پت | زندگي سگي

کشف بزرگ

هر سال نزدیک مراسم اسکار که میشه می زنم تو فاز فیلم دیدن و تقریبا تمام فیلم های برگزیده اسکار و گلدن گلوب رو می بینم. همیشه شخصیت اول فیلم های خوب روم اثر می ذارن… جدیدا هم یه فیلم خوب(البته قدیمی) از خانوم کیچو گرفته بودم که از قضا شخصیت اولش بدجوری به من نزدیک بود، تناه تفاوتمون این بود که اون از ۱۵ سالگی روزی ۳۰ نخ سیگار می کشیده و من اخیرا سیگارو کم کرده بودم.

آن چنان هنرمندانه و چشم نواز با فندک زیپو سیگارو روشن می کرد که باعث شد همون فرداش برم یه زیپو بگیرم، از اینجا بود که سیگارای آخر شب دوباره شروع شد. از اون شب هروقت برای سیگار آخر شب رفتم بیرون یه اتفاق جالبی افتاد.

یه شب که بارون شدید هم می اومد رهگذری با لباسی که مناسب اون هوا نبود به همین دلیل حسابی هم خیس شده بود نظرمو جلب کرد چند قدمی دنبالش رفتم که مسیرش رو عوض کرد به سمت دیگری که دو نفر از روبرو می اومدند از اونجاییکه هم مسیر بودیم پشت سرش آروم راه افتادم…

از اونا تقاضای ۲۰۰ تومن پول کرد،‌ که اصلا بهش محل نذاشتند و به راهشون ادامه دادند، رفت به سمت تنها مغازه ای که اون موقع شب تو محل باز بود و از بیرون مغازه یکی دوتا چیپس زد زیر لباسش، من که ایستاده بودم و نظاره گر بودم، ناگهان چشم تو چشم شدیم و بعد از یه مکث کوتاه فکر کردیم همدیگرو فبلا دیدیم… داخل مغازه شدم تا سیگار بگیرم، گفت اون یارو چیزی از بیرون مغازه بلند کرد؟ گفتم نه بابا! بنده خدا خیس شده بود، و داشت از بارون فرار می کرد…

آقا دزده رو شناختم، همون آدم بدشانسی بود که چند شب قبل ساعت ۲  قصد خونه مارو کرده بود، ولی همینکه از دیوار بالا رفت تا سرکی داخل حیاط بکشه با یه آدمی روبرو شد که بعد از دیدن یه فیلم تاثیر کذار برای کشیدن سیگار اومده بود بیرون…

جفتمون اون موقع از دیدن هم تو اون ساعت شب و تو اون موقعیت شوکه شده بودیم و برای چند ثانیه قدرت تصمیم گیری و حرکتی رو نداشتیم. تا اینکه اون فرار کردو من بعد از چند لحظه و فقط از روی کنجکاوی که بدونم طرف کی بود و کجا رفت دویدم دنبالش، ‌سر کوچه که رسیدم با جیغ دهشتناک خانومی متوقف شدم…

خانومه: بی شعور این وقت شب اینجوری میرن تو سینه های یه خانوم،‌ زهرم ترکید…
من: خوب حق با شماست این وقت شب یه جور دیگه هم میشه رفت تو سینه های یه خانوم…

و من بالاخره به یه کشف بزرگ علمی دست پیدا کردم و اون دلیل این مطلب : “سوسک، حشره ای که ۱۴۰ میلیون سال است ادرار نکرده” … به این نتیجه رسیدم که احتمالا انسان ها اونم از جنس مونث از اون موقع روی زمین بودند و احتمالا ملکه سوسک ها با یکی از این بانوان مکرمه ساعت ۲ شب برخورد داشته و این سرنوشت ترادژیک براشون رقم خورد.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۹, ۹, ۱۳۸۸
در دسته روزمره, فیلم و سینما

عقل تنگ، اراده گشاد

از وقتی چشم وا کردیم همش بهمون گفتن این کارو بکن اون کارو نکن، ما هم بدون هیچ درک و شعوری یا اون کارو انجام می دادیم یا با لجبازی سرکشی می کردیم…
از وقتی یادمه به هیچ کدوم از نصیحت ها عمل نمیکردم، هنوز عقل و شعورم به درستی یا نادرستی اون کار نمی رسید ولی فقط به خاطر اینکه یکی دیگه باید به جای من فکر کنه و یا راه درست رو انتخاب کنه ناراحت می شدم و گویی خودم صلاحیت و شعور تصمیم گیری ندارم و این بدجوری اذیتم می کرد… به همین دلیل همیشه برعکس عمل می کردم، یا اصلا توجهی به این قبیل نصیحت ها نمی کردم تا شاید بهشون بفهمونم، عقل دارم و می خوام خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم و یا اینکه با این کار می خواستم التیامی برای روح نابالغ و عقل بی شعورم باشم…

با این حال لذتی که در سرپیچی بود، به یاد ندارم در اطاعت سراغی از آن… نه به خاطر فطرت ، شخصیت و یا هر کوفت دیگه ایی که در من وجود داشت… فقط به خاطر این که شروعی بود… و من “فکر کردم”… اصلا چرا باید این کارو انجام بدم و یا به قولی فلسفه ش چیه … بدین ترتیب دلیلی برای مخافلت هام  پیدا می کردم … کم کم  و به مرور زمان این قضیه دیگه جزئی از ذات من شده بود و بعد از مدتی تقریبا مو لا درز دلایلم نمیرفت… هرچند که خودم میدونستم دلایلم ساختگیه ولی با منطق اونا کاملا سازگار بود و برای مدتی کاری به کارم نداشتند…

در این میان مقوله ای وجود داره به نام “از سر دلسوزی ” که از همون ابتدا و آغاز حیات، به خاطر دریافت نکردن و یا درک نکردن مصائبی همچون: توجه، محبت، عاطفه، مهربانی و یا حتی عشق … بعد از عمری هنوز هم اینگونه مقولات روحی و حسی خیلی برام ملموس نیست و تقریباً غیر قابل درکه…  به نظرم تموم آدمایی که درگیر این مقولات شدند آدم های به لحاظ روحی یا ذهنی ضعیف و وابسته ای هستند که به گونه ای ناخواسته و نا آگاهانه تسلیم روح ضعیف می شوند و بدون هیچ تلاش و تعقلی سریع ترین و آسان ترین راه را انتخاب می کنند و با این انتخاب فقط مرحمی برای دردهای پنهان خویش پیدا میکنند… و این نه تنها هیچ سود معنوی متقابلی ازش بیرون نمباد بلکه کاملا به سوء استفاده منتهی می شه… و بدین ترتیب تمام انرژی منفی شما تخلیه شده و از این به اصطلاح دلسوزی خود کلی احساس رضایتمندی حاصل خواهند کرد و این روح و ذهن آنهاست که توانسته تغذیه ی مناسبی برای خودش پیدا کنه و برای عرض تشکر، این احساسات تقلبی و موقت را در ذهن و روح شما شکل می دهد…

یه روز تو دانشگاه با کسی آشنا شدم، از همه چیزو همه کس شاکی بود و همش از وضع موجودش می نالید و به قولی داشت دردودل می کرد… اندکی بعد برای شروع آشنایی متقابل از شرایط زندگی من پرسید. و منم مثل همیشه با خنده یا به قول او به مسخره اندکی از شرایط گذشته ام رو براش گفتم… آنچنان ناراحت شد که تموم بدبختی هاش از یادش رفت و نا باورانه می گفت چجوری تو این محیط دووم آوردی، وای من اگه جای تو بودم خود کشی می کردم… من باز هم خندبدم و براش ثابت کردم که هرچند وضع الانم قابل قیاس با گذشته نیست ولی بالاخره یه چیزایی اینجا پیدا کردم و دارم باهاش حال می کنم…

تا چندوقت به این فکر می کردم مگه زندگی الان من چشه که یه بچه سوسول بالاشهری نمیتونه درکش کنه و اینجوری در موردش نظر میده… من که فرقی نکردم، همون آدمی که اون موقع اونجوری تصمیم گرفته بوده و اونجوری زندگی می کرده الان تصمیم گرفته اینجوری سگی زندگی کنه… اگه تو اون شرایط زندگی خوبی داشته و ازش لذت می برده الانم داره از زندگی حتی سگیش لذت می بره… فقط شرایط گذشته من از دید اون یه موقعیت و موفقیت بزرگ بوده و زندگی فعلیم از دید مقایسه ایه اون انقدر فلاکت باره که حتی ارزش ادامه دادن هم نداره…

اون  پسره فکر می کرد موفقیت در زندگی همون مسیرهای ست که دیگران طی کردند، و به همین خاطر کو.ن خودشو پاره می کنه تا به هر قیمتی هم که شده روی اون مسیر بمونه و بدین ترتیب حال رو از دست میده و در آینده هم حسرت گذشته رو خواهد خورد … نمی تونم درک کنم چرا اجازه میده دیگران به جاش فکر کنند و تصمیم بگیرند و هلش بدند تو مسیری که به نظر اونا خوشبختیه و شاید خودشون آرزوشو داشتند و بهش نرسیدند و با بچه شون می خوان بهش برسند…

مخلص کلوم اینکه تموم بدبختی ها به دو ویژگی عقل و اراده انسان ها مربوط میشه… وقتی که انسان عاقله و از فکر و اندیشه استفاده میکنه ، میشه گفت هم مختاره و هم اراده داره… یعنی اینکه ما می اندیشیم و عمل میکنیم، ‌با اینکه هردو بهم مربوطند ولی دو مقوله جدا از همند… یعنی وقتی ما از قوه فکر و اندیشه استفاده می کنیم، می تونیم از اختیار استفاده کنیم ؟ یا اینکه چون مختاریم می اندیشیم؟!!! ارتباط بین همین اندیشیدن ها و عمل کردن هاست که منجر شده به تفاوت هایی  میان زندگی سگی ما و رویایی شما و به همین دلیل نسبت بین جهان ما و جهان شما مدام در حال تغییر است…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۷, ۹, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

در عقب رو بزن

یک چهارم از ساعت می گذرد و ما همچنان علاف در ایستگاه اتوبوس ایستاده ایم، گوش میدیم به نجواهایی فحش گونه که نثار راننده ی خسته، رئیس گشاد خط… قالیباف و همینجوری این مسیر طی میشه و در آخر این کلمات غصار سرازیر میشه به سمت موجودی به نام آخوند و نظام آخوندی و…

الحق و الانصاف که هر کسی در حد فرهنگ و توان خود، از جون مایه میذاره برای ریدن به کل نظام. ملت گمراه و ابلهی که تعصب مذهبی مآب گونه شان بهترین ابزار حاکمان باصطلاح دینی شان شده و آن چنان دچار استبداد زدگی دینی شده اند که هنوز نفهمیدند این بدبختی ها همچو غده های سرطانی تمام زندگی شان را فراگرفته و این کمترین هزینه ی گمرهیشان است… چه خوش خیالند که شیوه شان ثواب است و عاقبت به خیری از آن شان خواهد شد… زهی خیال باطل.

با همین چند کلام فحشی که در ایستگاه اتوبوس هم صحبت شدند، درنظر دوستان، همراهان صمیمی و هم مکتب را تداعی می کنند که تنها دغدغه شان رسیدن به آرامش و آسایش و زندگی توام با اخلاق است. ولی همین که اتوبوس از راه میرسه، نقاب از چهره برداشته و گویی کشتی نوح یا سفینه نجات آمده و تنها راه آزادی و رهایی از عذاب های دنیوی سوار شدن در این اتوبوس است. در اینجا دیگر دوست، آشنا و حتی هم مکتبی های سابق در نظر ایشان بسان شیاطینی هستند که مانع از سوار شدن و نجات شان خواهند شد. بدین سان به هر شیوه و حیله ایی متوسل شده تا بقیه را کنار زده و سوار شوند.

در سوی دیگر زنان با شیوه های کاراتری همچو فشار دادان جاهای حساس هم که فقط خودشان از جای آن خبر دارند، کشیدن روسری یا چادر و در نهایت چنگ زدن به موهای نفر جلو و کشیدنش به عقب “بسان چنگ به ریسمان الهی” می ماند و راه برای آزادی خویش باز می کنند… این ها صحنه های ناب، لطیف و چشم نوازی است از زندگی سگی ما …

همینکه سفینه نجات راه می افته، دیالوگ ها جالب تر میشه و همین قوم با فرهنگ و با شعور شروع به مذمت بازماندگان می کنند و آنان قومی وحشی و بی فرهنگ لقب داده، غافل از اینکه خودشان شرف و انسانیت را لگدمال کرده و سوار شده اند… غافلند.

اندک زمانی نمی گذرد که به علت فعالیت شدید بدنی دوستان هنگام سوار شدن بوی عرق یک هفته مانده و ماسیده شده شان فضارو عطرآگین می کنه، ما هم بسان گوشت نیوزلندی آویرون شده دنبال روزنی برای نفس کشیدن به این فکر می کنیم که چگونه میشود از عرق آقایون در ساخت عطر های تحریک کننده بانوان استفاده می شود، شاید صدای آه و اوه و سرو صدای قسمت بانوان به همین دلیل باشد… شاید، نمی دانم.

تنها راه این است که چشمانم رو ببندم و در رویاهایم به این فکر کنم که الان تو اتوبوس های لندن و نیویورک همسفر جماعتی بلوند شیک پوش شدم و از بوی خوش، روی خوش، گفتگوی خوش مست شده ام… همین اجنبی هایی که به قول دوستان آدم های بی فرهنگ و ضد اخلاق و دین، زندگی حیوونی دارند…

ولی نه، نباید چشمام رو ببندم باید تیز مراقب اطراف باشم، هر لحظه امکان دارد مورد تجاوز قرار بگیری… چند ایستگاهی نیست که همسفر دوستان هستم ولی حال تگری دارم و دیگر مرا تاب همراهی نیست. بی خیال درس و کلاس و دانشگاه…

آقای راننده در عقب رو بزن ما پیاده میشیم.

پیس پیس…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۴, ۸, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

تفریحی به نام دزدی

دوران جاهلیت که تازه موتورهای یاماهاتریل و KMX(کاوازاکی) مد شده بود، تفریحمون این بود که سر ظهر میرفتیم جلو مدرسه دخترونه گازو گوز میکردیم، بعد موتورو جلو در خونه میزدیم رو جک و می شستیم تا ملتی که ازونجا رد میشند کو.نشون پاره شه که موتور ماله ماست.

ماهم که کلی مرض روانی خودکم بینی و کمبود توجه و… داشتیم، اندکی درمان و کلی هم ارضا می شدیم. دخترهای محل که میمردند برای سوار شدن، از یکیشون شنیده بودم که حاضره چه کارایی(از اونکارا) بکونه تا سوارش کنیم و دوری باهم بزنیم…

یه مدت هم سر تک چرخ و لایی بازی تو اتوبان با بچه های بالاشهر کلکل داشتیم که کلهم سوسک بودند، دیگه به عرفان لودگی و مسخره بازی رسیده بودیم و از این روند کسالت آور خسته بودیم…

تا اینکه یه شب محمود یه تفریح جدید پیشنهاد کرد.

(عین همین بازی ها وبلاگی، که شماها راه میندازین برای اینکه روند کسالت بار پست هارو عوض کنید تا کمی سرگرم بشین، و تنوعی هم در روند وبلاگاتون داشته باشید. ما هم هرزگاهی برای اینکه تنوعی به زندگی و تفریحامون بدیم ازین بازی های جدید رو میکردیم)

بازی جدید ما دزدی بود.

بدین ترتیب که به گروه های دو نفری تقسیم بشیم هر گروه هم با یه موتور.

هدف دزدی ضبط ماشین بود. زمان از ساعت ۱۲ تا ۲ شب . امتیاز بر اساس تعداد ضبط ها و نوع مدل ضبطها محاسبه می شد…

طراحی این بازی به عهده دو تن از دزدان معروف اون زمان، محمود و یکی از رفیقاش که یادمه از بچه های قیطریه بود… و سر کلکلی که با هم داشتند این بازی رو طراحی کردند.

از اونجاییکه تو محل در زمینه دزدی من از همه فرزتر و با سابقه تر بودم، محمود به سراغ من اومد و جریان رو تعریف کرد، منم که دیگه از دزدی های کوچیک، خسته شده بودم با آغوش باز پذیرفتم.

شب موعد فرا رسید ،

به محمود گفتم راه بیفتیم تو خیابونا فایده نداره اکثرا ضبطا رو باخودشون می برند، تازه موتور هم کلی سرو صدا داره تابلو میشیم، نظر من این بود که بهتره یه پارکینگ خلوت و پراز ماشین پیدا کنیم.

بهمین دلیل تصمیم بر این شد که بریم شهر بازی و به پارکینگ اونجا حمله کنیم… اولش محمود از پونصد تومن پولی که بابت پارکینگ دادیم کلی شاکی شد، ولی بعد که با ماشین های ضبط دار برخورد کردیم ذوق مرگ شد…

با استفاده از تکنیک “چینی شمع ماشین” براحتی و بدون اینکه صدای دزدگیرا دربیاد شیشه پنجره رو پودر میکردیم، و در کسری از ثانیه ضبط رو میزدیم و…

یه ساعت نشد که سه تا ضبط مدل بالا زدیم و فرار…

محمود گفت همینا خوبه دوتا ضبط دزدی هم خونه دارم، اگه تعداد ضبط های ما از اونا کمتر بود، میگیم دوتاشو انداختیم خونه تا اگه مامور بازار شد تابلو نشیم…

ساعت ۲ شد و رفتیم سر قرار یه گروه که بسیار ضعیف و ناامید کننده عمل کرده بود و بدون هیچ دستاوردی اومده بودند، تازه موقع فرار از یه دزدی نا موفق تصادف هم کرده بودند…

رفیق محمود دست پر اومد، هرچند اوناهم به سختی تونسته بودند فقط یه ضبط بزنند.

وقتی من ضبطارو نشونشون دادم ، جملگی فک ها کف خیابون بود… هیچوقت اون برق شادی و پراز غرور چشم های محمود رو در تاریکی شب فراموش نمی کنم، حق هم داشت. او دیگر امام دزدان بود…

موتور یاماها

تاریخ نویسان این سبک رو در تاریخ دزدی محل ثبت کردند و چه مردمانی که تا روزها و ماه ها در مورد این دستاورد عظیم بحث میکردند. اکنون سالهاست که استراتژی های ما در مکاتب نوین دزدی تدریس میشه…

راستی محمود(ملقب به محمود خ) که یادتون هست چگونگی شکل گیریش رو قبلا گفته بودم.

پی نوشت:

سرو صدا و شلوغ بازی های شب قبل در ساختمون خواب را از چشمان ما ربوده بود، صبح باخبر شدیم که دزدی به پارکینگ آپارتمان ما زده و یک عدد ضبط را به یغما برده… اینچنین شد که ما یاد ایام جوانی افتادیم.

محمود کجایی که دارند رو دستمون بلند میشند

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۱۷, ۸, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته