مت | زندگي سگي - Part 2

جهان بینی کامپیوتری

یعنی آدم اگه تو یه رشته به مدت زیادی تحصیل کنه کم کم دروازه های عرفان و جهان شناسی از طریق همون رشته براش باز میشه … ما هم به عنوان کسی که به اندازه یک دکترای کامپیوتر در مقطع لیسانس در دانشگاه به سر برده ایم کم کم داریم به یک جهانبینی کامپیوتری میرسیم … اتفاقا این اواخر که سر به جیب مراقبت فرو برده بودیم و در بحر مکاشفت مستغرق شده بودیم قبل از آنکه دامنمان از دست برود از برای یاران تحفه هم آوردیم … مثلا همین که کشف کردیم پروردگار متعال برای ارسال بلایای خود بر تن مبارک ما از پورت پارالل (موازی ) به جای پورت سریال استفاده مینماید !!! یعنی به جای اینکه این بلایا به صورت یکی یکی به ما برسد در یک زمان چند بلا با هم میرسند که منجر به hang شدن زندگی ما میشود و آن چه شما از زندگی سگی میشناسید در حقیقت یک سیستم هنگ شده به خاطر ورود اطلاعات بلایی بیش از حد ظرفیت بافر است … برای اینکه بهتر متوجه سخنان فلسفی اینجانب شوید مثالی می آورم :

تولد وبلاگ زندگی سگی رو که یادتونه ؟؟؟ پول نداشتیم که بخوایم هاست رو شارژ کنیم … خب شما تنها دیدید که وبلاگ بالا نمی آید اما حقیقت ماجرا چیز دیگری بود …

در همان زمان که دقیقه های وبلاگ ما به مرگش نزدیک میشد ، ما هم شاد و خندان داشتیم از بلوار کاوه به سمت کلاس کارگاه عمومی که وصفش را قبلا کرده بودم میرفتیم  و در سر پایینی بلوار در حالی که میگازیدیم با جناب پت مشغول بحث بودیم که چقدر زندگی هایمان اخیرا کسالت بار شده و دقیقا در همین موقع بود که ناگهان یک عدد دختر خانوم که نمیدانیم قصدش از هدفش چه بود آمد در لاین ما و رفت تو جدول !!! ما هم پایمان را بر روی پدال ترمز چنان فشردیم که کم مونده بود پایمان به همراه پدال از کف ماشین بزنه بیرون … اما چه فایده که ماشین پراید است و خیابان سرازیر است و لنت ترمز ماشین پراید به عنوان امن ترین خودروی ایران شرمنده !!! چشمتان روز بد نبیند که علیرغم خط ترمز ۱۰ متری مان دیدیم کاپوت ماشین قد برافراشته و دارد توی چشمانمان ذل میزند … و پراید آن دختر خانوم هم هاچ بک شده بود …

از آنجا که در ایران و اسلام دخول از پشت حرام است افسر هم ما را مقصر تشخیص داد و یاد گرفتیم از این به بعد فاصله ی قانونی را حتی با هواپیما های در آسمان هم حفظ کنیم چون اگر ناگهان بیفتد جلوی ما و ما از پشت داخل شویم باید خسارت هواپیما و احتمالا دیه همه ی سرنشینان آن را هم ما بپردازیم !!! خلاصه اینکه تا اینجای کار ۸۰۰ هزار تومان پیاده شده ایم و خوشبختانه هم بیمه ی بدنه داشتیم و هم سرنشین اما چون راننده ۲۴ سال و ۸ ماه محسوب میشدیم نه ۲۵ سال ، بیمه ۲۰ درصد خسارت را به ما نداد !!! حالا به همه اینها عروسی فرداشب که باید با آژانس برویم ، تمام شدن شارژ موبایل هایمان بعد از سانحه و کلاس کارگاه را هم بیافزایید …

بدبختی قضیه اینجاست که ننه ما برگشته به ما میگه تو چرا همش با دخترا تصادف میکنی ؟؟ میخوای ازدواج کنی چرا از این لوس بازیا در میاری !!! از اونور هم تعمیرکاره برگشته میگه خوبه باز دختر بوده ، مخشو زدی یا نه ؟؟ حالا بیا و به این ها ثابت کن که وقتی ما شانسمان اینقدر ت*خمی است مسلما قیافه آن دختر هم به همان اندازه ت*خمی است !!!

امیدوارم تفاوت پورت های موازی و سریال را خوب درک کرده باشید ! کلاس تمام است …

پی نوشت » من همیشه جواب کامنت های پست قبلی رو وقتی پست جدید میزارم میدم .. شرمنده اگه دیر میشه

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۱۲, ۸, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

دانشجو با طعم کارگر

اگه وقتی ترمز دستی رو هنوز نکشیده باشی پایین و ماشین رو بزاری رو دنده و گاز بدی طوری که دور موتور بچسبه به ۷ چی میشه ؟؟؟ یا پیستون های موتور از کاپوت میزنه بیرون یا گیربکس مرخص میشه …. به هر حال هر حرکتی باید به آرامی شروع بشه و کم کم سرعتش بره بالا … این رو من معمولا در زندگی رعایت میکردم … یعنی مثلا وقتی دانش گا ها شروع میشد همیشه دو هفته اول رو نمیرفتم و تا آبان هم بعضی کلاسا رو میرفتم و بعضی رو نمیرفتم تا کم کم اون فراخی مقعدی که در طول تابستون بوجود اومده بود از بین بره و بدون اینکه به اونجامون فشار بیاد بتونیم بقیه کلاسا رو بریم ..

نمیدونم تجربه تحصیل در دانشگاه های آزاد تهران رو دارید یا نه … ولی دانشگاه های آزاد تهران همچون سربازی که نارنجک در ماتحتش ترکیده باشه هر تیکش افتاده یه جا…. یعنی دانشکده هاش هر کودوم یه سر تهرانه … تربیت بدنیش یه سر تهران … آزمایشگاه هاش یه ور و کارگاهاش هم یه سمت دیگه …. خلاصه اگه از این کلاس ها تو یه روز داشته باشی به توفیق اجباری تهران گردی هم نائل میشی …

صبح روز پنجشنبه بود که تصمیم گرفتیم بریم دانشگاه … برنامه رو نیگا کردیم … کلاس اول که پریده بود چون احتمالا الان استاد داره حضور غیاب انتهای کلاس رو میکنه … کلاس بعدی رو میریم … Oh my Shit … تربیت بدنی ۱ …  آخرین باری که ورزش کرده بودیم به اوایل دوران دبیرستان بر میگرده … کلا ما چون امام خمینی رو الگوی خودمون قرار دادیم از بچگی ورزشکار نبودیم ولی ورزشکارا رو دوست داشتیم … حالا اگه هم میخواستیم ورزش کار بشیم الان یکم دیر شده بود دیگه اونم در ترم ۱۱ …

خلاصه یکم زودتر رفتیم مجموعه ورزشی چمران واقع در خیابان شریعتی …کلاس که شروع شد اکثرا خیلی خوشحال ورجه وورجه میکردن تا استاد بیاد و در این حال من و پت یه گوشه نشسته بودیم و با هم نقشه میکشیدیم که بیماری چیزی از خودمون در بیاریم و بپیچیم کلاسو … استاد که اومد شروع کرد به صحبت های علمی با این مضمون که آقاجان ما میخوایم بهتون فشار نیاد و نمیخواییم ضربان قلبتون بیشتر از ۱۸۰ بشه … بعد یاد داد که هر وقت گفت به اندازه ۶ ثانیه نبض بگیریم و تعداد ضربات قلبمون رو بهش بگیم(با ضرب در ۱۰ میشد ضربان قلبمون) … خلاصه چشتون روز بد نبینه … یه صف تشکیل شد که من و پت و چند تا دیگه از بچه های تیم دخانیات در انتهای آن قرار گرفتند … همه میدویدند و ما چند نفر انتهای صف هم چون معتادان در حال ترک ، دست و پایمان بهم گره میخورد و شلنگ تخته اندازان به دنبالشان … نفر اول هم که جو گرفته بودتش عین اسب میدوید و بیخیال هم نمیشد …

بعد از مدتی دویدن استاد گفت : بایستید … هر وقت گفتم بشمرید … حاضر … بشمر

شش ثانیه زمان گرفت و شروع کرد از اول صف پرسیدن ضربان قلب ها : سیزده …. یازده … پونزده … شونزده …. ده … بیست و یک (پت) … بیست و دو ( مت ) …. بیست  ( نفر بعد مت ) ….

و به این ترتیب استاد که فکش داشت چمن زمین فوتسال را تِیر میکشید پرسید که آیا در ۱۰ سال اخیر هیچگونه حرکتی داشته ایم یا خیر؟؟؟ و ما هم مثل بز نیگاش کردیم و سعی کردیم اون یه ذره انرژی باقیمونده رو با حرف زدن هدر نکنیم …

خلاصه اینکه با ضربان ۲۱۰ از لحاظ تئوری مرده بودیم و گرم بودیم و نمیفهمیدیم !! اما استاد هم بیخیال بشو نبود  و هر مدل دویدنی بود از جمله مارپیچ ، با مانع ، سرعت ، استقامت ، امدادی ، پروانه ای ، کفتری ، توله سگی و غیره  رو بر روی ما آزمایش کرد . کلاس تموم شد و ما هم که رسما تموم شده بودیم همچون عروسک های خیمه شب بازی کله هایمان آویزون به تنمون رفتیم تو رختکن و شلوارمونو کشیدیم بالا و حرکت به سمت کلاس بعدی …

کلاس بعدی هم کارگاه عمومی بود که در دانشگاه شهید رجایی واقع در اتوبان امام علی برگزار میشد  …  وارد  کلاس شدیم و یک دسته خر آهنین با یک سوهان دادن دستمون و گفتن بساب … و من احمق هم تازه اونجا استعداد خودم رو کشف کردم که برای کارگری ساخته شده ام و بس … یعنی در حالیکه جملگی بچه های کلاس در حال لا*س زدن بودند و از اینکه مبادا ناخن دستشان بشکند و یا چربیهایشان آب برود به جای سوهان کشیدن هر هر و کرکر راه انداخته بودند ؛ من همچون عمله ای که میخواهد پولش حلال باشد چنان با این سوهان به جون این قطعه آهنی افتاده بودم و سر و صدا راه انداخته بودم و عرق میریختم که استادیار آمد و گفت زیاد به خودت فشار نیار که تا آخر ترم اینجا کار داری …. من هم با لبخند سردی به او به ادامه کار بازگشتم و همچون کسی که قاتل پدرش را یافته آنچنان به جون قطعه افتادم که نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم سابیدم و کلاس تمام شد … و حتی تا نیم ساعت بعد کلاس هم این دست راستم برای خودش عقب جلو میرفت …

خلاصه اگه خواستید برج بسازید و در کمتر از یک هفته تحویل بگیرید میتونید من رو به عنوان کارگر استخدام کنید .

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۱۹, ۷, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

توهم نوشت

هوا ابری و ساعت از ۲:۳۰ شب گذشته … چراغ های بزرگراه نیایش روشنه و نور زرد رنگش فاصله ی دیدم رو روشن کرده …نور سفید و آبی چراغ های BMW Vision  زمین رو روشن تر میکنه …با صدای بلند ضبط دنده رو عوض میکنم .. پامو بیشتر رو پدال گاز فشار میدم … با اینکه دارم ۱۵۰ تا میرم با فشار بیشتر پدال گاز ماشین از جاش کنده میشه  و به همراه صدای جیق بکس و باد لاستیک ها  به صندلی ماشین میچسبم … سایه های سفید خط کشی بزرگراه با سرعت یکی پس از دیگری از زیر پام رد میشن … نور بالا میزنم و ماشین های جلویی که میبنن یه هیولا با سرعت داره بهشون نزدیک میشه راه رو برام باز میکنن … به پیچ میرسم … سرعتم برای پیچیدن خیلی زیاده ولی ترمز نمیکنم … دوباره صدای جیق لاستیک ها به گوشم میرسه و هیولا از لاین ۳ به لاین ۱ کشیده میشه اما قبل از اینکه به گارد ریل برخورد کنم پیچ تموم میشه … تو آیینه عقب نگاه میکنم … دود سفیدی که از سایش لاستیک به زمین به وجود اومده فضای پشتم رو مه آلود میکنه  … توی اون مه سفید نور چراغ گردان آبی و قرمز پلیس رو میبینم  که داره تعقیبم میکنه (easy riders under pressure)و چون صدای ضبط بالا بود متوجه صدای آژیرش نشده بودم … تصمیم میگیرم به راهم ادامه بدم (faster,faster) و از دستش فرار کنم … نباید به یه الگانس که راننده اش یه ترسو هستش که نمیتونه گاز بده باج بدم … تنظیم ماشین رو میزارم رو حالت Sport و دنده رو هم عوض میکنم…. بزرگراه داره زیر لاستیک های هیولا نابود میشه (highway rock n roll disaster)… وارد یه فرعی میشم تا برم تو حکیم شرق… سرعت الگانس بالاس پس من باید وارد کوچه پس کوچه بشم تا بتونم با شتاب بالای هیولا و استفاده از پیچ ها گمش کنم … یوسف آباد برای این کار بهترین جاست … دستم رو ترمز دستی ماشینه و با هر پیچ اون رو هم بالا میکشم و رهاش میکنم .. الگانس پلیس تقریبا داره گمم میکنه …  سریع توی یه کوچه فرعی دیگه میرم و چراغ های ماشین رو خاموش میکنم پام رو از ترمز بر میدارم که هیچ نوری از ماشین نیاد … الگانس پلیس از سر کوچه با سرعت رد میشه و میره … خیلی آروم دنده عقب میگیرم و مسیری که اومدم رو بر میگردم (the game is not over ) …

پی نوشت : شما هم اگه وقتی به عکس های BMW-Vision نگاه میکردید و همزمان مدیا پلیرتون آهنگ  (لینک دانلود)The Game Is Not Over رو پخش میکرد و البته کمی هم روح شیطان در شما دمیده شده باشه ممکن بود همچین توهماتی با خودتون بزنید .
پی نوشت ۲: من طرفدار ماشین های آمریکایی هستم  ولی این یکی طراحیش یه چیز دیگس …

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۷, ۷, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

نوستالوژیک های پاییزی

نمیشه آدم بوی پاییز رو بشنوه و هوای استثانایی و گاها دلگیر اون رو استشمام کنه و یادی از دوران مدرسه نکنه … البته بی حکمت نیست که میگن آواز دغل شنیدن از دور خوش است ،  شک ندارم الان اگه هنوز یه بچه مدرسه ای بودم حسابی عصابم خورد بود و با خودم میگفتم  ای بابا باز باید صبح زود بیدار شیم و باید با فوتبال بازی کردن شبانه تو تابستون خدافظی کنیم و خلاصه این که دوران عشق و حال تموم شد و هیچ استفاده ای نکردیم …  و حس حسرت تابستون از دست رفته و همچنین انتظار تابستون بعدی همیشه گند میزد تو زیبایی های فصل پاییز که بی شک میتونم بگم دوستداشتنی ترین فصل سال از نظر منه … اما حالا که دیگه مدرسه تموم شده فقط یه چیزی هست که گند میزنه تو فصل پاییز، اون هم یاداوری اون همه خاطرات شیرین دوران مدرسه است !

یادمه اون موقع ها معلم هامون تو دبیرستان بهمون میگفتن که این دوران بهترین دوران زندگی شماست ولی ما به ریششون میخندیدیم و میگفتیم برو بابا این زندگی سگی کجاش میتونه بهترین دوران باشه !!  ولی الان که سالهاست اون خنده های از ته دل و شیطنت ها و دلخوشی های اون زمانمون از روحمون رخت بر بسته و میدونم دیگه هم بر نمیگرده تازه میفهمم اون معلممون چی میگفت … یعنی همه بدختی هایی که میکشیدیم به نظرم می ارزید به اون شادی هایی که داشتیم …

الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم نصف راه و رسم زندگی در ایران رو من تو همون دبستان یاد گرفتم ! اون موقع ها معلمون برگه های امتحانات رو میداد من تصحیح کنم و یادم میاد کسایی که نمره بالا میخواستن باید هزینشو پرداخت میکردن ! فکر کنم ۲۵ تومن از هر کی میگرفتم تا بهش نمره بالای ۱۹ بدم … اون موقع نوشابه خنک ۲۰ تومن بود … پس اصل رشوه گیری و رشوه دادن رو خودم به همه یاد دادم تو اون دوران !!  تازه یه اکیپ ۴ نفره هم داشتیم که به همه زور میگفتیم و بچه هارو غارت میکردیم و هر چی مواد غذایی داشتن رو با خودمون تقسیم میکردیم  که معمولا همشون برا اینکه باهامون درگیر نشن زیاد مقاومت نمیکردن … و این هم آغاز یادگیری کار گروهی ما بود … تنها مشکل هم طومار هایی بود که مادرها برا معلممون مینوشتند که البته چون درسمون خوب بود کسی کاری به کارمون نداشت ، همیشه هم اسممون یه جورایی تو جلسه انجمن اولیا و مربیان مطرح میشد که اونم وقتی میفهمیدیم کی از دستمون شاکی شده و رفته خونشون گفته اینقدر با کلماتی چون بچه ننه و غیره مسخرشون میکردیم که بقیه بچه ها دیگه جرات نمیکردن چیزی به پدر مادرهاشون بگن ! یادش بخیر اون موقع که ۵۰ نفر رو تو ۱۰ تا نمیکت جا میدادن همیشه  واسه جای سرمیز دعوا بود و ما هم با قلدری هیچ وقت وسط نمیشستیم !

دوران راهنمایی هم که به نارنجک بازی و میکرو و سگا گذشت ، چقدر من با مرد یخی تو Mortal Combat حال میکردم … عشقمون این بود که یه Finishing جدید کشف کنیم ! یادمه اون موقع ها بوفه مدرسه مون عدسی میفروخت ، از اون موقع به بعد فکر نکنم عدسی خورده باشم … البته نماز رو هم تو همون دوران یاد گرفتیم و هیچ وقت کرکر خنده های سر نماز رو یادم نمیره ! و همون موقع ها بود که حرمت این چیزا همگی تو ذهنمون شکسته شد ، وقتی که هوا زیر صفر بود و مارو اجباری میبردن که نماز بخونیم هممون یاد گرفتیم بدون وضو هم میشه نماز خوند … و وقتی مشغول یه بحث داغ بودیم و به اجبار باید نماز میخوندیم یاد گرفتیم سر نماز هم میشه ادامه بحث رو با بقلی انجام بدی فقط کافیه حواست باشه به موقع خم و راست شی !

اما وقتی خاطراتم رو مرور میکنم و به دوران دبیرستان مدوران دبیرستان خیلی فرق میکنه ، تنها دورانیه که اگه طولانی تر هم میشد من ناراحت نمیشدم … اسگل کردن معلما ، سوتی هایی که بچه ها میدادن ، اهمیت دادن به لباس و ظاهر ، ارتباط با جنس مخالف حتی در حد یک تیکه ، پیچوندن مدرسه ، ولگردی های بعد مدرسه ، عشق آهنگ گوش دادن ، خندیدن به ترک دیوار ، عشق فیلم دیدن و قائم موشک بازی با ناظم مدرسه و خیلی چیزای دیگه مال بهترین دوران زندگی یا همون دوران دبیرستانه که قبل از اون یا نبود یا خیلی کمرنگ بود!!!

اتفاقا زمان  ما هم اولین دوره ای بود که کفش و لباس های خارجی اومد ، کفش های پیتون و تیم برلند که کمتر جوونی بود که پاش نباشه … یادمه اون موقع ها به سرمون کتیرا میزدیم و فرق وسط باز میکردیم … خبری از ژل و تافت و واکس مو و اینجور چیزا نبود ، خیلی وقت ها هم که کتیرا رو میزاشتیم بجوشه یادمون میرفت و همش میسوخت ! شلوار بگ هزار جیب و رنگ سبز یشمی که این روزها هم باهاش زیاد سر و کار داریم اونموقع هم طرفدارای زیادی داشت … شاید همه ما وقتی به عکس های اون زمانمون نگاه کنیم خندمون بگیره از تیریپ های جوادی که یه موقع تو ذهنمون بهترین تیریپ روز محسوب میشد !

اما چیزی که تو همه این دوران بود و هوای این روزها رو با اون ایام متفاوت میکنه نداشتن دغدفه های زندگی بود …  نه مشکلات مالی برامون مهم بود نه مشکلات اجتماعی و فرهنگی و نه حتی فلسفه زندگی . یعنی کلا برا آینده زندگی نمیکردیم و تو زمان حال با همه نداری ها و تنگ نظری ها خوش بودیم … اما الان از خوشی های زمان حالمون میزنیم (البته اگه خوشی مونده باشه هنوز) تا بلکه در آینده خوش باشیم ولی این آینده هم هیچوقت نمیرسه …

پی نوشت : اولین بار بود این وبلاگ رو میخوندم … و با اینکه خیلی وقتا که مسنجرم رو باز میکنم یه پیامی میبینم که برای فلانی دعا کنید اهمیت نمیدادم … اما این یکی فرق میکنه … چون بعد از خوندن پستش دیگه احساس نمیکنی غریبه هستی … انگار دوست خودم هستش … امیدوارم زودتر خوب بشه .. ارزش یه بار خوندن داره دوستان

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۴, ۷, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, مناسبت ها