معاشقه من و او
- دوسِت دارم…
+ چقدر؟
اندازه تمام برگهای درختان …
ببینمت…گریه میکنی؟!
دلگیر شدی؟!!!
آخ! حواسم نیست…
زمستان است!
- دوسِت دارم…
+ چقدر؟
اندازه تمام برگهای درختان …
ببینمت…گریه میکنی؟!
دلگیر شدی؟!!!
آخ! حواسم نیست…
زمستان است!
یکشنبه هفته پیش ساعت ۷ بود که رفتم تو نت تا یکم وقتمو تلف کنم … هنوز دهن مسنجر باز مونده بود و آفلاین ها ظاهر نشده بود که یهو دو تا پنجره پی ام از طرف آقای پت و خانوم کیچو ظاهر شد ، تا اومدم به خودم بیام ببینم چی میگن دیدم یه طوماری از فحش و اینا سرازیر شده که چرا وبلاگ رو آپ نمیکنم … منم همیشه برا خودم دلایلی یا دارم یا میتونم دست و پا کنم … اما گفتم این دفعه کوتاه بیام و برم یه پستی بنویسم … کاغذ رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن ، موضوع نوشته ام هم این بود که میخواستم جفتشون رو زیر سوال ببرم و به قول معروف هیکلشون رو به گه بکشم … یه کم اینور اونور کردم دیدم یکی دو پاراگراف شد ولی سیگارم تموم شد واسه همین لباس پوشیدم و واسه رفتن به میدون آزادی که تنها جایی بود که اون ساعت شب سیگار پیدا میشد شال و کلاه کردم … آخه من بخصوص وقتی میخوام یه چیزی بنویسم حتما باید سیگار باشه … خلاصه سیگارو خریدم و تو راه برگشت بودم که گفتم اینجوری نمیشه … این که من برینم به این دوتا و اونا هم بعدا برینن به من و کلا کل کل بازی رو شروع کنیم حداقل واسه من که تنها بودم عاقبت خوشی نداره … واسه همین تصمیم گرفتم به جای اون پست از یکی از زذالت هامون بگم … بعد که یکم فکر کردم دیدم اخیرا کلا رذالتم اومده پایین … این شد که موبایل رو برداشتم و به پت زنگ زدم که دارم میام سمت خونتون بریم رذالت کنیم .. خوشبختانه با این که نیمه خواب بود ولی پایه بود و با یه زیرپیرهن و کاپشن دم درشون حاضر بود …
اما بعد از این که به همدیگه پیوستیم هر جور رذالتی که به ذهنمون رسید رو دیدم یا قبلا انجام دادیم یا اینکه چون نصفه شبه امکانش نیست … یعنی مرده شور این تهران رو ببرن که ساعت یک به بعد عین شهر ارواح میشه یه مغازه هم حتی باز نیست توش … بعد از اینکه تو رسالت جیگر زدیم و کمی تو سطح شهر چرخیدیم گفتیم بریم مسافرت اصلا ، واسه مسافرت چی لازمه ؟؟ ما فقط چایی لازم داریم !! این شد که برگشم سمت خونه تا یه فلاکس چای رو حاضر کنم … بعد از چایی مشکل دوم ظاهر شد .. کجا بریم حالا ؟؟ کلی بحث از شمال بگیر تا کاشان !!! راجع به تک تک شهرهای اطراف تهران فکر کردیم .. آخر سر هم دیدم اصلا حسش نیست بابا رفتیم کنار پارک فدک و تو ماشین تا صبح نشستیم زر زر کردیم و فیلم دیدیم و اینا ، وسطش به ذهنمون رسید خوب ضر ضر هامون رو ضبط کنیم برا پادکست بعدی ،
بعدشم که تو ماشین خوابیدیم تا ساعت ۱۲ ظهر و همونجوری با زیر پیرهن و اینا رفتیم کلاس دانش گا ، لابلای اینایی که گفتنم کلیاتفاق هم افتاد که هر کودوم یه پست میطلبه ، ولی برا این پست همین پادکست کافیه …
دوران جاهلیت که تازه موتورهای یاماهاتریل و KMX(کاوازاکی) مد شده بود، تفریحمون این بود که سر ظهر میرفتیم جلو مدرسه دخترونه گازو گوز میکردیم، بعد موتورو جلو در خونه میزدیم رو جک و می شستیم تا ملتی که ازونجا رد میشند کو.نشون پاره شه که موتور ماله ماست.
ماهم که کلی مرض روانی خودکم بینی و کمبود توجه و… داشتیم، اندکی درمان و کلی هم ارضا می شدیم. دخترهای محل که میمردند برای سوار شدن، از یکیشون شنیده بودم که حاضره چه کارایی(از اونکارا) بکونه تا سوارش کنیم و دوری باهم بزنیم…
یه مدت هم سر تک چرخ و لایی بازی تو اتوبان با بچه های بالاشهر کلکل داشتیم که کلهم سوسک بودند، دیگه به عرفان لودگی و مسخره بازی رسیده بودیم و از این روند کسالت آور خسته بودیم…
تا اینکه یه شب محمود یه تفریح جدید پیشنهاد کرد.
(عین همین بازی ها وبلاگی، که شماها راه میندازین برای اینکه روند کسالت بار پست هارو عوض کنید تا کمی سرگرم بشین، و تنوعی هم در روند وبلاگاتون داشته باشید. ما هم هرزگاهی برای اینکه تنوعی به زندگی و تفریحامون بدیم ازین بازی های جدید رو میکردیم)
بازی جدید ما دزدی بود.
بدین ترتیب که به گروه های دو نفری تقسیم بشیم هر گروه هم با یه موتور.
هدف دزدی ضبط ماشین بود. زمان از ساعت ۱۲ تا ۲ شب . امتیاز بر اساس تعداد ضبط ها و نوع مدل ضبطها محاسبه می شد…
طراحی این بازی به عهده دو تن از دزدان معروف اون زمان، محمود و یکی از رفیقاش که یادمه از بچه های قیطریه بود… و سر کلکلی که با هم داشتند این بازی رو طراحی کردند.
از اونجاییکه تو محل در زمینه دزدی من از همه فرزتر و با سابقه تر بودم، محمود به سراغ من اومد و جریان رو تعریف کرد، منم که دیگه از دزدی های کوچیک، خسته شده بودم با آغوش باز پذیرفتم.
شب موعد فرا رسید ،
به محمود گفتم راه بیفتیم تو خیابونا فایده نداره اکثرا ضبطا رو باخودشون می برند، تازه موتور هم کلی سرو صدا داره تابلو میشیم، نظر من این بود که بهتره یه پارکینگ خلوت و پراز ماشین پیدا کنیم.
بهمین دلیل تصمیم بر این شد که بریم شهر بازی و به پارکینگ اونجا حمله کنیم… اولش محمود از پونصد تومن پولی که بابت پارکینگ دادیم کلی شاکی شد، ولی بعد که با ماشین های ضبط دار برخورد کردیم ذوق مرگ شد…
با استفاده از تکنیک “چینی شمع ماشین” براحتی و بدون اینکه صدای دزدگیرا دربیاد شیشه پنجره رو پودر میکردیم، و در کسری از ثانیه ضبط رو میزدیم و…
یه ساعت نشد که سه تا ضبط مدل بالا زدیم و فرار…
محمود گفت همینا خوبه دوتا ضبط دزدی هم خونه دارم، اگه تعداد ضبط های ما از اونا کمتر بود، میگیم دوتاشو انداختیم خونه تا اگه مامور بازار شد تابلو نشیم…
ساعت ۲ شد و رفتیم سر قرار یه گروه که بسیار ضعیف و ناامید کننده عمل کرده بود و بدون هیچ دستاوردی اومده بودند، تازه موقع فرار از یه دزدی نا موفق تصادف هم کرده بودند…
رفیق محمود دست پر اومد، هرچند اوناهم به سختی تونسته بودند فقط یه ضبط بزنند.
وقتی من ضبطارو نشونشون دادم ، جملگی فک ها کف خیابون بود… هیچوقت اون برق شادی و پراز غرور چشم های محمود رو در تاریکی شب فراموش نمی کنم، حق هم داشت. او دیگر امام دزدان بود…

تاریخ نویسان این سبک رو در تاریخ دزدی محل ثبت کردند و چه مردمانی که تا روزها و ماه ها در مورد این دستاورد عظیم بحث میکردند. اکنون سالهاست که استراتژی های ما در مکاتب نوین دزدی تدریس میشه…
راستی محمود(ملقب به محمود خ) که یادتون هست چگونگی شکل گیریش رو قبلا گفته بودم.
پی نوشت:
سرو صدا و شلوغ بازی های شب قبل در ساختمون خواب را از چشمان ما ربوده بود، صبح باخبر شدیم که دزدی به پارکینگ آپارتمان ما زده و یک عدد ضبط را به یغما برده… اینچنین شد که ما یاد ایام جوانی افتادیم.
محمود کجایی که دارند رو دستمون بلند میشند
“دینگ”، در بسته شد.
در مقابل هم، آنقدر نزدیک که حرارت نفس و لبها احساس می شد.
ابرو ها، چشمها و برق لبها…
زیبایی به بلوغ نشسته بود.
ناگهان دستانم گریخت از من،
به سوی ساختاری ناب و ظریف، درهم پیچیده و آرمیده چون دره های گلبرگ، نرمی و ملاحت مخمل…
سرازیر شد حیات در انباشتگی متوازن…!
سیلاب سینه های تو، شوق شنای من…
تنگ در آغوش گرفتمت، در میانه امواجی که برآورده ایی ربوده شدم.
تا مرز لبالب شدنت یک نفس آمدم،
چشمانم بسته شد،
و…
“دینگ”… “طبقه اول”، در آسانسور باز شد.
چه بد شانسم!!!
دکتر تو طبقه سوم است…
نوری زد به سان نور صبحگاهی، گویی از رویای شیرین صبح یکروز پاییزی بیدار میشوم و حسرت ادامه خواب به دلم خواهد ماند…
کسی که در آسانسور رو باز کرد، منتظر خروج ما بود.
مریض همان دکتر بود ولی تنها آمده بود، نگاهی به ما کرد و سرش را پایین انداخت.
نمیدونم، شاید برای اینکه ۳ طبقه رو باید تنهایی در آسانسور باشه، حسادت می کرد.
ولی من بد شانس نیستم!!! چون این شب ها به اندازه ۳۰۰ طبقه مرور میکنم اون سه طبقه رو،
ولی هربار حسرت ادامه خواب به دلم میماند.
به هر حال من بد شانسم!!!
چون مطب طبقه سوم است.