2009 سپتامبر | زندگي سگي

ماه : مهر, ۱۳۸۸

توهم نوشت

هوا ابری و ساعت از ۲:۳۰ شب گذشته … چراغ های بزرگراه نیایش روشنه و نور زرد رنگش فاصله ی دیدم رو روشن کرده …نور سفید و آبی چراغ های BMW Vision  زمین رو روشن تر میکنه …با صدای بلند ضبط دنده رو عوض میکنم .. پامو بیشتر رو پدال گاز فشار میدم … با اینکه دارم ۱۵۰ تا میرم با فشار بیشتر پدال گاز ماشین از جاش کنده میشه  و به همراه صدای جیق بکس و باد لاستیک ها  به صندلی ماشین میچسبم … سایه های سفید خط کشی بزرگراه با سرعت یکی پس از دیگری از زیر پام رد میشن … نور بالا میزنم و ماشین های جلویی که میبنن یه هیولا با سرعت داره بهشون نزدیک میشه راه رو برام باز میکنن … به پیچ میرسم … سرعتم برای پیچیدن خیلی زیاده ولی ترمز نمیکنم … دوباره صدای جیق لاستیک ها به گوشم میرسه و هیولا از لاین ۳ به لاین ۱ کشیده میشه اما قبل از اینکه به گارد ریل برخورد کنم پیچ تموم میشه … تو آیینه عقب نگاه میکنم … دود سفیدی که از سایش لاستیک به زمین به وجود اومده فضای پشتم رو مه آلود میکنه  … توی اون مه سفید نور چراغ گردان آبی و قرمز پلیس رو میبینم  که داره تعقیبم میکنه (easy riders under pressure)و چون صدای ضبط بالا بود متوجه صدای آژیرش نشده بودم … تصمیم میگیرم به راهم ادامه بدم (faster,faster) و از دستش فرار کنم … نباید به یه الگانس که راننده اش یه ترسو هستش که نمیتونه گاز بده باج بدم … تنظیم ماشین رو میزارم رو حالت Sport و دنده رو هم عوض میکنم…. بزرگراه داره زیر لاستیک های هیولا نابود میشه (highway rock n roll disaster)… وارد یه فرعی میشم تا برم تو حکیم شرق… سرعت الگانس بالاس پس من باید وارد کوچه پس کوچه بشم تا بتونم با شتاب بالای هیولا و استفاده از پیچ ها گمش کنم … یوسف آباد برای این کار بهترین جاست … دستم رو ترمز دستی ماشینه و با هر پیچ اون رو هم بالا میکشم و رهاش میکنم .. الگانس پلیس تقریبا داره گمم میکنه …  سریع توی یه کوچه فرعی دیگه میرم و چراغ های ماشین رو خاموش میکنم پام رو از ترمز بر میدارم که هیچ نوری از ماشین نیاد … الگانس پلیس از سر کوچه با سرعت رد میشه و میره … خیلی آروم دنده عقب میگیرم و مسیری که اومدم رو بر میگردم (the game is not over ) …

پی نوشت : شما هم اگه وقتی به عکس های BMW-Vision نگاه میکردید و همزمان مدیا پلیرتون آهنگ  (لینک دانلود)The Game Is Not Over رو پخش میکرد و البته کمی هم روح شیطان در شما دمیده شده باشه ممکن بود همچین توهماتی با خودتون بزنید .
پی نوشت ۲: من طرفدار ماشین های آمریکایی هستم  ولی این یکی طراحیش یه چیز دیگس …

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۷, ۷, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

نوستالوژیک های پاییزی

نمیشه آدم بوی پاییز رو بشنوه و هوای استثانایی و گاها دلگیر اون رو استشمام کنه و یادی از دوران مدرسه نکنه … البته بی حکمت نیست که میگن آواز دغل شنیدن از دور خوش است ،  شک ندارم الان اگه هنوز یه بچه مدرسه ای بودم حسابی عصابم خورد بود و با خودم میگفتم  ای بابا باز باید صبح زود بیدار شیم و باید با فوتبال بازی کردن شبانه تو تابستون خدافظی کنیم و خلاصه این که دوران عشق و حال تموم شد و هیچ استفاده ای نکردیم …  و حس حسرت تابستون از دست رفته و همچنین انتظار تابستون بعدی همیشه گند میزد تو زیبایی های فصل پاییز که بی شک میتونم بگم دوستداشتنی ترین فصل سال از نظر منه … اما حالا که دیگه مدرسه تموم شده فقط یه چیزی هست که گند میزنه تو فصل پاییز، اون هم یاداوری اون همه خاطرات شیرین دوران مدرسه است !

یادمه اون موقع ها معلم هامون تو دبیرستان بهمون میگفتن که این دوران بهترین دوران زندگی شماست ولی ما به ریششون میخندیدیم و میگفتیم برو بابا این زندگی سگی کجاش میتونه بهترین دوران باشه !!  ولی الان که سالهاست اون خنده های از ته دل و شیطنت ها و دلخوشی های اون زمانمون از روحمون رخت بر بسته و میدونم دیگه هم بر نمیگرده تازه میفهمم اون معلممون چی میگفت … یعنی همه بدختی هایی که میکشیدیم به نظرم می ارزید به اون شادی هایی که داشتیم …

الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم نصف راه و رسم زندگی در ایران رو من تو همون دبستان یاد گرفتم ! اون موقع ها معلمون برگه های امتحانات رو میداد من تصحیح کنم و یادم میاد کسایی که نمره بالا میخواستن باید هزینشو پرداخت میکردن ! فکر کنم ۲۵ تومن از هر کی میگرفتم تا بهش نمره بالای ۱۹ بدم … اون موقع نوشابه خنک ۲۰ تومن بود … پس اصل رشوه گیری و رشوه دادن رو خودم به همه یاد دادم تو اون دوران !!  تازه یه اکیپ ۴ نفره هم داشتیم که به همه زور میگفتیم و بچه هارو غارت میکردیم و هر چی مواد غذایی داشتن رو با خودمون تقسیم میکردیم  که معمولا همشون برا اینکه باهامون درگیر نشن زیاد مقاومت نمیکردن … و این هم آغاز یادگیری کار گروهی ما بود … تنها مشکل هم طومار هایی بود که مادرها برا معلممون مینوشتند که البته چون درسمون خوب بود کسی کاری به کارمون نداشت ، همیشه هم اسممون یه جورایی تو جلسه انجمن اولیا و مربیان مطرح میشد که اونم وقتی میفهمیدیم کی از دستمون شاکی شده و رفته خونشون گفته اینقدر با کلماتی چون بچه ننه و غیره مسخرشون میکردیم که بقیه بچه ها دیگه جرات نمیکردن چیزی به پدر مادرهاشون بگن ! یادش بخیر اون موقع که ۵۰ نفر رو تو ۱۰ تا نمیکت جا میدادن همیشه  واسه جای سرمیز دعوا بود و ما هم با قلدری هیچ وقت وسط نمیشستیم !

دوران راهنمایی هم که به نارنجک بازی و میکرو و سگا گذشت ، چقدر من با مرد یخی تو Mortal Combat حال میکردم … عشقمون این بود که یه Finishing جدید کشف کنیم ! یادمه اون موقع ها بوفه مدرسه مون عدسی میفروخت ، از اون موقع به بعد فکر نکنم عدسی خورده باشم … البته نماز رو هم تو همون دوران یاد گرفتیم و هیچ وقت کرکر خنده های سر نماز رو یادم نمیره ! و همون موقع ها بود که حرمت این چیزا همگی تو ذهنمون شکسته شد ، وقتی که هوا زیر صفر بود و مارو اجباری میبردن که نماز بخونیم هممون یاد گرفتیم بدون وضو هم میشه نماز خوند … و وقتی مشغول یه بحث داغ بودیم و به اجبار باید نماز میخوندیم یاد گرفتیم سر نماز هم میشه ادامه بحث رو با بقلی انجام بدی فقط کافیه حواست باشه به موقع خم و راست شی !

اما وقتی خاطراتم رو مرور میکنم و به دوران دبیرستان مدوران دبیرستان خیلی فرق میکنه ، تنها دورانیه که اگه طولانی تر هم میشد من ناراحت نمیشدم … اسگل کردن معلما ، سوتی هایی که بچه ها میدادن ، اهمیت دادن به لباس و ظاهر ، ارتباط با جنس مخالف حتی در حد یک تیکه ، پیچوندن مدرسه ، ولگردی های بعد مدرسه ، عشق آهنگ گوش دادن ، خندیدن به ترک دیوار ، عشق فیلم دیدن و قائم موشک بازی با ناظم مدرسه و خیلی چیزای دیگه مال بهترین دوران زندگی یا همون دوران دبیرستانه که قبل از اون یا نبود یا خیلی کمرنگ بود!!!

اتفاقا زمان  ما هم اولین دوره ای بود که کفش و لباس های خارجی اومد ، کفش های پیتون و تیم برلند که کمتر جوونی بود که پاش نباشه … یادمه اون موقع ها به سرمون کتیرا میزدیم و فرق وسط باز میکردیم … خبری از ژل و تافت و واکس مو و اینجور چیزا نبود ، خیلی وقت ها هم که کتیرا رو میزاشتیم بجوشه یادمون میرفت و همش میسوخت ! شلوار بگ هزار جیب و رنگ سبز یشمی که این روزها هم باهاش زیاد سر و کار داریم اونموقع هم طرفدارای زیادی داشت … شاید همه ما وقتی به عکس های اون زمانمون نگاه کنیم خندمون بگیره از تیریپ های جوادی که یه موقع تو ذهنمون بهترین تیریپ روز محسوب میشد !

اما چیزی که تو همه این دوران بود و هوای این روزها رو با اون ایام متفاوت میکنه نداشتن دغدفه های زندگی بود …  نه مشکلات مالی برامون مهم بود نه مشکلات اجتماعی و فرهنگی و نه حتی فلسفه زندگی . یعنی کلا برا آینده زندگی نمیکردیم و تو زمان حال با همه نداری ها و تنگ نظری ها خوش بودیم … اما الان از خوشی های زمان حالمون میزنیم (البته اگه خوشی مونده باشه هنوز) تا بلکه در آینده خوش باشیم ولی این آینده هم هیچوقت نمیرسه …

پی نوشت : اولین بار بود این وبلاگ رو میخوندم … و با اینکه خیلی وقتا که مسنجرم رو باز میکنم یه پیامی میبینم که برای فلانی دعا کنید اهمیت نمیدادم … اما این یکی فرق میکنه … چون بعد از خوندن پستش دیگه احساس نمیکنی غریبه هستی … انگار دوست خودم هستش … امیدوارم زودتر خوب بشه .. ارزش یه بار خوندن داره دوستان

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۴, ۷, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, مناسبت ها

در کار مرگ

…ادامه داستان از پست قبلیم

از مراسم عزاداری فقط با تریپ مشکی ش حال می کنم، بر خلاف همه من شیش تیغ کرده بودم و کت هم پوشیده بودم.

دم در خونه کنار صاحبان اصلی عزا(پسر خاله ها) ایستادم. هر کس از دوستان و آشنایان که مارو میدید برای تسلیت می اومد… فقط به من که می رسیدند محکم بقلم می کردند اشک تو چشاشون جمع میشد، یه جورایی منو بیشتر از پسر خاله ها تحویل می گرفتند…

گفنم شاید به خاطر تیپ رسمی تر منه ولی بعدا فهمیدم که چشام از بیخوابی کاسه ی خون شده و ملت فکر کردند کل دیشب رو تا صبح احیا گرفتم یا برای خالم گریه کردم، ولی خبر نداشتند تا صبح با اراذل مشغول ورق بازی بودیم…

بعضی ها هم می گفتند قوی باش، خدا صبر بده و … اونایی که چیزی نمی گفتن قابل تحمل تر بودند، کسانی که تند تند تسلیت میگفتند آدمای چاپلوس و گشادی بودند چون بعد از سحری یه مسواک نزدن تا از بوی لش مرده ی دهنشون حالت تگری پیدا نکنم…

دیگه نای سرپا وایسادن رو نداشتم برای اینکه از این وضعیت خلاص شم یه گوشه سرمو گذاشتم رو دستم، چرتی زدم تا میت رو بیارن برای تشییع… صدای بی حال یه سلام چرتم رو پاره کرد، یکی از پسر خاله ها که همبازی دوران کودکیم بود بعد از ۱۰ سال از آمریکا اومده بود…

برای اولین بار اونروز از بقل کردن یه نفر حس خوبی داشتم چون از بوی افتر شیو و دئودورانتش مست شدم و یاد خاطرات و دوران خوش بچه گی افتادم… اشک تو چشام جمع شد احساس می کردم دلم خیلی براش تنگ شده ولی اون ابله اینو درک نکرد و مثل بقیه فکر می کرد من خودمو هلاک کردم که چشام به این روز افتاده… سریع زد تو فاز غم و زجه و ناله… نا امید شدم ازش.

رفتم سراغ برادرم گفتم اینجا غیر علافی و اعصاب خوردی چیزی نداره بیا ما زودتر بریم بهشت زهرا اونجا منتظر میشیم تا بیان… اونم مث من فکر می کرد برا همین رفتیم غسالخونه ی بهشت زهرا.

رفتم تو غسالخونه، بوی گند کافور همه جا پر بود و تابلوهایی با نوشته ی: میت رو خوب چک کنید بعد ببرید برای دفن … مثل تولد تو بیمارستان، بعد از مرگ تو قبرستون هم ممکنه شمارو عوض کنند و تو گوره خودتون نرید… اونجا پر بود از ملت گرگوری و دهاتی که همه موبایل به دست از یه بدبخت که ترکیده بود فیلم میگرفتند تا احتمالا بعدا با بلوتوث منتشر کنند.

بالاخره میت مارو هم شستن و کفن کردند. بعد از شناسایی کامل گذاشتند روی برانکار، بلندش کردیم و به سمت محل نماز میت حرکت کردیم… وقتی رسیدیم سه باری برانکارو بالا پایین می کردند و هربار می گفتند یا حسین، منم زیر لب می گفتم میر حسین،

فقط بار سوم که این کارو کردیم، نفهمیدم چه جوری دسته برانکار رفت تو جیب بقلم و هر کاری می کردم در نمی اومد اینا هم فشار میدادند به سمت پایین، من به سمت بالا… برانکار کج شد نزدیک بود میت از اونور پرت شه پایین که یهو عموم داد زد بزارش زمین داره میافته  و با فشاری محکم زارت جیبم رو پاره کردند، گفتم خوب شد حالا ، مگه نمیبینی دسته این تو جیب من گیر کرده حالا هی فشار بدین…

از یه اتاقی که پر از آخوند لاشخور بود یکی دراومد، کارشون این بود که به نوبت برای میت ها نماز بخونن، در تمام طول نماز زل زده بودم به قیافه کفر گرفته و کریه المنظر آخونده و به این فکر می کردم که چرا این جا،کشای مورده خور موقع مرگ هم دست از سرمون بر نمیدارند… بعد از نماز دیگه نرفتم جلو، راه افتادند و صاف رفتند تو نماز میت بقلی… خر تو خری شد، منم که همش نیشم باز بود از جلو کلی فرمون دادم تا از باقالیا دراومدیم و …

…خلاصش کنم بالاخره دفن شد.

فقط حواستون باشه تورم بعد از مرگ غافلگیرتون نکنه… قبل از اینکه خواستین بمیرید یه ۱۰ میلیونی برای کفن و دفن و مراسم ختم و … بزارید کنار تا یه وقت رو زمین نمونید، از ما گفتن بود.

در آخر فقط سه وصیت دارم:

اولاً: بی زحمت یه پاکت مارلبورو لایت فیلتر زرد و یه فندک بندازید تو قبرم… سیگار بعد از مرگ یه چیز دیگست.

دوماً: بالاغیرتاً وقتی میایین مجلس ختم من جورابتون سوراخ نباشه یا اینکه بوی لش مرده نده، چون اونوقت مثل من ممکنه مجبور شید برید دم در وایستید تا سوراخ جورابتون معلوم نشه و به خاطر سرپا بودن ، خستگی ،  مجبور شدن به روبوسی با هر ننه قمری ، از همه بدتر تحمل بوی گند دهن ملت و گوش دادن به شرو ورای سخنران، به جای فاتحه فحش نثارم کنید…

سوماً: به ملت گلاب نپاشید… به جاش ورساچه آبی ، بولگاری یا اسکادا مگنتیسم بپاشید.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۴, ۶, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

از هر وری یه دری وری

ساعت ۸:۳۰ صبح است و چشمان ما باز است !!! ولی ایندفعه یکم فرق داره ، یعنی ما هر وقت این ساعت صبح رو دیدیم واسه این بوده که شب قبلش رو نخوابیده بودیم … ولی ایندفعه دیشب رو توپ خوابیدیم و الان بیدار شدیم !! بعد که رفتیم از اتاق بیرون یه چیزی برا بلعیدن پیدا کنیم دیدیم که همه تو خونه هستن و خوابن .. و با خود به سخن چنین نشستیم : خدائیش عجب زندگی عجیبی داریم ها ، انگار خدا میخواد مثل بقیه زندگی نکنیم … همه مردم کل سال رو شبانگاهان عین بچه آدم میخوابن و صبح بیدار میشن به جز یه سری شب ها مثل شب قدر ، بعد ما کل سال شب ها بیداریم و صبح میخوابیم بجز شب های قدر !!! احتمالا در مغز ما به اشتباه جا انداخته اند که قدر این شب ها را با خوابیدن باید دانست !

حالا از یه بعد دیگه هم نیگا کنین دقیقا باز به همین نتیجه میرسین ، یعنی همه کل سال رو میخورن بجز ایام ماه رمضون که روزه میگیرن ، بعد ما کل سال رو روزه ایم رسما به جز ایام رمضون .. یعنی اصلا مقوله بلعیدن فقط در این ماه به نظر ما میچسبه ، به قول یه بابایی : ” خدایا لذت ناهار ماه رمضون رو از ما نگیر”
خلاصه اینکه داریم توجیه میشیم که هدف از خلقت ما این بوده که خدا میخواسته ببینه اگه همه چیز برعکس میشد چی میشد !!؟ و احتمالا تا الان به این نتیجه رسیده که خب هیچی نمیشد ، انسانها تغس تر از اینی هستن که فکرشو میکرد و خودشونو با همه جور شرایطی وفق ( وقف ؟) میدن !

بگذریم ، میخواستیم بگوییم این چهارمین پستی هست که داریم به نگارش در می آوریم ، امیدواریم این یکی دیگه بره رو Air به قول این اجنبی ها ، آخه همه ی پست های قبلی رو تا وسطاش رسیدیم و پاک کردیم ، نمیدونیم چه مرگمان گشته است که اصلا نوشته هایمان راضیمان نمیکند جدیدا ها که در معرض دید عموم قرار دهیم به هر حال ببینیم اینیکی به چه سرنوشتی دچار میگردد !
عرضم تو حوضورتون که اینجانب برای چندمین بار توانستیم عیب سیستم خودرو خود را کشف و برطرف نماییم و از ابن بابت بسی خرسندیم که پول مفت به این تعمیر کاران ندادیم ! یعنی خدا بر پدر و مادر این آقای اینترنت رحمت عطا کند که اینگونه نیکو ما را راهنمایی میکند … مشکل ما هم این بود که این چراغ check موتور هی واسه خودش روشن میشد و ما هم هرچی در کا*پوت رو میزدیم بالا و موتور رو چک میکردیم هم خاموش نمیشد ! البته ما بجز روغن موتور چیز دیگه ای برای چک کردن پیدا نمیکردیم … اون رو هم اینقدر این سیخ روغن موتور رو میکردیم توش و در می آوردیم که آخر موتور به آه و اوه می افتاد و ار*ضا میشد ! ولی همچنان دلش check میخواست ! خلاصه اینکه بعد از کلی تلاش و مشورت با آقای اینترنت متوجه شدیم که به احتمال زیاد سوکت فن لقی داره ، بعد هم که رفتیم به جون فن افتادیم فهمیدیم که علاوه بر سوکت کلهم این فنه داره رسما میوفته کف زمین ! یعنی اینقدر بنده از روی این باند های پرواز ماشین که مردم بهش میگن سرعت گیر پریده بودم همه پیچ هاش داشتن از هم میپاچیدن بیرون !

عرض بعدیم تو حضورتون که بنده متوجه شده ام که سیستم جهت یابی مان بی شباهت به این نهنگ ها نیست ! دیدین تقی به توقی میخوره اینا ضرت به گل میشینن ؟؟ ما قبلا فکر میکردیم این نهنگ ها انسان های حساسی هستند ، ولی جدیدا فهمیدیم این انسان های حساس هم نهنگ هستند ، مثل خودمان ، یعنی از اون روزی که این ولیعصر رو یه طرفه کردن ما حتی خونه خودمون رو هم پیدا نمیکنیم دیگه ! خیر سرمان میخواستیم برویم تجریش بعد از هر چی خیابون میرفتیم میخوردیم به بن بست ، بعد تازه یکی از دوستان رو درک کردیم که چی میگفت !! یعنی آدم خیابون ولیعصر رو میبینه با چشماش ولی نمیتونه بره توش و باید دور بزنه ، خداییش خیلی زور بر ماتحتمان وارد آمد ! بعد این مشکل باعث شده بود ما دیگه به هیچکودوم از تابلو های راهنمایی رانندگی اعتماد نکنیم و بر حسب غریضه رانندگی کنیم که غریضمون هم هی میرفت تو بن بست ! حالا تازه متوجه شدیم چرا ملت دلشون واسه این نهنگ ها میسوزه میرن نجاتشون مبدن !

عرض آخر هم اینکه ما با یک نمونه نادر از جرگه بانوان آشنا شده ایم که به احتمال زیاد یک جهش ژنتیکی در ایشون رخ داده و ما در حال کشف ایشون هستیم ! یعنی موندیم متابولیسم بدن ایشون چه شکلیه و در بتن وجودی نورون های ایشون چه اتفاقی میوفته که هر احساس و هیجانی که تو ایشون ایجاد میشه خوابش میبره :blink: !!! به گفته خود ایشون عصبانی بشه یا به آرامش برسه فورا میخوابه ،  مثلا داری باهاش دعوا میکنی میبینی یهو خوابش میبره ، رومانتیک زیادی هم بشی و ابراز علاقه کنی باز خوابش میبره !  کلا سیستم دفاعی بدنش هم خوابه ، بعد  اونروز داشتیم به این فکر میکردیم که احتمالا شوهر آینده ایشون با چه مشکلاتی روبرو میشود و با خود اندیشیدیم که مثلا برای اینکه شب بتواند با همسر خود هم آغوشی داشته باشد باید خیلی سریع کار خودش رو شروع و تموم کنه قبل از اینکه ایشون خوابش ببره !! عجب گونه هایی وارد بازار شدنا !

پی نوشت : این متن رو به سبک وبلاگ اول زندگی سگی نوشتم که شود یاد ایامی !

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۲, ۶, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, روزمره, مناسبت ها