روزمره | زندگي سگي

دسته : روزمره

از دست رفته

به نظر من بعضی آدمها طنز اِرادیشون قویه یعنی کلا توجهشون بالاس و تو حرف زدنشون یه طنز لطیف و ظریفی میشه پیدا کرد! بعضی ها هم طنز غیر ارادیشون، که به این دسته میگن اسگل، یعنی طرف خیلی شیک و خونسرد یه حرکتی میکنه شمایی که ببیننده باشی دلت میچسبی و میافتی، بعد یارو تعجبم میکنه که وااااا!!! به چی میخندی؟!!

من یه دوستی از دسته دوم دارم! بهشم میگم یعنی عاشقتما بس که اسگلی!! خودم از افتخاراتم این بود که وارد این دسته نشده بودم! اما نمیدونم چطور شد که اینطور شد!

بنده به طرز مشکوکی داره ازم میره! هر بار که دارم میرم روی ترازو یک کیلو کم کردم، واسه کم کردن سرعتش سعی میکنم دیر به دیر برم رو ترازو :ی

من صبحانه :ی نمیخورم، دیروز واسه ناهار رفتم تو آشپزخونه، غذا چی بود؟!! کله پاچه :ی

گذاشتم جلوم دیدم چیز قابل توجهی که بتونم بندازم بالا توش نیست نامردا مثلا چون من نبودم خونه واسم نگه داشته بودن!! اما یه سری چرت و پرت بود بیشتر، کلی گشتم و یه تیکه زبون پیدا کردم و یکی دوتام تیکه سیرابی :ی یعنی غذای من شد چند تا لقمه خیلی مختصر، حالا غذا مقوی!! ولی جایی رو نمیگیره این که!

البته من از اونجایی که مرض گشنه نشدن دارم فک کردم الان همه چی آرومه و کلی انرژی زدم به بدن و به چه سبکم الان و خوب و خوشحال رفتم تو اطاقم

بعد از چند دقیقه دیدم دارم افقی میشم گفتم یه چرت چهل دقیقه ای بزنم اما ساعت که زنگ زد دیدم خیلی شیک حال مرگ پیدا کردم سست شدم و از کمر به پایین که فلج! بقیه جاهام هم نسیه کار میکرد! به جون خودم خیلی جدی فکر کردم دارم میمیرم و گوشی برداشتم گفتم باید به عزیز تر از جانم بگم که دوسش دارم تا لال از دنیا نرفته باشم! یه چشمو به زور باز نگه داشتم و با لاو فراوان نوشتم “نفس کیچوت داره میمیره میخواستم بدونی خیلی دوست دارم زندگیم” =)) بعد هم پتو رو کشیدم رو سرم و رفتم که داشته باشم ادامه ماجرا رو و راحت بمیرم.

در کمال تعجب بعد از سه ساعت بی حسی زنده شدم، از اونجایی که عزیزتر از جانم از خودمم هم باحال تره بعد از چهار ساعت از اس ام اسه زنگ زده یه نگرانی خاصی ول داده و میگه چی شده؟!! من موندم اون همه نگرانیو چجوری چهار ساعت با خودش کشید اینور اونور! از کت و کول افتاد به خدا :ی منم حق داشتم دیگه قضیه فراموشم شده بود، میگم هااا؟!!…. آها!!! مرده بودم دیگه!

با اون حرکتی که از خودم ساطع کردم دیگه به اون دوستم نیازی ندارم! میتونم برم عاشق خودم بشم :ی

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۱۲, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

خشم و جنایت

ساعت هفت و نیم بود یعنی هوا تاریک! رفتم یه سر به مریم بزنم، درو زد رفتم تو اومدم ببندم دیدم یکی درو هل داد گفت تورو خدا بذار منم بیام تو! اول یه لحظه فکر کردم پسر مریمه دیدم نه اونقدر بچه نیست! تاریک بود صورتشو نمیدیدم! بعد یه لحظه تحت تاثیرتعقیب گریزای تجمع ها و پناه بردن به خونه های مردم فک کردم کسی دنبالشه، که خودش منو از اون جهل کشنده در آورد و گفت بذار بیام بوست کنم!!!! تا نصفه تو در بود! درو هل دادم رفت بیرون! اما در بسته نشد، پاشو گذاشته بود لای در! گفتم پاتو بردار بییییییب! یه هل داد دستشو آورد تو میخواست تبرک کنه جاخالی دادم! امامزاده هم بودم و خبر نداشتم!! بعد از حمله و دست دراز کردنش مجسم کردم اگه هل بده وبیاد تو چی کار کنم؟!! بدوام برم بالا یا چییی؟! یهو یه ترس همراه با عصبانیتی اومد سراغم شروع کردم به جیغای هیستیریک! همرا بیییییب یارو هم دید اوضاع خیطه رفت! نمیدونم من چون دیوار پشتمو تکیه گاه کرده بودم زورم چربید بهش یا اون یه چیزیش بود، یا اینکه رضایت من براش مهم بود و نمیخواست به زور متوسل شه :ی

این چیزیه که متاسفانه تو این مملکت مزخرف برای خیلی از ماها پیش میاد! من قبلا برخوردم این بود که بی سرو صدا متواری میشدم بعضیا خوب جیغ و داد راه میندازن! مثلا تو تاکسی اگه بودم سریعا به راننده میگفتم نگه دار یه نگاه خشمناک به یارو مینداختم و پیاده میشدم و درو میکوبانیدم. دوست نداشتم چیزی بگم که جلب توجه شه! فک کنم بقیه هم همینن پر میشن از عصبانیت! یه حس خیلی خیلی بد! بی احترامی… با اینکه به هیچ وجه مقصر ما نیستیم ولی مائیم که خجالت میکشیم انگار!

تصمصیم گرفته بودم دیگه اینجوری نباشم! همین که آدم بگه و چند نفر همراهی کنن و طرف تورو بگیرن یه جورایی تسکینه!

ولی بازم…از پله ها که رفتم بالا در باز شد برای استقبال ازم، اولین چیزی که گفتم “شنیدییی؟!!” مریم گفت چیزی نیسسس پسر طاهره اس!! هه مارو باش جیغ زدیم کی بشنوه!! همین که رفتم تو زنگو زدن و مریم رفت دم پنجره یکی پسره رو خفت کرده بود داشت میزد و زنگ زده بود مطمئن شه دختری که اومد تو این خونه رو میخواست اذیت کنه؟ اونم میگفت نههه… گفتم بهش بگو بزنه دهنش پر خون شه بییییب… برگشت منو دید که زانو هام داره هفت ریشتر میلرزه دوزاریش تازه افتاد رفت کلشو کرد بیرون شروع کرد فحش دادن به پسره!

اونشب همون چند ساعتی هم که تونستم بخوابم کلی وحشی شده بودم! تو خواب با خونسردی کامل چهار نفر رو کشتم! :ی یکی رو که دست و پاشو بریدم اما زنده بود یکی دیگه هم کلی چاقو زده بودم اما آخرش مجبور شدم با دستام خفش کنم دستام و گرفته بودم دم دهنش و نفسش سعی میکرد از لای انگشتام رد شه داشت حوصله ام سر میرفت که چرا نمیمیره!

خونه ای که قتلارو توش انجام دادم طبقه دوم بود با این حال من کف خونه رو کندم و یکی از جنازه هارو که سالم بود دفن کردم! بقیه رو هم انداختم تو حموم مونده بودم بو بگیره چی کار کنم!

حالا که تخمه آوردین بذارین یه خواب دیگم رو هم تعریف کنم:

تو یه خونه بزرگی بودم مامانم و یکی که مهمونمون بود تو اطاق دیگه بودن من رفتم تو یه اطاقی که به بیرون پنجره داشت دیدم خیلی همه لامپا روشنه یه کلیدیو زدم همه خاموش شد بعد دنبال کلیدی میگشتم که فقط یکی روشن شه قبل از اینکه پیداش کنم دیدم پشت پنجره دعوا شد رفتم نزدیک،شیشه مات بود، پنجره رو باز کردم دیدم چند نفر دارن یه نفرو میزنن یکیشون دید منو، کاملا چشم تو چشم شدیم و سرم داد زد ببند اون پنجره رو! من بستم اما همون جا ایستادم، یکی چاقو در آورد و سر یارو رو گرد تا گرد برید!! صدای پاشیده شدن خون و خرخر گلوش شنیدم! خشکم زده بود، هون موقع زنگ خونه رو زدن میدونستم چون من یه شاهد عینی ام، میخوان بیان منو بکشن!! نباید میذاشتم کسی درو باز کنه نمیتونستم داد بزنم درو باز نکنین! داشتم سکته میکردم!! همون موقع از خواب پریدم! همون ترسو حال سکته هنوز باهام بود جوری که وقتی پا شدم دو دور درجا دور خودم چرخیدم و نفسم بالا نمی اومد!

بعد میگن جوونها چشونه!! این خوابهای ژیگولی که من میبینم هم به  حال داغون خودم هم به اوضاع شیکمون مربوط میشه!

مملکت خودش که گند بود اینام گند زدن به روح و روانمون

ژانر وحشت بود امسال، البته هنوزم تموم نشده

اینجام جائه ما داریم زندگی میکنیم؟!!

ماها حیفیم به خدا

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۹, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

سیگار

آدم ها حرف زیاد می زنند، عادتشان اینگونه است بدون اینکه تجربه‌ای در زمینه‌ی خاصی داشته باشند یا درک و شعورشان به آن مطلب رسیده باشد و یا اینکه حتی صلاحیتش را داشته باشند دهانشان را باز می‌کنند و… هرجند سخت ولی درکشان می‌کنم، چاره‌ای نیست… اما وقتی از سیگار و مضراتش می‌گویند و آنرا منشا تمام سرطان ها و بیماری ها می‌دانند روح و جسم مرا غرق لذت و شادی وصف ناپذیری می کنند… این لذت را با تمام وجود و با تک تک سلول هایی که در آینده  قرار است سرطانی شوند درک می کنم

آنها و حرف هایشان هیچ ارزش و اهمیتی برایم ندارد زیرا در طول زندگی ناپاکشان حتی یه نخ سیگار هم نکشیده اند وگرنه اینگونه نا جوانمردانه در موردش سخن نمی راندند… اینها در طول زندگی شان نه سرطان می گیرند و نه بیماری قلبی شدیدی که منجر به مرگ زود رسشان شود و بالای ۷۰ سال عمر می‌کنند تا دچار افسردگی حاد، از کار افتادگی، تمام امراض ناشی از کهولت سن و رنج و عذابی که از تحمل این همه درد و مرض دچارش می‌شوند… در آخر گوشه‌ی خانه سالمندان به زندگی از دست رفته شان فکر می کنند و اعصایشان خرد می‌شود که چگونه نتیجه زحمات این عمر طولانی را فرزندانشان بالا کشیده اند و او را به گوشه ای انداختند و آنجا باز هم یه نخ سیگار پیدا نمی‌شود تا کامی از آن آرامش را بازگرداند در این لحظات آخر…  حسرت این همه عمر از دست رفته می ماند و آرزوی مرگ.

سیگار نیازی به بدگویی دیگران و یا حتی تعریف من ندارد او خودش همه چیز را به تو خواهد داد و از تمام ناگفته های زندگی برایت سخن خواهد گفت… فقط کافی ست قدمی به او نزدیک تر شوی بیشتر از هر زمانی … با هر قدمی که به سویش بر می داری او چندین قدم به سمت تو بر می دارد و آنچنان به تو نزدیک می شود که در روح و جانت نفوذ می کند و آنجاست که می توانی حقیقت اورا دریابی… آن زمان است که گوشت شنوای رازهای ناگفته زندگی خواهد شد

دیگر او همیشه با توست آنجا که همه دوستان و همراهانت تورا ترک می گویند تنها اوست که با تو وفادار می ماند تا آخرین لحظه… تا جونت در بیاد.

و مرگ
چه عاشقانه لبخند می زند،
به حال من و تو
در این سیگار آخر

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۴, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

ان‌در باب امتحانات

چندهفته پیش؛ مت اومد خونه ما تا برای امتحانات پایان ترم خاکی بر سر کنیم، مخصوصاً برای درس آزمایشگاه سیسنم عامل…

در مهلت آخری که با دستمالی(زیرا استاد مربوطه از جنوس ماده بود و در اون مکان_زمان کار بیشتری از دستم ساخته نبود) اینحانب برای ارائه کنفرانس به سختی حاصل شده بود، من خواب موندم و جناب مت هم وقتی از این موضوع مطلع شد نتونست زیر فشارهای وارده به ماتحت مبارک طاقت بیاره و مثل همیشه با این توجیه که وقتی پت خوابیده، این چه ظلمی ست که من به تنهایی برای ارائه کنفرانس برم… و از اونجاییکه در زنجیره قانون علیت گرفتار شده و دیگه هیچ “اختیاری” از خودش نداره به راحتی همه چی رو گردن “جبر” انداخت و رفت خونه خوابید…

بدین ترتیب آخرین فرصت برای ارائه کنفرانس  و در نتیجه ۱۵ نمره رو از دست دادیم؛

برای اینکه این ۱۵ نمره نسوزه و بتونیم به هر ترتیبی که شده این درس رو پاس کنیم، تصمیم گرفتیم…[بقیه شو می تونین در پادکست گوش کنید]

 
icon for podpress  emtehanat [5:58m]: Play Now | Play in Popup | Download

پادکست زندگی سگی

نظرات نوشته شده توسط Zendegi Sagi در تاریخ ۳, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته دانشگاه, روزمره, پادکست