فیلم و سینما | زندگي سگي

دسته : فیلم و سینما

بارون داریم تا بارون!

نوشتن پست قبل برام خوش یمن بود:ی هزار قرآن به میان :ی (همون چشم شیطون کور گوشش کر و اینا) یه اتفاق بسیار بسیار ساده اما مهیجی روحیه مضاعفی داده بود بهم! یعنی یه جورایی روحم پوکیده بود، این دفعه برعکس منتظر جرقه ای بود برای سرخوش شدن، خیلی خودمو به اون راه نزنم یه جورایی برنامه جدیدی که دارم هم میتونه دخیل باشه در دادن این انرژیه!

با کمال تعجب من یه دو روزی خوب بودم داشتم نگران طولانی شدن غیر طبیعیش میشدم که بعله!! یک عدد مادر محترمه یه پیاده روی مختصری رو روان بنده کرد! دیدم نمیشه و اون گفتمانی که مدتهاس در نظر دارم با پدرم انجام بدم دیگه وقتشه! اینجوری بود که طی یه حرکت ژانگولر با پدرم تماس گرفتم و گفتم بیا بریم من کاری دارم، که اینجوری این نشست دوستانه در جایی دور از چشمان مادرم انجام بشه! و انجام شد و من زوزه کشان :ی یه تنه گفتمان کردم:ی و نتایج چشم گیری هم داشت! اینجوری بود که من بعد از فقط دو سه ساعت باز برگشتم به سرخوشی خودم.

…دیروز با یکی از دوستام رفتیم یکم واسه امر ولگردی بعد از یه جایی به بعدشم قرار بود همین پت خودمون به ما ملحق شه اما دوستم کله پا شد یهو و حس مرگ بهش دس داد و زد زمین! کجا حالا؟! کنار خیابون! از هر ده تا عابرم یکی براش جالب بود… یه دختری که نشسته رو جدول کنار خیابون و تا شده و یکی دیگه هم بالا سرش شبیه خر کولی ایستاده! آسمونو نیگاه میکنه پرنده هارو میشماره سوت میزنه…خر کولی هم اگه نمیدونین چیه! یکی که خیلی چیز میز بارش کرده باشن میگن شده عین خر کولی! آخه من در حقیقت دیده نمیشدم زیر اون چیزایی که ازم آویزون شده بود! بهش میگم اینجا که بشینی چیزی عوض نمیشه پاشو یه حرکتی کنیم میگه نمیتونم اصلایه قدم راه برم! خب درست دخترا موج انفجار ر.ح.م شون گاهی بالاس اما این یهو شد کلکسیونی از درد و بلا، حتی حس راست روده شدن کرد!! خدارو شکر! چون دیگه مجبور بود پاشه دنبال توالت بگرده! بعد فکر کنین یه میت بره اون تو و ده دقیقه بعد یه غنچه نو شکفته تر و تازه بیاد بیرون!! گفتم شک نکن که تو با این دگرگونی، معلومه که سم دفع کردی!

اینجوری شد که دیدم من خودمو بکشم هم سروقت نمیرسیم به قراره، زنگ زدم که پت بیاد پیش ما. از اونجام رفتیم ناهاری زدیم و بعد هم گفتیم بریم “به رنگ ارغوان” من از یه جایی دیگه نتونستم کنترل کنم شروع کردم کرکر و هرهر خندیدن و از رو ویبره من بغل دستیامونم نیششون باز شد، این که آدم اون فیلمو کمدی ببینه و بخنده باهاش زیادم سخت نیست، اما هنره ها :ی شایدم من زیادی رو مود بودم! آخرش میخواستیم بریم بگیم ما از کیفیت راضی نبودیم وجه مارو پس بدین :ی ما چون آدمهایی هستیم که نمیتونیم، به این واژه توجه کنین، نمیتونیم پولامون دور بریزیم از امروز مجبوریم چند روزغذا نخوریم تا این ضرر دیروزمون جبران شه :ی

اما بارونه خیلی خر بود :ی من و پت داشتیم از بارون بهاری لذت میبردیم و زیرش میلومبوندیم که دیدیم انگار نمیشه به تخس بازی ادامه داد اون زمانی که رگباری شد و تا فیها خالدون آدم غرق آب میشد ما دوییدیم پشت یه دیواری سنگر گرفتیم! تگرگ که شد کله هامون چند تا شکاف برداشت فک کنم :ی میگم که ما همیشه جلو ضرر میگیریم واسه همین تو همون وضع هم داشتیم چیپسمونو میخوردیم!! شدتش کم شد گفتیم بریم به سرپناهی که نزدیکمونه، اگه بعد از دو سه قدم باز شدید نمیشد باید اسم وبلاگو عوض میکردیم، که آسمونم مرام گذاشت و همه زورشو زد! شما یک عدد پت و یک عدد کیچو رو تصور کنین عربده کشان دارن میدوئن و مثل دونده های دو با مانع از رو خشکی ها میپرن و تو دریاچه های آب درست شده فرود میان

دیگه لازم نیست بگم که من بعدش مث بچه هایی که تو شلوارشون خرابکاری کردن گشاد گشاد راه میرفتم :ی

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۱, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته روزمره, فیلم و سینما

کشف بزرگ

هر سال نزدیک مراسم اسکار که میشه می زنم تو فاز فیلم دیدن و تقریبا تمام فیلم های برگزیده اسکار و گلدن گلوب رو می بینم. همیشه شخصیت اول فیلم های خوب روم اثر می ذارن… جدیدا هم یه فیلم خوب(البته قدیمی) از خانوم کیچو گرفته بودم که از قضا شخصیت اولش بدجوری به من نزدیک بود، تناه تفاوتمون این بود که اون از ۱۵ سالگی روزی ۳۰ نخ سیگار می کشیده و من اخیرا سیگارو کم کرده بودم.

آن چنان هنرمندانه و چشم نواز با فندک زیپو سیگارو روشن می کرد که باعث شد همون فرداش برم یه زیپو بگیرم، از اینجا بود که سیگارای آخر شب دوباره شروع شد. از اون شب هروقت برای سیگار آخر شب رفتم بیرون یه اتفاق جالبی افتاد.

یه شب که بارون شدید هم می اومد رهگذری با لباسی که مناسب اون هوا نبود به همین دلیل حسابی هم خیس شده بود نظرمو جلب کرد چند قدمی دنبالش رفتم که مسیرش رو عوض کرد به سمت دیگری که دو نفر از روبرو می اومدند از اونجاییکه هم مسیر بودیم پشت سرش آروم راه افتادم…

از اونا تقاضای ۲۰۰ تومن پول کرد،‌ که اصلا بهش محل نذاشتند و به راهشون ادامه دادند، رفت به سمت تنها مغازه ای که اون موقع شب تو محل باز بود و از بیرون مغازه یکی دوتا چیپس زد زیر لباسش، من که ایستاده بودم و نظاره گر بودم، ناگهان چشم تو چشم شدیم و بعد از یه مکث کوتاه فکر کردیم همدیگرو فبلا دیدیم… داخل مغازه شدم تا سیگار بگیرم، گفت اون یارو چیزی از بیرون مغازه بلند کرد؟ گفتم نه بابا! بنده خدا خیس شده بود، و داشت از بارون فرار می کرد…

آقا دزده رو شناختم، همون آدم بدشانسی بود که چند شب قبل ساعت ۲  قصد خونه مارو کرده بود، ولی همینکه از دیوار بالا رفت تا سرکی داخل حیاط بکشه با یه آدمی روبرو شد که بعد از دیدن یه فیلم تاثیر کذار برای کشیدن سیگار اومده بود بیرون…

جفتمون اون موقع از دیدن هم تو اون ساعت شب و تو اون موقعیت شوکه شده بودیم و برای چند ثانیه قدرت تصمیم گیری و حرکتی رو نداشتیم. تا اینکه اون فرار کردو من بعد از چند لحظه و فقط از روی کنجکاوی که بدونم طرف کی بود و کجا رفت دویدم دنبالش، ‌سر کوچه که رسیدم با جیغ دهشتناک خانومی متوقف شدم…

خانومه: بی شعور این وقت شب اینجوری میرن تو سینه های یه خانوم،‌ زهرم ترکید…
من: خوب حق با شماست این وقت شب یه جور دیگه هم میشه رفت تو سینه های یه خانوم…

و من بالاخره به یه کشف بزرگ علمی دست پیدا کردم و اون دلیل این مطلب : “سوسک، حشره ای که ۱۴۰ میلیون سال است ادرار نکرده” … به این نتیجه رسیدم که احتمالا انسان ها اونم از جنس مونث از اون موقع روی زمین بودند و احتمالا ملکه سوسک ها با یکی از این بانوان مکرمه ساعت ۲ شب برخورد داشته و این سرنوشت ترادژیک براشون رقم خورد.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۹, ۹, ۱۳۸۸
در دسته روزمره, فیلم و سینما

فیلمنامه سگی – اپیزود ۲

پارکینگ سینمای پردیس ملت ، شب (پنج شنبه هفته قبل)

مثل همیشه وقتی از خیابان ولیعصر وارد نیایش میشوند صفی از ماشین ها که معمولا آخرین آنها چراغ های فلاشر خود را روشن  گذاشته محل پارکینگ سینمای جدید پردیس ملت را نمایش میدهد . پت و مت هم به صف میپیوندند و پس از پرداخت وجه ۲۰۰۰ تومانی در گوشه تاریکی ماشین را پارک میکنند و به سمت در ورودی سینما روانه میشوند . از دور طراحی نسبتا نوین سینما را بررسی میکنند و به هم میگویند چقدر جای یه همچین ساختمان هایی در تهران خالی است . با این که تنها شاید یک قوس هلالی شکل در زیر ساختمان باشد اما واقعا در میان این همه ساختمان های مستطیل شکل با گوشه های تیز و چشم خراش برای خود پادشاهی میکند همان طور که یک چشمی در شهر کوران … بلیت فیلم “وقتی همه خوابیم” را  تهیه میکنند . فیلمی از بهرام بیضایی پس از مدت ها …دو پسر از نام فیلم اینگونه برداشت میکنند که از آن دسته از فیلم های هنری است که موضوع فدای تکنیک های گاها خشک هنری میشود و دانشجویان هنر تنها از آن لذت میبرند که اکثرشان هم معولا به خاطر فیلم نیست بلکه به خاطر آن است که برای چیز هایی معمولی فلسفه بافی هایی کنند و دهان باز از فرط تعجب دیگران را ببینند و لذت ببرند . و همیشه هم در پاسخ به این که چرا این نظر را دارند جواب همیشگی را از آستین خود بیرون کشند و بگویند این یک حس است و برای درک آن باید دید هنری داشت (ذاتی) و اینگونه باز هم خود را از دیگران متمایز کنند و لذت ببرند … بعد از گذر این سخنان مابین پت و مت برای پر کردن زمان ۲ ساعته تا شروع فیلم با پیشنهاد مت به سمت در ورودی پارک ملت میروند تا چیزی برای شام پیدا کنند …

پارک ملت ، همان شب
دو پسر در حال قدم زدن بودند که صدای موسیقی توجه اشان را جلب کرد .
- موسیقی ؟؟؟ اصوات حرام آن هم از طریق بلندگو های پارک ؟؟
- پسر فکر کنم همین یارو رقص آبه هست که میگفتن تو خاورمیانه تکه … بریم ببینیم قالیباف چه کرده !!
- آره راس میگی
و راه خود را به سمت حوض میانی پارک کج کردند … کم کم هاله هایی از نور و آب در آسمان پیدا میشد و صدا هم قوی تر … وقتی رسیدند انبوه جمعیتی را دیدند که به تماشا ایستاده اند و برخی هم در اطراف حوض با خانواده زیلو پهن کردند و قلیان میکشند …بعد از رسیدن پت و مت متفق النظر بودند که تماشای این منظره واقعا مفرح بخش است  و این هم چیزی است همانند طراحی آن سینما … در سکوت مابین پخش دو موسیقی ، صدای عده ای دیگر به گوش میرسد و به نوعی دیگر خود را متمایز میکنند : “دوباره ، دوباره” خب از کسانی که تنها استادیوم آزادی محل تجمع شان  بوده نباید گلایه داشت .این رفتارهای به اصطلاح استادیومی را در کنسرت های ایرانیان در داخل و خارج هم میتوان دید . دو پسر راه خود را به سمت درب ورودی  پارک ادامه میدهند و عده ای را میبینند که دوان دوان به سمت حوض میروند و حتی دختری که مادر سال خورده اش را به دنبال میکشد تا آهنگ بعدی را از دست ندهد … چقدر مردم ایران ساده شاد میشوند و چقدر به آن محتاجند ، و چقدر این رفتار شباهت دارد به حکایت مردم پادشاه خردمندی که گوزیدن را برای مردمش ممنوع کرد ، تا نهایت اعتراض مردمش گوزیدن در خفا باشد همانند موی بیرون داده شده دختران  و همانند گوش دادن به موسیقی و تماشای رقص نور به صورت دست جمعی در وسط پارکی در تهران!!!!

پت و مت بعد از خوردن غذا در پیتزا قیفی روبروی درب اصلی پارک به سرعت به سینما برمیگردند تا فیلم را از دست ندهند و شاید هم خوابیدن در سینما را … (سالن ۳ ، ردیف ۲ ، صندلی ۸و۹) … به دلیل عدم وجود تابلو های راهنما مدتی را در پله برقی های ساختمان بالا و پایین رفتند و حتی از یک نمایشگاه نقاشی هم سر در آوردند … در هنگام نشستن هم متجه شدند که بر خلاف ظاهر زیبای ساختمان این سالن اصلا استاندارد نیست و ردیف صندلی ها به شدت به هم چسبیده بودند طوری که نمیشد پا را روی پای دیگر انداخت و یا برای رفع خستگی کمی دراز کرد … بعد از شروع فیلم برخلاف انتظارشان فیلم به شدت گیرا بود و حتی خواب را از سرشان پراند ، فیلم برداری ها فوق العاده بود طوری که پت و مت با دید به اصطلاح هنری کمشان هم زیبایی آن را درک کردند … بازی فوق العاده مژده شمسایی و هدایت هاشمی ، فیلم نامه قوی آن ، به تصویر کشیدن شرایط سینمای ایران  به زیبایی ، شوک های به موقع در طول فیلم و همچنین ادغام دو داستان در یک داستان که هر یک هم به تنهایی برای رفتن بر روی پرده جذابیت کافی داشتند باعث شد که پت و مت این فیلم را به عنوان بهترین فیلم حال حاضر بر روی پرده برگزینند .

در حالی که دود سیگاری که در جا سیگاری  میسوزد بر روی صفحه مانیتور میخزد و ناپدید میشود مت از صفحه notepad خود کپی میگیرد و در وبلاگ قرار میدهد و در این فکر میرود که ادامه شب خود را چگونه بگذراند …

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۳, ۲, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, داستان کوتاه, فیلم و سینما

فیلمنامه سگی – اپیزود ۱

شریعتی ، بالاتر از سینما فرهنگ ، ساعت ۵ بعد از ظهر(پنج شنبه دو هفته قبل)

هوا ابری است و نور خورشید کم است … دو پسر به نام های پت و مت ماشینشان را در یکی از کوچه های فرعی خیابان پارک کرده اند و در حال صحبت با یکدیگرند … عابران اندکی از کوچه میگذرند و معمولا هم چنان در خود غرق اند که متوجه حضور آنها نمیشوند و اکثرشان بعد از رسیدن به شیشه نیمه باز ماشین که صدای کمی از آهنگ های آلبوم خواننده بریتانیایی (Lili َAllen) از آن به بیرون تراوش میکنند و همانند سنگی شیشه سکوتشان را میشکند و آنها را متوجه حضوری در خلوتی که در طول کوچه با خود کرده اند میکند ، ناگهان سر بر میگردانند و نگاهی به درون ماشین میکنند و به راه خود ادامه میدهند . دو پسر که بلیت فیلم های سوپر استار و کینه ۲ را تهیه کرده اند در باب سینما با هم سخن میگویند :
مت : فیلم اخراجی ۲ رو رفتی ببینی ؟؟؟
پت : نه هنوز
مت : همون بهتر نرفتی … به نظر من که مزخرف بود … یعنی خوبه ها اگه بخوای یکم بخندی ولی من جز یکی دو تا صحنه مثل فوتبال و رقصیدنشون ، بقیه فیلم حتی لبخند هم نزدم … بازم صد رحمت به قبلی خداییش چهار تا حرف توش داشت ، اون صحنه رد شدن از رو میدون مین و ترکیدن دوستش با آرپی جی خیلی رو آدم تاثیر میذاشت … این یکی رسما هذله بافی بود … یه قسمت هم اضافه کرده بودن به نام هواپیما ربایی که تابلو بود واسه پر کردن زمان فیلم بود ،  ولی در کل به عنوان یه بهانه برا خندیدن فیلم خوبی بود .
پت : ولی ۵ میلیارد اینا فروخته ؛ یعنی مردم خوششون اومده … بالاخره یه سری هم سلیقشون اونجوری دوست داره

مت : منم قبول دارم ، ولی نه این که ۵ میلیارد همش برا اون مدل سلیقس … یکیش من ، قبلی رو دیدم گفتم اینم برم ببینم چه جوریه …کلا چیزای سریالی معمولا بیشتر میگیره … چون چه قسمت قبلیش خوب باشه چه بد کنجکاوی بری ببینی بهتر شده یا بد تر … آدم ترجیح میده اول فیلمی رو بره که میدونه چی قراره ببینه تا فیلمی که هیچی ازش نمیدونه (دو پسردر حالی که این بحث را ادامه میدهند رهسپار ورودی سینما فرهنگ می شوند )
پت و مت که اندکی دیر میرسند  مجبور میشوند با دختر و پسری که از همان بدو شروع تاریکی سینما کار خود را آعاز کرده بودند و جای آنها را به اشتباه تصاحب کرده بودند کمی کلنجار بروند تا سر جای خود بشینند . در طول نمایش فیلم هر دو متوجه بازی خوب شهاب حسینی در همان نقش معمولی بودند . داستان فیلم با همه سادگی جذابیت خوبی دارد ، مخصوصا برای دو پسر که وجوه مشترک زیادی با زندگی خود (البته به نسبت) در آن میدیدند … سیگار به عنوان رکنی از زندگی ، طرز برخورد با دخترها ، تیغیدن یک زن به سبب افتخار دوستی دادن با او و حتی پیام گیر تلفن که هر یک تداعی گر زندگی فعلی یا چندین سال قبل آن دو داشت…. تماشای سیگار camel ای که شهاب حسینی دائما روشن میکرد برای دو پسر که همان سیگار را در جیب خود داشتند و در جایی بودند که نمیشد سیگار کشید سخت بود … بعد از فیلم هر دو منتظر فرشته ای بودند که آنها را هم از این زندگی سگی نجات دهد …
(جلوی در خروجی) دو پسر بسرعت در حال خروج از سینما بودند که بارانی که به شدت میبارید صورتشان را خیس کرد و به سرعت دوباره به راهرو نسبتا باریک خروجی سینما برگشتند … جمعیت هم کم کم پشت آنها جمع شدند و کمتر کسی جرات خارج شدن در آن وضع را داشت … در این انتظار برای پایان باران فرصت خوبی شد که مردم راجع به فیلم با همراهانشان صحبت کنند و از صحبت هایشان پیدا بود اکثرا از فیلم خوششان آمده … چند دختر کم سن و سال هم مشغول جلف بازی بودند تا مگر در تجمع ناخواسته بتوانند نظر کسی را به خود جلب کنند ، در این میان هر از چند گاهی یکی دو نفر عزم خود را جزم میکردند و دل به باران میزدند و خارج میشدند گویی دیوانه ای از قفس می پرید … پت و مت هم که دیگر انتظار کشیدن سیگار برایشان سخت شده بود به سختی جمعیت جلوی در را کنار زندند و خارج شدند و در پناه یک ایستگاه اتوبوس و بوی خوش باران سیگار کشیدند و کم کم عده ای دیگر با دیدن آنها به جمع زیر ایستگاهی ها پیوستند و سیگار هایشان را روشن کردند …

فیلم خارجی کینه ۲ که تا ساعتی دیگر در همین سینما به روی پرده میرفت . سینمایی که جزء اندک سینماهایی است که فیلم خارجی با زیرنویس فارسی اکران میکنند …دو پسر به وضوح میدانستند که کینه ۲ همانند نسخه قبلی این فیلم ترسناک خواهد بود ، اما بعد از دیدن فیلم در سالنی که ظرفیتش تقریبا پر بود فهمیدند ترسناک تر از فیلم جیغ های فجیعی است که مرد و زن در طول فیلم و به هر بهانه ای ( حتی باز شدن یک در) نثار گوش آنها میکردند و در گفتگویی که با هم داشتند به این نتیجه رسیدند که اگر در خانه این فیلم را میدیدند احتمالا وسط فیلم هر دو خواب بودند . جمعیت حاضر در سالن و به خصوص زنان که با جیغ های خود حضور فعال تری داشتند فضای فیلم را جذاب تر کرده بود … دو پسر با خود اندیشیدند که اگر در این فضا اگر دست یکی از بانوان را غافلگیرانه از پشت بگیرند بدون شک مرگ آن بانو بر اثر سکته قلبی قابل تضمین است … فیلم هم در نوع خود خوب بود ولی هرگز به کارهایی در ژانر مشابه خود همچون Gothika  نمیرسید . اما تجربه دیدن یک فیلم خارجی با صدای دالبی و البته موسیقی متن زنده ی بانوان حاضر در سینما که روی اسپیکر های سینما را از لحاظ فرکانس و حجم صدا کم کرده بودند واقعا تجربه خوبی بود .

پی نوشت : اپیزود ۲ روز پنج شنبه راس ساعت ۶ به صورت خودکار در وبلاگ قرار می گیرد .

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۱, ۲, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, داستان کوتاه, فیلم و سینما