مناسبت ها | زندگي سگي

دسته : مناسبت ها

یه خبر خوب ، یه خبر بد

خبر خوب اینه که فردا ساعت ۹ تولد وبلاگمونه ، یعنی زندگی سگی در وردپرس قراره یک ساله بشه ….

خبر بد هم اینه که ما پول نداریم هاست و دامین رو شارژ کنیم … یعنی الان پول نداریم ممکنه تا چند روز دیگه ( آخر برج) پول دستمون بیاد … به هر حال به احتمال زیاد فردا راس ساعت تولد این وبلاگ هم به صورت موقتی از دسترس خارج خواهد شد ، اما نگران نباشید ( جون شما میدونم خیلی نگرانید ) ما خیلی زود سعی میکنیم پولش رو جور کنیم … شاید مجبور شیم از سرور هاست ایران به سرور های وب رمز کوچ کنیم ، چون اونجا ارزون تره ولی خوب ما خودمون هم میدونیم هر ارزونی بی حکمت نیست ! امیدوارم مجبور به این کار نشیم … اگه کسی سرور هاستینگ بهتری میشناخت بهمون ایمیل بزنه (البته با در نظر گرفتن محدودیت بودجه)

از شما ممنونیم که یک سال زندگی سگی را تحمل کردید !

از هاست ایران هم به خاطر خدمات خوبش ممنونیم … حیف که خیلی گرونی هاست ایران !

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۶, ۷, ۱۳۸۸
در دسته كوتاه نوشت, مناسبت ها

نوستالوژیک های پاییزی

نمیشه آدم بوی پاییز رو بشنوه و هوای استثانایی و گاها دلگیر اون رو استشمام کنه و یادی از دوران مدرسه نکنه … البته بی حکمت نیست که میگن آواز دغل شنیدن از دور خوش است ،  شک ندارم الان اگه هنوز یه بچه مدرسه ای بودم حسابی عصابم خورد بود و با خودم میگفتم  ای بابا باز باید صبح زود بیدار شیم و باید با فوتبال بازی کردن شبانه تو تابستون خدافظی کنیم و خلاصه این که دوران عشق و حال تموم شد و هیچ استفاده ای نکردیم …  و حس حسرت تابستون از دست رفته و همچنین انتظار تابستون بعدی همیشه گند میزد تو زیبایی های فصل پاییز که بی شک میتونم بگم دوستداشتنی ترین فصل سال از نظر منه … اما حالا که دیگه مدرسه تموم شده فقط یه چیزی هست که گند میزنه تو فصل پاییز، اون هم یاداوری اون همه خاطرات شیرین دوران مدرسه است !

یادمه اون موقع ها معلم هامون تو دبیرستان بهمون میگفتن که این دوران بهترین دوران زندگی شماست ولی ما به ریششون میخندیدیم و میگفتیم برو بابا این زندگی سگی کجاش میتونه بهترین دوران باشه !!  ولی الان که سالهاست اون خنده های از ته دل و شیطنت ها و دلخوشی های اون زمانمون از روحمون رخت بر بسته و میدونم دیگه هم بر نمیگرده تازه میفهمم اون معلممون چی میگفت … یعنی همه بدختی هایی که میکشیدیم به نظرم می ارزید به اون شادی هایی که داشتیم …

الان که به گذشته نگاه میکنم میبینم نصف راه و رسم زندگی در ایران رو من تو همون دبستان یاد گرفتم ! اون موقع ها معلمون برگه های امتحانات رو میداد من تصحیح کنم و یادم میاد کسایی که نمره بالا میخواستن باید هزینشو پرداخت میکردن ! فکر کنم ۲۵ تومن از هر کی میگرفتم تا بهش نمره بالای ۱۹ بدم … اون موقع نوشابه خنک ۲۰ تومن بود … پس اصل رشوه گیری و رشوه دادن رو خودم به همه یاد دادم تو اون دوران !!  تازه یه اکیپ ۴ نفره هم داشتیم که به همه زور میگفتیم و بچه هارو غارت میکردیم و هر چی مواد غذایی داشتن رو با خودمون تقسیم میکردیم  که معمولا همشون برا اینکه باهامون درگیر نشن زیاد مقاومت نمیکردن … و این هم آغاز یادگیری کار گروهی ما بود … تنها مشکل هم طومار هایی بود که مادرها برا معلممون مینوشتند که البته چون درسمون خوب بود کسی کاری به کارمون نداشت ، همیشه هم اسممون یه جورایی تو جلسه انجمن اولیا و مربیان مطرح میشد که اونم وقتی میفهمیدیم کی از دستمون شاکی شده و رفته خونشون گفته اینقدر با کلماتی چون بچه ننه و غیره مسخرشون میکردیم که بقیه بچه ها دیگه جرات نمیکردن چیزی به پدر مادرهاشون بگن ! یادش بخیر اون موقع که ۵۰ نفر رو تو ۱۰ تا نمیکت جا میدادن همیشه  واسه جای سرمیز دعوا بود و ما هم با قلدری هیچ وقت وسط نمیشستیم !

دوران راهنمایی هم که به نارنجک بازی و میکرو و سگا گذشت ، چقدر من با مرد یخی تو Mortal Combat حال میکردم … عشقمون این بود که یه Finishing جدید کشف کنیم ! یادمه اون موقع ها بوفه مدرسه مون عدسی میفروخت ، از اون موقع به بعد فکر نکنم عدسی خورده باشم … البته نماز رو هم تو همون دوران یاد گرفتیم و هیچ وقت کرکر خنده های سر نماز رو یادم نمیره ! و همون موقع ها بود که حرمت این چیزا همگی تو ذهنمون شکسته شد ، وقتی که هوا زیر صفر بود و مارو اجباری میبردن که نماز بخونیم هممون یاد گرفتیم بدون وضو هم میشه نماز خوند … و وقتی مشغول یه بحث داغ بودیم و به اجبار باید نماز میخوندیم یاد گرفتیم سر نماز هم میشه ادامه بحث رو با بقلی انجام بدی فقط کافیه حواست باشه به موقع خم و راست شی !

اما وقتی خاطراتم رو مرور میکنم و به دوران دبیرستان مدوران دبیرستان خیلی فرق میکنه ، تنها دورانیه که اگه طولانی تر هم میشد من ناراحت نمیشدم … اسگل کردن معلما ، سوتی هایی که بچه ها میدادن ، اهمیت دادن به لباس و ظاهر ، ارتباط با جنس مخالف حتی در حد یک تیکه ، پیچوندن مدرسه ، ولگردی های بعد مدرسه ، عشق آهنگ گوش دادن ، خندیدن به ترک دیوار ، عشق فیلم دیدن و قائم موشک بازی با ناظم مدرسه و خیلی چیزای دیگه مال بهترین دوران زندگی یا همون دوران دبیرستانه که قبل از اون یا نبود یا خیلی کمرنگ بود!!!

اتفاقا زمان  ما هم اولین دوره ای بود که کفش و لباس های خارجی اومد ، کفش های پیتون و تیم برلند که کمتر جوونی بود که پاش نباشه … یادمه اون موقع ها به سرمون کتیرا میزدیم و فرق وسط باز میکردیم … خبری از ژل و تافت و واکس مو و اینجور چیزا نبود ، خیلی وقت ها هم که کتیرا رو میزاشتیم بجوشه یادمون میرفت و همش میسوخت ! شلوار بگ هزار جیب و رنگ سبز یشمی که این روزها هم باهاش زیاد سر و کار داریم اونموقع هم طرفدارای زیادی داشت … شاید همه ما وقتی به عکس های اون زمانمون نگاه کنیم خندمون بگیره از تیریپ های جوادی که یه موقع تو ذهنمون بهترین تیریپ روز محسوب میشد !

اما چیزی که تو همه این دوران بود و هوای این روزها رو با اون ایام متفاوت میکنه نداشتن دغدفه های زندگی بود …  نه مشکلات مالی برامون مهم بود نه مشکلات اجتماعی و فرهنگی و نه حتی فلسفه زندگی . یعنی کلا برا آینده زندگی نمیکردیم و تو زمان حال با همه نداری ها و تنگ نظری ها خوش بودیم … اما الان از خوشی های زمان حالمون میزنیم (البته اگه خوشی مونده باشه هنوز) تا بلکه در آینده خوش باشیم ولی این آینده هم هیچوقت نمیرسه …

پی نوشت : اولین بار بود این وبلاگ رو میخوندم … و با اینکه خیلی وقتا که مسنجرم رو باز میکنم یه پیامی میبینم که برای فلانی دعا کنید اهمیت نمیدادم … اما این یکی فرق میکنه … چون بعد از خوندن پستش دیگه احساس نمیکنی غریبه هستی … انگار دوست خودم هستش … امیدوارم زودتر خوب بشه .. ارزش یه بار خوندن داره دوستان

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۴, ۷, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, مناسبت ها

از هر وری یه دری وری

ساعت ۸:۳۰ صبح است و چشمان ما باز است !!! ولی ایندفعه یکم فرق داره ، یعنی ما هر وقت این ساعت صبح رو دیدیم واسه این بوده که شب قبلش رو نخوابیده بودیم … ولی ایندفعه دیشب رو توپ خوابیدیم و الان بیدار شدیم !! بعد که رفتیم از اتاق بیرون یه چیزی برا بلعیدن پیدا کنیم دیدیم که همه تو خونه هستن و خوابن .. و با خود به سخن چنین نشستیم : خدائیش عجب زندگی عجیبی داریم ها ، انگار خدا میخواد مثل بقیه زندگی نکنیم … همه مردم کل سال رو شبانگاهان عین بچه آدم میخوابن و صبح بیدار میشن به جز یه سری شب ها مثل شب قدر ، بعد ما کل سال شب ها بیداریم و صبح میخوابیم بجز شب های قدر !!! احتمالا در مغز ما به اشتباه جا انداخته اند که قدر این شب ها را با خوابیدن باید دانست !

حالا از یه بعد دیگه هم نیگا کنین دقیقا باز به همین نتیجه میرسین ، یعنی همه کل سال رو میخورن بجز ایام ماه رمضون که روزه میگیرن ، بعد ما کل سال رو روزه ایم رسما به جز ایام رمضون .. یعنی اصلا مقوله بلعیدن فقط در این ماه به نظر ما میچسبه ، به قول یه بابایی : ” خدایا لذت ناهار ماه رمضون رو از ما نگیر”
خلاصه اینکه داریم توجیه میشیم که هدف از خلقت ما این بوده که خدا میخواسته ببینه اگه همه چیز برعکس میشد چی میشد !!؟ و احتمالا تا الان به این نتیجه رسیده که خب هیچی نمیشد ، انسانها تغس تر از اینی هستن که فکرشو میکرد و خودشونو با همه جور شرایطی وفق ( وقف ؟) میدن !

بگذریم ، میخواستیم بگوییم این چهارمین پستی هست که داریم به نگارش در می آوریم ، امیدواریم این یکی دیگه بره رو Air به قول این اجنبی ها ، آخه همه ی پست های قبلی رو تا وسطاش رسیدیم و پاک کردیم ، نمیدونیم چه مرگمان گشته است که اصلا نوشته هایمان راضیمان نمیکند جدیدا ها که در معرض دید عموم قرار دهیم به هر حال ببینیم اینیکی به چه سرنوشتی دچار میگردد !
عرضم تو حوضورتون که اینجانب برای چندمین بار توانستیم عیب سیستم خودرو خود را کشف و برطرف نماییم و از ابن بابت بسی خرسندیم که پول مفت به این تعمیر کاران ندادیم ! یعنی خدا بر پدر و مادر این آقای اینترنت رحمت عطا کند که اینگونه نیکو ما را راهنمایی میکند … مشکل ما هم این بود که این چراغ check موتور هی واسه خودش روشن میشد و ما هم هرچی در کا*پوت رو میزدیم بالا و موتور رو چک میکردیم هم خاموش نمیشد ! البته ما بجز روغن موتور چیز دیگه ای برای چک کردن پیدا نمیکردیم … اون رو هم اینقدر این سیخ روغن موتور رو میکردیم توش و در می آوردیم که آخر موتور به آه و اوه می افتاد و ار*ضا میشد ! ولی همچنان دلش check میخواست ! خلاصه اینکه بعد از کلی تلاش و مشورت با آقای اینترنت متوجه شدیم که به احتمال زیاد سوکت فن لقی داره ، بعد هم که رفتیم به جون فن افتادیم فهمیدیم که علاوه بر سوکت کلهم این فنه داره رسما میوفته کف زمین ! یعنی اینقدر بنده از روی این باند های پرواز ماشین که مردم بهش میگن سرعت گیر پریده بودم همه پیچ هاش داشتن از هم میپاچیدن بیرون !

عرض بعدیم تو حضورتون که بنده متوجه شده ام که سیستم جهت یابی مان بی شباهت به این نهنگ ها نیست ! دیدین تقی به توقی میخوره اینا ضرت به گل میشینن ؟؟ ما قبلا فکر میکردیم این نهنگ ها انسان های حساسی هستند ، ولی جدیدا فهمیدیم این انسان های حساس هم نهنگ هستند ، مثل خودمان ، یعنی از اون روزی که این ولیعصر رو یه طرفه کردن ما حتی خونه خودمون رو هم پیدا نمیکنیم دیگه ! خیر سرمان میخواستیم برویم تجریش بعد از هر چی خیابون میرفتیم میخوردیم به بن بست ، بعد تازه یکی از دوستان رو درک کردیم که چی میگفت !! یعنی آدم خیابون ولیعصر رو میبینه با چشماش ولی نمیتونه بره توش و باید دور بزنه ، خداییش خیلی زور بر ماتحتمان وارد آمد ! بعد این مشکل باعث شده بود ما دیگه به هیچکودوم از تابلو های راهنمایی رانندگی اعتماد نکنیم و بر حسب غریضه رانندگی کنیم که غریضمون هم هی میرفت تو بن بست ! حالا تازه متوجه شدیم چرا ملت دلشون واسه این نهنگ ها میسوزه میرن نجاتشون مبدن !

عرض آخر هم اینکه ما با یک نمونه نادر از جرگه بانوان آشنا شده ایم که به احتمال زیاد یک جهش ژنتیکی در ایشون رخ داده و ما در حال کشف ایشون هستیم ! یعنی موندیم متابولیسم بدن ایشون چه شکلیه و در بتن وجودی نورون های ایشون چه اتفاقی میوفته که هر احساس و هیجانی که تو ایشون ایجاد میشه خوابش میبره :blink: !!! به گفته خود ایشون عصبانی بشه یا به آرامش برسه فورا میخوابه ،  مثلا داری باهاش دعوا میکنی میبینی یهو خوابش میبره ، رومانتیک زیادی هم بشی و ابراز علاقه کنی باز خوابش میبره !  کلا سیستم دفاعی بدنش هم خوابه ، بعد  اونروز داشتیم به این فکر میکردیم که احتمالا شوهر آینده ایشون با چه مشکلاتی روبرو میشود و با خود اندیشیدیم که مثلا برای اینکه شب بتواند با همسر خود هم آغوشی داشته باشد باید خیلی سریع کار خودش رو شروع و تموم کنه قبل از اینکه ایشون خوابش ببره !! عجب گونه هایی وارد بازار شدنا !

پی نوشت : این متن رو به سبک وبلاگ اول زندگی سگی نوشتم که شود یاد ایامی !

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۲, ۶, ۱۳۸۸
در دسته خاطرات گذشته, روزمره, مناسبت ها

کوفتمون شد

شما هم با این سنت های مسخرتون … به خدا دیگه خسته شدم از این دید و بازدیدهای ملال آور نوروزی… آخه چی میخواین از جون ما؟!!! ولمون کنید، بذارید به مرگ طبیعی بمیریم…
حالا هی میخوای بگی گذشته گرا شدی فلان شدی… راحت باش هر لقبی خواستی به ما بچسبون، والّا به خدا عید هم عیدهای قدیم، یه حال و هوا و صفای دیگه ایی داشت.

یادم میاد آخر های سال مدرسه ها تق و لق میشد یه هفته ای بلکه هم زودتر مدرسه رو می پیچوندیم و تعطیلات آغاز میشد. دو سه هفته ای از استرس درسو مدرسه و مشق تمام بدبختیاش راحت میشدیم، فقط یه پیک شادی کوفتی میموند که تا شب آخر سراغش نمیرفتم.
شب عید با پیاده روی تو خیابون ها و بازارای شلوغ و خرید لباسهای نو عشق میکردیم، لحظه شماری میکردیم تا زودتر عید بشه لباس نوهامونو بپوشیم… با اینکه همیشه دو سه سایز بزرگتر برامون میگرفتند (تا خدایی نکرده یه وقت ازمون کوچیک نشه، چون تا عید سال دیگه خبری از خرید نبود) ولی باز هم با پوشیدنش احساس خوش تیپ ترین آدم دنیا رو داشتیم.

همون موقع ها هم با این قسمت دید و بازدیدش زیاد حال نمیکردم و فقط جاهایی رو با اشتیاق میرفتم که عیدی خوب میدادند، باقی جاها هم که مجبور به همراه یخونواده بودیم، با زجر فراوان تحمل میکردیم.
الان سالهاست که از این خوشی ها خبری نیست و عیدها دیگه برامون اون رنگ و بو رو نداره.

امسال شروع تعطیلات ما حدوداً از ۱۰ بهمن و بعد از امتحانات پایان ترم بود… فقط یکی دو روز اونم برای تفریح و وقت گذرونی با جناب مت عازم سگدونی(دانشکده) شدیم و هربار هم یکی فاز گشادی داد و این تلاش ما حتی به رفتن سر کلاس هم منجر نمیشد، یا میرفتیم ولگردی در سطح شهر یا بینمون کلکلی شکل میگرفت و عازم خونه مت میشدیم و پای کامپیوتر انقدر فوتبال بازی میکردیم تا از دست درد فلج میشدیم یا از گشنگی بیهوش.

ما کلاً در تعطیلات بسر میبریم و درحال کپک زدن در خونه هستیم… و تعطیلاتی اینچنین مثل عید اصلاً مناسب این حال خراب ما نیست و فقط باعث اخلال در روند جاری زندگی سگی ما میشه.

امسال تنها خوشی ما عیدی خفنی بود از طرف محل کاری که هیچوقت مثل آدم نرفته بودم و به همین خاطر، طبق گفته های جناب مت پولش حروم بوده… چون الان که در خدمتتون هستم تقریباً همش به فاک عظمی رفته… شب عید ما مصادف شد با مراسم های مزخرف مختلفی چون عقد و عروسی و از این دست عذاب های الهی، و ننه گرامی ما حدود ۴۰۰ تومن از ما تیغید و این داستان برای خرید عید و بساطش ادامه داشت تا موجودی ما به صفر نزدیک شد و این تازه شروع بدبختیمون بود.

تازه دارم متوجه میشم که بزرگترین بدبختی ما اینه که به اصطلاح بزرگ خاندان هستیم و سه، چهار روز اول عید باید تو لونمون بمونیم و آماده ی پذیرایی از یه مشت فامیل کو_ن نشور باشیم که به خاطر لطف و مشیعت الهی، یکسالی از دیدارشون در امان بودیم.

موضوع تمام دید و بازدیدها هم حول این داستان میچرخه: عمو جون، دایی جون، خاله جون، عمه جون (کلماتی که فقط سالی یک بار ممکنه بشنویم)… چرا سری به ما نمیزنید، کم پیدا شدید، دیگه مارو تحویل نمیگیرید، چه عجب یادی از ما کردید و…

هی میگن صله رحمه، سنته، فلانه بهمانه. این صله رحم تو سرتون بخوره این کجاش رحمه؟!!! کو_ن هم نیست…

نمیدونم کدوم جا_کشی این سنت مزخرفو از ما_تحتش درآورده که باید تو این چند روز عید همه فک و فامیلو ببینی، اونم دوبار…؟!!! خیلی جالبه بعضی هاشون سالی یه بار هم حالی از ما نمی پرسند، ولی با ناراحتی و کاملاً معذب باید عیدها نیم ساعتی هم که شده همو ببینیم…

بعضی هاشون که خیلی پررو اند الان سالهاست که دیگه عیدها هم خونشون نمیریم ولی دست از سر ما بر نمی دارند و با پررویی صله رحمشونو به جای میارند، آخه ما به چه زبونی بگیم با شما و قیافه نحستون مشکل داریم…؟!!!

به خدا این مزاحمته دهن من یکیو که صاف کردند، عین این گارسونا همش در مسیر آشپزخونه و اتاق پذیرایی بسر میبرم. وقت و بی وقت از صدای زنگ در یا تلفن از جا میپریم با استرس شروع میکنیم به جمع و جور کردن خونه تا میمونا تشریف کثیفشونو بیارند، بچرند و بروند… نه میتونی دو دقیقه با خیال راحت فیلم ببینی نه میشه استراحت کرد و نه یه شام و ناهار مثل آدم خورد،،، نخواستیم این عیدتونو،،، کوفتمون شد.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۶, ۱, ۱۳۸۸
در دسته مناسبت ها