پت | زندگي سگي - Part 2

در عقب رو بزن

یک چهارم از ساعت می گذرد و ما همچنان علاف در ایستگاه اتوبوس ایستاده ایم، گوش میدیم به نجواهایی فحش گونه که نثار راننده ی خسته، رئیس گشاد خط… قالیباف و همینجوری این مسیر طی میشه و در آخر این کلمات غصار سرازیر میشه به سمت موجودی به نام آخوند و نظام آخوندی و…

الحق و الانصاف که هر کسی در حد فرهنگ و توان خود، از جون مایه میذاره برای ریدن به کل نظام. ملت گمراه و ابلهی که تعصب مذهبی مآب گونه شان بهترین ابزار حاکمان باصطلاح دینی شان شده و آن چنان دچار استبداد زدگی دینی شده اند که هنوز نفهمیدند این بدبختی ها همچو غده های سرطانی تمام زندگی شان را فراگرفته و این کمترین هزینه ی گمرهیشان است… چه خوش خیالند که شیوه شان ثواب است و عاقبت به خیری از آن شان خواهد شد… زهی خیال باطل.

با همین چند کلام فحشی که در ایستگاه اتوبوس هم صحبت شدند، درنظر دوستان، همراهان صمیمی و هم مکتب را تداعی می کنند که تنها دغدغه شان رسیدن به آرامش و آسایش و زندگی توام با اخلاق است. ولی همین که اتوبوس از راه میرسه، نقاب از چهره برداشته و گویی کشتی نوح یا سفینه نجات آمده و تنها راه آزادی و رهایی از عذاب های دنیوی سوار شدن در این اتوبوس است. در اینجا دیگر دوست، آشنا و حتی هم مکتبی های سابق در نظر ایشان بسان شیاطینی هستند که مانع از سوار شدن و نجات شان خواهند شد. بدین سان به هر شیوه و حیله ایی متوسل شده تا بقیه را کنار زده و سوار شوند.

در سوی دیگر زنان با شیوه های کاراتری همچو فشار دادان جاهای حساس هم که فقط خودشان از جای آن خبر دارند، کشیدن روسری یا چادر و در نهایت چنگ زدن به موهای نفر جلو و کشیدنش به عقب “بسان چنگ به ریسمان الهی” می ماند و راه برای آزادی خویش باز می کنند… این ها صحنه های ناب، لطیف و چشم نوازی است از زندگی سگی ما …

همینکه سفینه نجات راه می افته، دیالوگ ها جالب تر میشه و همین قوم با فرهنگ و با شعور شروع به مذمت بازماندگان می کنند و آنان قومی وحشی و بی فرهنگ لقب داده، غافل از اینکه خودشان شرف و انسانیت را لگدمال کرده و سوار شده اند… غافلند.

اندک زمانی نمی گذرد که به علت فعالیت شدید بدنی دوستان هنگام سوار شدن بوی عرق یک هفته مانده و ماسیده شده شان فضارو عطرآگین می کنه، ما هم بسان گوشت نیوزلندی آویرون شده دنبال روزنی برای نفس کشیدن به این فکر می کنیم که چگونه میشود از عرق آقایون در ساخت عطر های تحریک کننده بانوان استفاده می شود، شاید صدای آه و اوه و سرو صدای قسمت بانوان به همین دلیل باشد… شاید، نمی دانم.

تنها راه این است که چشمانم رو ببندم و در رویاهایم به این فکر کنم که الان تو اتوبوس های لندن و نیویورک همسفر جماعتی بلوند شیک پوش شدم و از بوی خوش، روی خوش، گفتگوی خوش مست شده ام… همین اجنبی هایی که به قول دوستان آدم های بی فرهنگ و ضد اخلاق و دین، زندگی حیوونی دارند…

ولی نه، نباید چشمام رو ببندم باید تیز مراقب اطراف باشم، هر لحظه امکان دارد مورد تجاوز قرار بگیری… چند ایستگاهی نیست که همسفر دوستان هستم ولی حال تگری دارم و دیگر مرا تاب همراهی نیست. بی خیال درس و کلاس و دانشگاه…

آقای راننده در عقب رو بزن ما پیاده میشیم.

پیس پیس…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۴, ۸, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

تفریحی به نام دزدی

دوران جاهلیت که تازه موتورهای یاماهاتریل و KMX(کاوازاکی) مد شده بود، تفریحمون این بود که سر ظهر میرفتیم جلو مدرسه دخترونه گازو گوز میکردیم، بعد موتورو جلو در خونه میزدیم رو جک و می شستیم تا ملتی که ازونجا رد میشند کو.نشون پاره شه که موتور ماله ماست.

ماهم که کلی مرض روانی خودکم بینی و کمبود توجه و… داشتیم، اندکی درمان و کلی هم ارضا می شدیم. دخترهای محل که میمردند برای سوار شدن، از یکیشون شنیده بودم که حاضره چه کارایی(از اونکارا) بکونه تا سوارش کنیم و دوری باهم بزنیم…

یه مدت هم سر تک چرخ و لایی بازی تو اتوبان با بچه های بالاشهر کلکل داشتیم که کلهم سوسک بودند، دیگه به عرفان لودگی و مسخره بازی رسیده بودیم و از این روند کسالت آور خسته بودیم…

تا اینکه یه شب محمود یه تفریح جدید پیشنهاد کرد.

(عین همین بازی ها وبلاگی، که شماها راه میندازین برای اینکه روند کسالت بار پست هارو عوض کنید تا کمی سرگرم بشین، و تنوعی هم در روند وبلاگاتون داشته باشید. ما هم هرزگاهی برای اینکه تنوعی به زندگی و تفریحامون بدیم ازین بازی های جدید رو میکردیم)

بازی جدید ما دزدی بود.

بدین ترتیب که به گروه های دو نفری تقسیم بشیم هر گروه هم با یه موتور.

هدف دزدی ضبط ماشین بود. زمان از ساعت ۱۲ تا ۲ شب . امتیاز بر اساس تعداد ضبط ها و نوع مدل ضبطها محاسبه می شد…

طراحی این بازی به عهده دو تن از دزدان معروف اون زمان، محمود و یکی از رفیقاش که یادمه از بچه های قیطریه بود… و سر کلکلی که با هم داشتند این بازی رو طراحی کردند.

از اونجاییکه تو محل در زمینه دزدی من از همه فرزتر و با سابقه تر بودم، محمود به سراغ من اومد و جریان رو تعریف کرد، منم که دیگه از دزدی های کوچیک، خسته شده بودم با آغوش باز پذیرفتم.

شب موعد فرا رسید ،

به محمود گفتم راه بیفتیم تو خیابونا فایده نداره اکثرا ضبطا رو باخودشون می برند، تازه موتور هم کلی سرو صدا داره تابلو میشیم، نظر من این بود که بهتره یه پارکینگ خلوت و پراز ماشین پیدا کنیم.

بهمین دلیل تصمیم بر این شد که بریم شهر بازی و به پارکینگ اونجا حمله کنیم… اولش محمود از پونصد تومن پولی که بابت پارکینگ دادیم کلی شاکی شد، ولی بعد که با ماشین های ضبط دار برخورد کردیم ذوق مرگ شد…

با استفاده از تکنیک “چینی شمع ماشین” براحتی و بدون اینکه صدای دزدگیرا دربیاد شیشه پنجره رو پودر میکردیم، و در کسری از ثانیه ضبط رو میزدیم و…

یه ساعت نشد که سه تا ضبط مدل بالا زدیم و فرار…

محمود گفت همینا خوبه دوتا ضبط دزدی هم خونه دارم، اگه تعداد ضبط های ما از اونا کمتر بود، میگیم دوتاشو انداختیم خونه تا اگه مامور بازار شد تابلو نشیم…

ساعت ۲ شد و رفتیم سر قرار یه گروه که بسیار ضعیف و ناامید کننده عمل کرده بود و بدون هیچ دستاوردی اومده بودند، تازه موقع فرار از یه دزدی نا موفق تصادف هم کرده بودند…

رفیق محمود دست پر اومد، هرچند اوناهم به سختی تونسته بودند فقط یه ضبط بزنند.

وقتی من ضبطارو نشونشون دادم ، جملگی فک ها کف خیابون بود… هیچوقت اون برق شادی و پراز غرور چشم های محمود رو در تاریکی شب فراموش نمی کنم، حق هم داشت. او دیگر امام دزدان بود…

موتور یاماها

تاریخ نویسان این سبک رو در تاریخ دزدی محل ثبت کردند و چه مردمانی که تا روزها و ماه ها در مورد این دستاورد عظیم بحث میکردند. اکنون سالهاست که استراتژی های ما در مکاتب نوین دزدی تدریس میشه…

راستی محمود(ملقب به محمود خ) که یادتون هست چگونگی شکل گیریش رو قبلا گفته بودم.

پی نوشت:

سرو صدا و شلوغ بازی های شب قبل در ساختمون خواب را از چشمان ما ربوده بود، صبح باخبر شدیم که دزدی به پارکینگ آپارتمان ما زده و یک عدد ضبط را به یغما برده… اینچنین شد که ما یاد ایام جوانی افتادیم.

محمود کجایی که دارند رو دستمون بلند میشند

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۱۷, ۸, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته

از گور تا گه واره

شب شد، سکوت مرگباری همه جارو فرا گرفته. انگار هدفونت رو میوت کردی، نویز کنسلرش هم روشن…

خاکهارو از روی صورتم میزنم کنار، دنبال فندک زیپو و بسته سیگاری می گردم که تو وصیت نامه تاکید کرده بودم جناب مت بندازه تو گورم…

فندک پیدا شد، ولی انگار اون آشغال هنوز بی پوله چون یه نخ بیشتر ننداخته بود. همیشه ما سر سیگار همین بساط رو داشتیم، ولی فکر می کردم دیگه به وصیت نامه ام احترام بذاره… ولی اون سگ صفت، مرده و زنده براش فرقی نمی کنه.

فارغ از دنیا و در کمال آرامش سیگار بعد از مرگ رو آتیش کردم. از تموم اونایی که تو دنیا کشیدم حالش بیشتر بود، باید بمیری تا بفهمی چی میگم.

بعد عین زامبی ها از زیر یه خروار خاک بلند شدم و رفتم خانه سالمندان. سرطان ریه، معده و نارحتی قلب دارم نه می تونم درست نفس بکشم نه میتونم غذا بخورم، انگار دارم میمیرم…

ولی روز به روز حالم بهتر شد. تا اونجا که بعد از مدتی بخاطر اینکه حالم از بهتر خیلی بهتر شده و دوباره میتونم راحت غذا بخورم و تند تند سیگار بکشم با تیپا انداختنم بیرون.

اون وقت رفتم سر کار. در همون روز اول کار یه مهمونی ویژه برام گرفتند و یه مک بوک پرو، یه ساعت سواچ و یه فندک زیپو به همراه چند سیگار برگ اصل کوبا، همراه با پاداش یک عمر خدمت رو بهم دادند. یه چند سالی همون جا کار کردم و تموم پول هارو زدم به بدن، تا اینکه جوون شدم.

حالا مهمونی میرم، مهمونی میدم و حسابی خوش میگذرونم. چیز میخورم، قشنگ چیز میکنم… یعنی تفریح.

بعد آماده رفتن به دانشگاه و دبیرستان شدم و دوباره رفقای قدیمی و خلافای قدیم و… بعدش هم رفتم دبستان که درساش خیلی راحت تر از دبیرستانه. کلاس اول رو که تموم کردم تبدیل به یه بچه شدم و صبح تا شب فقط بازی می کنم. دیگه هیچ مسئولیت و هیچ غم و غصه ای ندارم.

روز به روز بچه و بچه تر میشم تا اینکه تبدیل به یه نوزاد شدم.

نه ماه آخر زندگی رو در حالت شناور تو یه چشمه ی آب معدنی لوکس گرم و نرم با شرایط تهویه و تغذیه عالی سپری کردم و دست آخر …

دست آخر هم پایان عمر مصادف میشه با رسیدن به اوج لذت…. فوق العاده است! مگه نه؟

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۹, ۸, ۱۳۸۸
در دسته داستان کوتاه

بدشانسم؟!

“دینگ”، در بسته شد.

در مقابل هم، آنقدر نزدیک که حرارت نفس و لبها احساس می شد.

ابرو ها، چشمها و برق لبها…

زیبایی به بلوغ نشسته بود.

ناگهان دستانم گریخت از من،

به سوی ساختاری ناب و ظریف، درهم پیچیده و آرمیده چون دره های گلبرگ، نرمی و ملاحت مخمل…

سرازیر شد حیات در انباشتگی متوازن…!

سیلاب سینه های تو، شوق شنای من…

تنگ در آغوش گرفتمت، در میانه امواجی که برآورده ایی ربوده شدم.

تا مرز لبالب شدنت یک نفس آمدم،

چشمانم بسته شد،

و…

“دینگ”… “طبقه اول”، در آسانسور باز شد.

چه بد شانسم!!!

دکتر تو طبقه سوم است…

نوری زد به سان نور صبحگاهی، گویی از رویای شیرین صبح یکروز پاییزی بیدار میشوم و حسرت ادامه خواب به دلم خواهد ماند…

کسی که در آسانسور رو باز کرد،  منتظر خروج ما بود.

مریض همان دکتر بود ولی تنها آمده بود، نگاهی به ما کرد و سرش را پایین انداخت.

نمیدونم، شاید برای اینکه ۳ طبقه رو باید تنهایی در آسانسور باشه، حسادت می کرد.

ولی من بد شانس نیستم!!! چون این شب ها به اندازه ۳۰۰ طبقه مرور میکنم اون سه طبقه رو،

ولی هربار حسرت ادامه خواب به دلم میماند.

به هر حال من بد شانسم!!!

چون مطب طبقه سوم است.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۲, ۷, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, داستان کوتاه