2009 نوامبر | زندگي سگي

ماه : آذر, ۱۳۸۸

سفر مفرح!!

دقت کردین آدمهای مفلوک همش میدوئن؟!! واسه هر چی… خوب این میمونه تو گوشت و پوستشون دیگه! بعد تعمیم داده میشه… اما من برای فرار از این قضیه شبیه آدم حسابیا با یه تخمین معقول! جوری رفتم راه آهن که رونوشتِ تخماتیکمو دور بزنم کناریم که به نوعی همسفرم هم محسوب میشد تو ماشین بر اساس تکون های وارده… حافظه سه اینچیش جا رفت و کار کرد و گفت گوشیش جا مونده! برگشتیم. حساب کردیم که میرسیم بابا!! راننده هم انسان خونسردی بود… “خب این که خیالش اینقد راحته پس حتما میرسیم…” رسیدم راه آهن یه پنجره های متحرکی دیدم… همسفر کیلو چنده؟!! در و کوبیدم و دوئیدم… تو پس زمینه دیدم یه پسره سفید پوش داره میدوئه! روحیه گرفتم اصن… وسط سالن یه جن بو داده از روبرو ظاهر شد گفت رفت دیگه… از سالن رفتم بیرون با چشمایی که پرده های اشک شوق لایه لایه روشو پوشونده بود نشستم رو یه نیمکت و رفتنشو دیدم! تحمل دور شدنشو نداشتم… اما خب دیگه باید میرفت! اون بدبختم مجبور بود! عزیزم…. فییی… دستمال داره کسی؟!

تو سرما نشستم و سگ لرز زدم و تو سالن نرفتم دیگه!! قطار بعدی، دو تا انتخاب… قطار ۳:۴۰ یا ۵:۱۰ ؟! گفت ۳اییه تاخیریه! گفتم ای بابا… بگی همینو!  و داشتم به مسافرای بدبخت این قطاری که رفت  فکر میکردم! مطمئن شدم قرار بوده بترکه و منم چون قراره به عنوان آخرین انسان روی زمین بدرقه کنم همرو البته که نباید اون تو میبودم…

ساعت: ۴:۴۰ دقیقه…. مکان: مکانو که لو نمیدن…  باز اشک شوق… اومد… باورتون میشه؟! پریدیم بالا، گفتیم دوستان دیگه برای ما معطل نشن!!

…قیژژژ… هه وایسادیم! قند خون دیزل افتاد! نمیتونم بهتون بگم کجام آخه بیرون فقط سیاهی مطلقه… صدای زوزه گرگ… کرکس های گرسنه بالا سرمون پرواز میکردن… (حالا درسته من ندیدم ولی اگه نور بود حتما میدیدمشون!) از وقتی هم که ایستاد این لباس آبی های تو قطار که رژه میرفتن و هیزی میکردن و بهشون میگفتن مهماندار قطار، غیب شدن!! بلیط رو برداشتم زنگیدم به شماره روش یه آقایی برداشت!! باورتون میشه؟! برداشت گوشیو!!

گفتم تو فلان قطار تو بر و بیابون گیر کردیم!

- با رئیس قطار صحبت کن…     + شما پشت گوشتونو دیدین ما هم رئیس قطارو دیدیم!     – واگن یک

آخه مردک من دارم شکایت میکنما… نمیخوام بدونم کی راه میافته این لامصب! دیدم یا اون زبون آدم نمیفهمه یا من انسان نیستم با همسفر راه افتادیم به سمت واگن یک که یه قدمی هم زده باشیم دلمون وا شه!! به سه که رسیدیم دیدیم بیرون اومده تو و چش چشو نمیبینه! ژانر وحشتی بود واسه خودش! تو راهروشم بوی آدمیزاد میومد! پس یا نمیشد رد شی! یا نمیشد سالم رد شی!! گرد کردیم برگشتیم سر جامون… زنگ زدیم اطلاعات گفتیم آقا قطار فلان (که خراب بشه الهی!!) کی میرسه؟! بچمون تو قطاره منتظرشیم خو! گفت یه ساعت دیگه بزنگ شاید بهت گفتم!

من میتونستم هفت خونه باشم، جا موندیم پس میشه به عبارتی هشت، دیر اومد پس نه، خراب شد و من یک خونه بودم!!

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۷, ۹, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

اولین پادکست زندگی سگی

پادکست زندگی سگی

دیدیم فایده نداره … هر کاری بکنیم حس تایپ کردن نیست … تصمیم گرفتیم پادکست بدیم بیرون … البته هفته ای یه دونه برای شروع … اگه حال داد ادامه میدیم …

پادکست اول زندگی سگی :

موضوع : چه شد که تصمیم گرفتیم پادکست بدیم بیرون

زمان : ۶:۵۴

گویندگان : جناب آقایان محترم پت و مت

پادکست شماره ۱ :

 
icon for podpress  اولین پادکست زندگی سگی - کیفیت ۱۲۸ [۶:۵۴m]: Play Now | Play in Popup | Download

 
icon for podpress  اولین پادکست زندگی سگی - کیفیت ۶۴ [۶:۵۴m]: Play Now | Play in Popup | Download

پی نوشت : اگر نمیدانید پادکست چیست اینجا را بخوانید : پادکست

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۳, ۹, ۱۳۸۸
در دسته پادکست

من اگر تو بودم…

تو تاکسی صندلی پشت سر راننده بودم… ترمز کرد… یه پسر بچه نشست صندلی جلو… بوی بدی به دماغم میخوره… نگاش میکنم! سر و وضع مناسبی نداره! چند وقته حموم نرفته؟! کسی چه میدونه ! …ترمز میکنه… یه خانومی سوار میشه… بوی نون شیرمال داغ… تو نایلون خانومه است! پسره بی هوا نیم خیز میشه عقب! نمیتونم نگاش نکنم! چشمش به راننده اس! دستش داره میره طرف پول خوردایی که راننده کنار دنده ریخته! راننده دنده عوض میکنه! پسرک سریع دستشو میکشه…

child-poverty

…میگم آقا ممنون پیاده میشم… میزنه کنار…در جلو باز میشه… میکوبه بهم و میدوه… صدای ترمز… ما همه ماتیم فقط… کف خیابونه و از سرش خون اومده…تکون نمیخوره… راننده میگه چرا اینجوری کرد؟ میگم واسه کرایه شما… میگه مگه نداده بود؟!

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۲۷, ۸, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

در عقب رو بزن

یک چهارم از ساعت می گذرد و ما همچنان علاف در ایستگاه اتوبوس ایستاده ایم، گوش میدیم به نجواهایی فحش گونه که نثار راننده ی خسته، رئیس گشاد خط… قالیباف و همینجوری این مسیر طی میشه و در آخر این کلمات غصار سرازیر میشه به سمت موجودی به نام آخوند و نظام آخوندی و…

الحق و الانصاف که هر کسی در حد فرهنگ و توان خود، از جون مایه میذاره برای ریدن به کل نظام. ملت گمراه و ابلهی که تعصب مذهبی مآب گونه شان بهترین ابزار حاکمان باصطلاح دینی شان شده و آن چنان دچار استبداد زدگی دینی شده اند که هنوز نفهمیدند این بدبختی ها همچو غده های سرطانی تمام زندگی شان را فراگرفته و این کمترین هزینه ی گمرهیشان است… چه خوش خیالند که شیوه شان ثواب است و عاقبت به خیری از آن شان خواهد شد… زهی خیال باطل.

با همین چند کلام فحشی که در ایستگاه اتوبوس هم صحبت شدند، درنظر دوستان، همراهان صمیمی و هم مکتب را تداعی می کنند که تنها دغدغه شان رسیدن به آرامش و آسایش و زندگی توام با اخلاق است. ولی همین که اتوبوس از راه میرسه، نقاب از چهره برداشته و گویی کشتی نوح یا سفینه نجات آمده و تنها راه آزادی و رهایی از عذاب های دنیوی سوار شدن در این اتوبوس است. در اینجا دیگر دوست، آشنا و حتی هم مکتبی های سابق در نظر ایشان بسان شیاطینی هستند که مانع از سوار شدن و نجات شان خواهند شد. بدین سان به هر شیوه و حیله ایی متوسل شده تا بقیه را کنار زده و سوار شوند.

در سوی دیگر زنان با شیوه های کاراتری همچو فشار دادان جاهای حساس هم که فقط خودشان از جای آن خبر دارند، کشیدن روسری یا چادر و در نهایت چنگ زدن به موهای نفر جلو و کشیدنش به عقب “بسان چنگ به ریسمان الهی” می ماند و راه برای آزادی خویش باز می کنند… این ها صحنه های ناب، لطیف و چشم نوازی است از زندگی سگی ما …

همینکه سفینه نجات راه می افته، دیالوگ ها جالب تر میشه و همین قوم با فرهنگ و با شعور شروع به مذمت بازماندگان می کنند و آنان قومی وحشی و بی فرهنگ لقب داده، غافل از اینکه خودشان شرف و انسانیت را لگدمال کرده و سوار شده اند… غافلند.

اندک زمانی نمی گذرد که به علت فعالیت شدید بدنی دوستان هنگام سوار شدن بوی عرق یک هفته مانده و ماسیده شده شان فضارو عطرآگین می کنه، ما هم بسان گوشت نیوزلندی آویرون شده دنبال روزنی برای نفس کشیدن به این فکر می کنیم که چگونه میشود از عرق آقایون در ساخت عطر های تحریک کننده بانوان استفاده می شود، شاید صدای آه و اوه و سرو صدای قسمت بانوان به همین دلیل باشد… شاید، نمی دانم.

تنها راه این است که چشمانم رو ببندم و در رویاهایم به این فکر کنم که الان تو اتوبوس های لندن و نیویورک همسفر جماعتی بلوند شیک پوش شدم و از بوی خوش، روی خوش، گفتگوی خوش مست شده ام… همین اجنبی هایی که به قول دوستان آدم های بی فرهنگ و ضد اخلاق و دین، زندگی حیوونی دارند…

ولی نه، نباید چشمام رو ببندم باید تیز مراقب اطراف باشم، هر لحظه امکان دارد مورد تجاوز قرار بگیری… چند ایستگاهی نیست که همسفر دوستان هستم ولی حال تگری دارم و دیگر مرا تاب همراهی نیست. بی خیال درس و کلاس و دانشگاه…

آقای راننده در عقب رو بزن ما پیاده میشیم.

پیس پیس…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۴, ۸, ۱۳۸۸
در دسته روزمره