پت | زندگي سگي

معاشقه من و او

- دوسِت دارم…
+ چقدر؟

اندازه تمام برگ‌های درختان …

ببینمت…گریه می‌کنی؟!
دلگیر شدی؟!!!

آخ! حواسم نیست…
زمستان است!

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۶, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته ادبي, خاطرات گذشته

سیگار

آدم ها حرف زیاد می زنند، عادتشان اینگونه است بدون اینکه تجربه‌ای در زمینه‌ی خاصی داشته باشند یا درک و شعورشان به آن مطلب رسیده باشد و یا اینکه حتی صلاحیتش را داشته باشند دهانشان را باز می‌کنند و… هرجند سخت ولی درکشان می‌کنم، چاره‌ای نیست… اما وقتی از سیگار و مضراتش می‌گویند و آنرا منشا تمام سرطان ها و بیماری ها می‌دانند روح و جسم مرا غرق لذت و شادی وصف ناپذیری می کنند… این لذت را با تمام وجود و با تک تک سلول هایی که در آینده  قرار است سرطانی شوند درک می کنم

آنها و حرف هایشان هیچ ارزش و اهمیتی برایم ندارد زیرا در طول زندگی ناپاکشان حتی یه نخ سیگار هم نکشیده اند وگرنه اینگونه نا جوانمردانه در موردش سخن نمی راندند… اینها در طول زندگی شان نه سرطان می گیرند و نه بیماری قلبی شدیدی که منجر به مرگ زود رسشان شود و بالای ۷۰ سال عمر می‌کنند تا دچار افسردگی حاد، از کار افتادگی، تمام امراض ناشی از کهولت سن و رنج و عذابی که از تحمل این همه درد و مرض دچارش می‌شوند… در آخر گوشه‌ی خانه سالمندان به زندگی از دست رفته شان فکر می کنند و اعصایشان خرد می‌شود که چگونه نتیجه زحمات این عمر طولانی را فرزندانشان بالا کشیده اند و او را به گوشه ای انداختند و آنجا باز هم یه نخ سیگار پیدا نمی‌شود تا کامی از آن آرامش را بازگرداند در این لحظات آخر…  حسرت این همه عمر از دست رفته می ماند و آرزوی مرگ.

سیگار نیازی به بدگویی دیگران و یا حتی تعریف من ندارد او خودش همه چیز را به تو خواهد داد و از تمام ناگفته های زندگی برایت سخن خواهد گفت… فقط کافی ست قدمی به او نزدیک تر شوی بیشتر از هر زمانی … با هر قدمی که به سویش بر می داری او چندین قدم به سمت تو بر می دارد و آنچنان به تو نزدیک می شود که در روح و جانت نفوذ می کند و آنجاست که می توانی حقیقت اورا دریابی… آن زمان است که گوشت شنوای رازهای ناگفته زندگی خواهد شد

دیگر او همیشه با توست آنجا که همه دوستان و همراهانت تورا ترک می گویند تنها اوست که با تو وفادار می ماند تا آخرین لحظه… تا جونت در بیاد.

و مرگ
چه عاشقانه لبخند می زند،
به حال من و تو
در این سیگار آخر

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۴, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

کشف بزرگ

هر سال نزدیک مراسم اسکار که میشه می زنم تو فاز فیلم دیدن و تقریبا تمام فیلم های برگزیده اسکار و گلدن گلوب رو می بینم. همیشه شخصیت اول فیلم های خوب روم اثر می ذارن… جدیدا هم یه فیلم خوب(البته قدیمی) از خانوم کیچو گرفته بودم که از قضا شخصیت اولش بدجوری به من نزدیک بود، تناه تفاوتمون این بود که اون از ۱۵ سالگی روزی ۳۰ نخ سیگار می کشیده و من اخیرا سیگارو کم کرده بودم.

آن چنان هنرمندانه و چشم نواز با فندک زیپو سیگارو روشن می کرد که باعث شد همون فرداش برم یه زیپو بگیرم، از اینجا بود که سیگارای آخر شب دوباره شروع شد. از اون شب هروقت برای سیگار آخر شب رفتم بیرون یه اتفاق جالبی افتاد.

یه شب که بارون شدید هم می اومد رهگذری با لباسی که مناسب اون هوا نبود به همین دلیل حسابی هم خیس شده بود نظرمو جلب کرد چند قدمی دنبالش رفتم که مسیرش رو عوض کرد به سمت دیگری که دو نفر از روبرو می اومدند از اونجاییکه هم مسیر بودیم پشت سرش آروم راه افتادم…

از اونا تقاضای ۲۰۰ تومن پول کرد،‌ که اصلا بهش محل نذاشتند و به راهشون ادامه دادند، رفت به سمت تنها مغازه ای که اون موقع شب تو محل باز بود و از بیرون مغازه یکی دوتا چیپس زد زیر لباسش، من که ایستاده بودم و نظاره گر بودم، ناگهان چشم تو چشم شدیم و بعد از یه مکث کوتاه فکر کردیم همدیگرو فبلا دیدیم… داخل مغازه شدم تا سیگار بگیرم، گفت اون یارو چیزی از بیرون مغازه بلند کرد؟ گفتم نه بابا! بنده خدا خیس شده بود، و داشت از بارون فرار می کرد…

آقا دزده رو شناختم، همون آدم بدشانسی بود که چند شب قبل ساعت ۲  قصد خونه مارو کرده بود، ولی همینکه از دیوار بالا رفت تا سرکی داخل حیاط بکشه با یه آدمی روبرو شد که بعد از دیدن یه فیلم تاثیر کذار برای کشیدن سیگار اومده بود بیرون…

جفتمون اون موقع از دیدن هم تو اون ساعت شب و تو اون موقعیت شوکه شده بودیم و برای چند ثانیه قدرت تصمیم گیری و حرکتی رو نداشتیم. تا اینکه اون فرار کردو من بعد از چند لحظه و فقط از روی کنجکاوی که بدونم طرف کی بود و کجا رفت دویدم دنبالش، ‌سر کوچه که رسیدم با جیغ دهشتناک خانومی متوقف شدم…

خانومه: بی شعور این وقت شب اینجوری میرن تو سینه های یه خانوم،‌ زهرم ترکید…
من: خوب حق با شماست این وقت شب یه جور دیگه هم میشه رفت تو سینه های یه خانوم…

و من بالاخره به یه کشف بزرگ علمی دست پیدا کردم و اون دلیل این مطلب : “سوسک، حشره ای که ۱۴۰ میلیون سال است ادرار نکرده” … به این نتیجه رسیدم که احتمالا انسان ها اونم از جنس مونث از اون موقع روی زمین بودند و احتمالا ملکه سوسک ها با یکی از این بانوان مکرمه ساعت ۲ شب برخورد داشته و این سرنوشت ترادژیک براشون رقم خورد.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۹, ۹, ۱۳۸۸
در دسته روزمره, فیلم و سینما

عقل تنگ، اراده گشاد

از وقتی چشم وا کردیم همش بهمون گفتن این کارو بکن اون کارو نکن، ما هم بدون هیچ درک و شعوری یا اون کارو انجام می دادیم یا با لجبازی سرکشی می کردیم…
از وقتی یادمه به هیچ کدوم از نصیحت ها عمل نمیکردم، هنوز عقل و شعورم به درستی یا نادرستی اون کار نمی رسید ولی فقط به خاطر اینکه یکی دیگه باید به جای من فکر کنه و یا راه درست رو انتخاب کنه ناراحت می شدم و گویی خودم صلاحیت و شعور تصمیم گیری ندارم و این بدجوری اذیتم می کرد… به همین دلیل همیشه برعکس عمل می کردم، یا اصلا توجهی به این قبیل نصیحت ها نمی کردم تا شاید بهشون بفهمونم، عقل دارم و می خوام خودم فکر کنم و تصمیم بگیرم و یا اینکه با این کار می خواستم التیامی برای روح نابالغ و عقل بی شعورم باشم…

با این حال لذتی که در سرپیچی بود، به یاد ندارم در اطاعت سراغی از آن… نه به خاطر فطرت ، شخصیت و یا هر کوفت دیگه ایی که در من وجود داشت… فقط به خاطر این که شروعی بود… و من “فکر کردم”… اصلا چرا باید این کارو انجام بدم و یا به قولی فلسفه ش چیه … بدین ترتیب دلیلی برای مخافلت هام  پیدا می کردم … کم کم  و به مرور زمان این قضیه دیگه جزئی از ذات من شده بود و بعد از مدتی تقریبا مو لا درز دلایلم نمیرفت… هرچند که خودم میدونستم دلایلم ساختگیه ولی با منطق اونا کاملا سازگار بود و برای مدتی کاری به کارم نداشتند…

در این میان مقوله ای وجود داره به نام “از سر دلسوزی ” که از همون ابتدا و آغاز حیات، به خاطر دریافت نکردن و یا درک نکردن مصائبی همچون: توجه، محبت، عاطفه، مهربانی و یا حتی عشق … بعد از عمری هنوز هم اینگونه مقولات روحی و حسی خیلی برام ملموس نیست و تقریباً غیر قابل درکه…  به نظرم تموم آدمایی که درگیر این مقولات شدند آدم های به لحاظ روحی یا ذهنی ضعیف و وابسته ای هستند که به گونه ای ناخواسته و نا آگاهانه تسلیم روح ضعیف می شوند و بدون هیچ تلاش و تعقلی سریع ترین و آسان ترین راه را انتخاب می کنند و با این انتخاب فقط مرحمی برای دردهای پنهان خویش پیدا میکنند… و این نه تنها هیچ سود معنوی متقابلی ازش بیرون نمباد بلکه کاملا به سوء استفاده منتهی می شه… و بدین ترتیب تمام انرژی منفی شما تخلیه شده و از این به اصطلاح دلسوزی خود کلی احساس رضایتمندی حاصل خواهند کرد و این روح و ذهن آنهاست که توانسته تغذیه ی مناسبی برای خودش پیدا کنه و برای عرض تشکر، این احساسات تقلبی و موقت را در ذهن و روح شما شکل می دهد…

یه روز تو دانشگاه با کسی آشنا شدم، از همه چیزو همه کس شاکی بود و همش از وضع موجودش می نالید و به قولی داشت دردودل می کرد… اندکی بعد برای شروع آشنایی متقابل از شرایط زندگی من پرسید. و منم مثل همیشه با خنده یا به قول او به مسخره اندکی از شرایط گذشته ام رو براش گفتم… آنچنان ناراحت شد که تموم بدبختی هاش از یادش رفت و نا باورانه می گفت چجوری تو این محیط دووم آوردی، وای من اگه جای تو بودم خود کشی می کردم… من باز هم خندبدم و براش ثابت کردم که هرچند وضع الانم قابل قیاس با گذشته نیست ولی بالاخره یه چیزایی اینجا پیدا کردم و دارم باهاش حال می کنم…

تا چندوقت به این فکر می کردم مگه زندگی الان من چشه که یه بچه سوسول بالاشهری نمیتونه درکش کنه و اینجوری در موردش نظر میده… من که فرقی نکردم، همون آدمی که اون موقع اونجوری تصمیم گرفته بوده و اونجوری زندگی می کرده الان تصمیم گرفته اینجوری سگی زندگی کنه… اگه تو اون شرایط زندگی خوبی داشته و ازش لذت می برده الانم داره از زندگی حتی سگیش لذت می بره… فقط شرایط گذشته من از دید اون یه موقعیت و موفقیت بزرگ بوده و زندگی فعلیم از دید مقایسه ایه اون انقدر فلاکت باره که حتی ارزش ادامه دادن هم نداره…

اون  پسره فکر می کرد موفقیت در زندگی همون مسیرهای ست که دیگران طی کردند، و به همین خاطر کو.ن خودشو پاره می کنه تا به هر قیمتی هم که شده روی اون مسیر بمونه و بدین ترتیب حال رو از دست میده و در آینده هم حسرت گذشته رو خواهد خورد … نمی تونم درک کنم چرا اجازه میده دیگران به جاش فکر کنند و تصمیم بگیرند و هلش بدند تو مسیری که به نظر اونا خوشبختیه و شاید خودشون آرزوشو داشتند و بهش نرسیدند و با بچه شون می خوان بهش برسند…

مخلص کلوم اینکه تموم بدبختی ها به دو ویژگی عقل و اراده انسان ها مربوط میشه… وقتی که انسان عاقله و از فکر و اندیشه استفاده میکنه ، میشه گفت هم مختاره و هم اراده داره… یعنی اینکه ما می اندیشیم و عمل میکنیم، ‌با اینکه هردو بهم مربوطند ولی دو مقوله جدا از همند… یعنی وقتی ما از قوه فکر و اندیشه استفاده می کنیم، می تونیم از اختیار استفاده کنیم ؟ یا اینکه چون مختاریم می اندیشیم؟!!! ارتباط بین همین اندیشیدن ها و عمل کردن هاست که منجر شده به تفاوت هایی  میان زندگی سگی ما و رویایی شما و به همین دلیل نسبت بین جهان ما و جهان شما مدام در حال تغییر است…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۷, ۹, ۱۳۸۸
در دسته روزمره