱۳۸۷
در دسته روزمره

بازگشت

تازه وبلاگمون جون گرفته بود که یهو خوردیم به امتحانا، ما هم که منتظره بهونه ایم بساط گشادیو بپا کنیم، چه بهونه ایی بهتر از امتحان پایان ترم.
هر روز که به وبلاگ سر می زدیم تا از اوضاع اینجا با خبر بشیم با روند نزولی ویزیتور مواجه می شدیم، همینم باعث می شد انگیزه نوشتن کم رنگ بشه و کم کم فراموش شد.
این اواخر هم با اینکه می دونستیم اینجا خبری نیست ولی کرمش باعث میشد بیایم ببینیم چه خبره که با گله و شکایت ملت مواجه می شدیم که کدوم گوری رفتید و …

هر وقت هم که پیش مت میرفتم بهش می گفتم: بابا توکه الان بیکاری بیاو یه پستی بنداز وبلاگ کپک زده، هر بار میگفت : اتفاقاً امروز میخواستم بنویسم، تصمیم دارم یه پست بنویسم، باشه می نویسم، دارم می نویسم و …

این سارای بیچاره هر روز میومد و میدید که ما هنوز آپ نکردیم دوتا لیچار بارمون مبکرد و میرفت بیچاره انقد حرص خورد که فک کنم  تا الان همش خشک شده باشه (والّا)، کلیم تو دلش فحش داده که ما بی خبریم.

امروز هم مثل همیشه اومدم سری بزنم دیدم اینبار بدجوری تهدید کرده “با زبون خوش می گم اینجا رو زود آپ کنید!” خداییش من دیگه کم آوردم از این همه تلاش و پیگیری…

روم کم شد، گفتم همینجوری یه چیز بنویسم بلکه این طلسم بشکنه و اینجا دوباره آپ بشه.

نمیدونم با چه رویی بگم ولی ما برگشتیم.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۲, ۱۱, ۱۳۸۷
در دسته روزمره