داستان کوتاه | زندگي سگي

دسته : داستان کوتاه

حفاظت شده: چه میدانی چه صفایی دارد ؟

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


برای نمایش دیدگاه‌ها رمز را بنویسید. نوشته شده توسط مت در تاریخ ۷, ۱۰, ۱۳۸۸
در دسته داستان کوتاه, روزمره, سیاسی

از گور تا گه واره

شب شد، سکوت مرگباری همه جارو فرا گرفته. انگار هدفونت رو میوت کردی، نویز کنسلرش هم روشن…

خاکهارو از روی صورتم میزنم کنار، دنبال فندک زیپو و بسته سیگاری می گردم که تو وصیت نامه تاکید کرده بودم جناب مت بندازه تو گورم…

فندک پیدا شد، ولی انگار اون آشغال هنوز بی پوله چون یه نخ بیشتر ننداخته بود. همیشه ما سر سیگار همین بساط رو داشتیم، ولی فکر می کردم دیگه به وصیت نامه ام احترام بذاره… ولی اون سگ صفت، مرده و زنده براش فرقی نمی کنه.

فارغ از دنیا و در کمال آرامش سیگار بعد از مرگ رو آتیش کردم. از تموم اونایی که تو دنیا کشیدم حالش بیشتر بود، باید بمیری تا بفهمی چی میگم.

بعد عین زامبی ها از زیر یه خروار خاک بلند شدم و رفتم خانه سالمندان. سرطان ریه، معده و نارحتی قلب دارم نه می تونم درست نفس بکشم نه میتونم غذا بخورم، انگار دارم میمیرم…

ولی روز به روز حالم بهتر شد. تا اونجا که بعد از مدتی بخاطر اینکه حالم از بهتر خیلی بهتر شده و دوباره میتونم راحت غذا بخورم و تند تند سیگار بکشم با تیپا انداختنم بیرون.

اون وقت رفتم سر کار. در همون روز اول کار یه مهمونی ویژه برام گرفتند و یه مک بوک پرو، یه ساعت سواچ و یه فندک زیپو به همراه چند سیگار برگ اصل کوبا، همراه با پاداش یک عمر خدمت رو بهم دادند. یه چند سالی همون جا کار کردم و تموم پول هارو زدم به بدن، تا اینکه جوون شدم.

حالا مهمونی میرم، مهمونی میدم و حسابی خوش میگذرونم. چیز میخورم، قشنگ چیز میکنم… یعنی تفریح.

بعد آماده رفتن به دانشگاه و دبیرستان شدم و دوباره رفقای قدیمی و خلافای قدیم و… بعدش هم رفتم دبستان که درساش خیلی راحت تر از دبیرستانه. کلاس اول رو که تموم کردم تبدیل به یه بچه شدم و صبح تا شب فقط بازی می کنم. دیگه هیچ مسئولیت و هیچ غم و غصه ای ندارم.

روز به روز بچه و بچه تر میشم تا اینکه تبدیل به یه نوزاد شدم.

نه ماه آخر زندگی رو در حالت شناور تو یه چشمه ی آب معدنی لوکس گرم و نرم با شرایط تهویه و تغذیه عالی سپری کردم و دست آخر …

دست آخر هم پایان عمر مصادف میشه با رسیدن به اوج لذت…. فوق العاده است! مگه نه؟

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۹, ۸, ۱۳۸۸
در دسته داستان کوتاه

بدشانسم؟!

“دینگ”، در بسته شد.

در مقابل هم، آنقدر نزدیک که حرارت نفس و لبها احساس می شد.

ابرو ها، چشمها و برق لبها…

زیبایی به بلوغ نشسته بود.

ناگهان دستانم گریخت از من،

به سوی ساختاری ناب و ظریف، درهم پیچیده و آرمیده چون دره های گلبرگ، نرمی و ملاحت مخمل…

سرازیر شد حیات در انباشتگی متوازن…!

سیلاب سینه های تو، شوق شنای من…

تنگ در آغوش گرفتمت، در میانه امواجی که برآورده ایی ربوده شدم.

تا مرز لبالب شدنت یک نفس آمدم،

چشمانم بسته شد،

و…

“دینگ”… “طبقه اول”، در آسانسور باز شد.

چه بد شانسم!!!

دکتر تو طبقه سوم است…

نوری زد به سان نور صبحگاهی، گویی از رویای شیرین صبح یکروز پاییزی بیدار میشوم و حسرت ادامه خواب به دلم خواهد ماند…

کسی که در آسانسور رو باز کرد،  منتظر خروج ما بود.

مریض همان دکتر بود ولی تنها آمده بود، نگاهی به ما کرد و سرش را پایین انداخت.

نمیدونم، شاید برای اینکه ۳ طبقه رو باید تنهایی در آسانسور باشه، حسادت می کرد.

ولی من بد شانس نیستم!!! چون این شب ها به اندازه ۳۰۰ طبقه مرور میکنم اون سه طبقه رو،

ولی هربار حسرت ادامه خواب به دلم میماند.

به هر حال من بد شانسم!!!

چون مطب طبقه سوم است.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۲, ۷, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, داستان کوتاه

تولد محمود خ

سالها بود مادربزرگ تنها در ده زندگی می کرد و هیچکس نبود بهش سر بزنه یا حالشو بپرسه، بهمین خاطر افسرده شده بود… تصمیم گرفتیم بیاریمش تهران، تا شاید با دیدن نوه ها و بچه هاش روحیه اش عوض شه و از این حالت در بیاد. اما تهران، رفت و آمدها و مهمونی ها هم تأثیری در حالش نداشت و بیشتر ما حال می کردیم تا او…

یه روز مادر بزرگ رو بردم پارک سرکوچه و پیرزن ها و پیرمردهای بازنشسته رو نشونش دادم و گفتم ببین با اینکه سالخورده اند اما سرخوش و شادند، سعی کن با اینا رفیق بشی، آدمای باحالی اند… بعد از چند روز مادربزرک کلی رفیق پیدا کرد و دیگه شب ها تا دیروقت تو پارک با رفیقاش تلپ بود و بعضی شب ها مامان میرفت دنبالش و به زور میاوردش خونه. برخلاف گذشته رفتار و احوال مادربزرگ به کل عوض شد و طوری احساس جوونی می کرد که یه ماهه رژلب ها و مدادهای مامان رو تموم کرده بود…

یه مسافرت دو روزه به شمال ردیف شد ولی مادربزرگ بهونه آورد که هوای شمال به من نمیسازه و من نمیام، بنابراین مادربزرگ رو خونه تنها گذاشتیم و رفتیم شمال. اونجا هم مامان همش نق میزد که سریع برگردیم که یه وقت برای مادربزرگ اتفاقی نیوفته. خلاصه این دو روز شمال رو کوفنمون کرد ولی انگار به مادربزرگ خیلی خوش گذشته بود…

بعد دو روز نصفه شب رسیدیم خونه… تموم پیر پاتالای پارک رو کاناپه ها و مبلمان ولو بودند و صدای خروپف شون منو یاد فیلمای دفاع مقدس مینداخت…  روی میزها پر بود از چیپس و نوشابه و فیلتر سیگار، انگار هرچی این سالها از کلسترول و قند و نیکوتین و… پرهیز کرده بودند همرو یه شبه به “گا” داده بودند…

ولی اثری از مادربزرگ نبود، مامان به سرعت رفت به سمت اتاق خواب… با صدای جیغ مامان ما هم رفتیم. مادربزرگ تاپ نارنجی و دامن کوتاهه مامان رو پوشیده بود و آنچنان در آغوش یه پیری غرق در خواب بود که کاملا مشخص بود این یه پایان رمانتیک از داستانی عاشقانه ست که شب قبل باهم داشتند….

مادربزرگ دیگه حق نداشت تنها خونه بمونه و همچنین دیگه حق نداشت تنها به پارک یا بیرون از خونه بره و حتی حق استفاده از لباسها و لوازم آرایشش مامان رو هم نداشت و…

چند روزی گذشت، تا اینکه شبها اتفاق عجیبی میافتاد. حدود ساعت ۱ شب تلفن یه تک زنگ میخورد و قطع میشد و تقریبا همه رو بیخواب میکرد… این قضیه چند شبی ادامه پیدا کرد تا اینکه یه شب مامان تلفن رو گذاشت بالاسرش و بیدار موند تا زنگ بخوره… ساعت یک شد و مثل همیشه تلقن زنگ خورد، مامان هم پرید رو تلفن و گوشی رو برداشت… با حالتی خاص و فکی باز که تا به حال از مامان ندیده بودم بدون اینکه حرفی بزنه با سر به بابا اشاره کرد که بره سمتش…

منم دوویدم دم گوشی، صدای مادربزرگ بود: عزیزم یه رژ حجم دهنده پیدا کردم، نمیدونی وقتی اینو میزنم لبام چقدر گوشتی و براق میشه… یه صدای گرفته و پر از خلط و خش از آن سوی خط: جـــــــــون بوخورمش، الهی فدای اون لبای گوشتالوت بشم، آبنبات من…

مامان: بچه تو اینجا چیکار میکنی برو بگیر بخواب زشته… اینجاهشو نتونستم خوب بشنوم از بس مامان پارازیت داد… گوشمو چسبوندم به گوشی: جـــــــون، اوف، آهـــــخ دیگه طاقت ندارم عزیزم بزارش تو دهنم، دوس دارم بخورمش… مامان محکم زد پس کلم: بچه مگه باتو نیستم، گمشو برو تو اتاقت بکپ. حیف، تازه داشت هیجانی میشد.

بیچاره مادربزرگ، تبعید شد به انباری گوشه حیاط و دیگه حتی حق ارتباط با ما یا استفاده از تلفن رو هم نداشت. مامان حسابی محدودش کرده بود. فقط موقع ناهار و شام بهش سر میزدیم، افسردگی دوباره به سراغش اومده بود و هرچی میگذشت کم غذاتر میشد، انگار مریض هم شده بود چون حالت های عجیبی داشت و همش حالت تهوع و درد داشت…

چند ماهی همینجوری طی شد و دیگه از شلوغ بازی ها و هیجاناتی که مادربزرگ به زندگی ما آورده بود خبری نبود تا اینکه یه شب صدای آه و ناله ی مادربزرگ از انباری بلند شد، مامان به سرعت دوید سمت انباری، ما هم تو بالکن ایستاده بودیم، ناگهان صدای جیغ، گریه و ناله مامان بلند شد. بابا گفت: مُرد… ممامان همینجوری که دستشو میکوبید تو سرش از انباری اومد بیرون و همش میگفت دیدی بیچاره شدیم دیدی بدبخت شدیم…

منو بابا باهم گفتیم: چی شد مُرد؟! مامان: کاش مرده بود… برید سریع آب جوش بیارید فکر کنم به بیمارستان هم نمیرسیم، خودمون باید انجامش بدیم… مادربزرگ حاملست.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۱۸, ۷, ۱۳۸۸
در دسته داستان کوتاه