زندگي سگي - صفحه اصلي - Part 2

ان‌در باب امتحانات

چندهفته پیش؛ مت اومد خونه ما تا برای امتحانات پایان ترم خاکی بر سر کنیم، مخصوصاً برای درس آزمایشگاه سیسنم عامل…

در مهلت آخری که با دستمالی(زیرا استاد مربوطه از جنوس ماده بود و در اون مکان_زمان کار بیشتری از دستم ساخته نبود) اینحانب برای ارائه کنفرانس به سختی حاصل شده بود، من خواب موندم و جناب مت هم وقتی از این موضوع مطلع شد نتونست زیر فشارهای وارده به ماتحت مبارک طاقت بیاره و مثل همیشه با این توجیه که وقتی پت خوابیده، این چه ظلمی ست که من به تنهایی برای ارائه کنفرانس برم… و از اونجاییکه در زنجیره قانون علیت گرفتار شده و دیگه هیچ “اختیاری” از خودش نداره به راحتی همه چی رو گردن “جبر” انداخت و رفت خونه خوابید…

بدین ترتیب آخرین فرصت برای ارائه کنفرانس  و در نتیجه ۱۵ نمره رو از دست دادیم؛

برای اینکه این ۱۵ نمره نسوزه و بتونیم به هر ترتیبی که شده این درس رو پاس کنیم، تصمیم گرفتیم…[بقیه شو می تونین در پادکست گوش کنید]

 
icon for podpress  emtehanat [5:58m]: Play Now | Play in Popup | Download

پادکست زندگی سگی

نظرات نوشته شده توسط Zendegi Sagi در تاریخ ۳, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته دانشگاه, روزمره, پادکست

بارون داریم تا بارون!

نوشتن پست قبل برام خوش یمن بود:ی هزار قرآن به میان :ی (همون چشم شیطون کور گوشش کر و اینا) یه اتفاق بسیار بسیار ساده اما مهیجی روحیه مضاعفی داده بود بهم! یعنی یه جورایی روحم پوکیده بود، این دفعه برعکس منتظر جرقه ای بود برای سرخوش شدن، خیلی خودمو به اون راه نزنم یه جورایی برنامه جدیدی که دارم هم میتونه دخیل باشه در دادن این انرژیه!

با کمال تعجب من یه دو روزی خوب بودم داشتم نگران طولانی شدن غیر طبیعیش میشدم که بعله!! یک عدد مادر محترمه یه پیاده روی مختصری رو روان بنده کرد! دیدم نمیشه و اون گفتمانی که مدتهاس در نظر دارم با پدرم انجام بدم دیگه وقتشه! اینجوری بود که طی یه حرکت ژانگولر با پدرم تماس گرفتم و گفتم بیا بریم من کاری دارم، که اینجوری این نشست دوستانه در جایی دور از چشمان مادرم انجام بشه! و انجام شد و من زوزه کشان :ی یه تنه گفتمان کردم:ی و نتایج چشم گیری هم داشت! اینجوری بود که من بعد از فقط دو سه ساعت باز برگشتم به سرخوشی خودم.

…دیروز با یکی از دوستام رفتیم یکم واسه امر ولگردی بعد از یه جایی به بعدشم قرار بود همین پت خودمون به ما ملحق شه اما دوستم کله پا شد یهو و حس مرگ بهش دس داد و زد زمین! کجا حالا؟! کنار خیابون! از هر ده تا عابرم یکی براش جالب بود… یه دختری که نشسته رو جدول کنار خیابون و تا شده و یکی دیگه هم بالا سرش شبیه خر کولی ایستاده! آسمونو نیگاه میکنه پرنده هارو میشماره سوت میزنه…خر کولی هم اگه نمیدونین چیه! یکی که خیلی چیز میز بارش کرده باشن میگن شده عین خر کولی! آخه من در حقیقت دیده نمیشدم زیر اون چیزایی که ازم آویزون شده بود! بهش میگم اینجا که بشینی چیزی عوض نمیشه پاشو یه حرکتی کنیم میگه نمیتونم اصلایه قدم راه برم! خب درست دخترا موج انفجار ر.ح.م شون گاهی بالاس اما این یهو شد کلکسیونی از درد و بلا، حتی حس راست روده شدن کرد!! خدارو شکر! چون دیگه مجبور بود پاشه دنبال توالت بگرده! بعد فکر کنین یه میت بره اون تو و ده دقیقه بعد یه غنچه نو شکفته تر و تازه بیاد بیرون!! گفتم شک نکن که تو با این دگرگونی، معلومه که سم دفع کردی!

اینجوری شد که دیدم من خودمو بکشم هم سروقت نمیرسیم به قراره، زنگ زدم که پت بیاد پیش ما. از اونجام رفتیم ناهاری زدیم و بعد هم گفتیم بریم “به رنگ ارغوان” من از یه جایی دیگه نتونستم کنترل کنم شروع کردم کرکر و هرهر خندیدن و از رو ویبره من بغل دستیامونم نیششون باز شد، این که آدم اون فیلمو کمدی ببینه و بخنده باهاش زیادم سخت نیست، اما هنره ها :ی شایدم من زیادی رو مود بودم! آخرش میخواستیم بریم بگیم ما از کیفیت راضی نبودیم وجه مارو پس بدین :ی ما چون آدمهایی هستیم که نمیتونیم، به این واژه توجه کنین، نمیتونیم پولامون دور بریزیم از امروز مجبوریم چند روزغذا نخوریم تا این ضرر دیروزمون جبران شه :ی

اما بارونه خیلی خر بود :ی من و پت داشتیم از بارون بهاری لذت میبردیم و زیرش میلومبوندیم که دیدیم انگار نمیشه به تخس بازی ادامه داد اون زمانی که رگباری شد و تا فیها خالدون آدم غرق آب میشد ما دوییدیم پشت یه دیواری سنگر گرفتیم! تگرگ که شد کله هامون چند تا شکاف برداشت فک کنم :ی میگم که ما همیشه جلو ضرر میگیریم واسه همین تو همون وضع هم داشتیم چیپسمونو میخوردیم!! شدتش کم شد گفتیم بریم به سرپناهی که نزدیکمونه، اگه بعد از دو سه قدم باز شدید نمیشد باید اسم وبلاگو عوض میکردیم، که آسمونم مرام گذاشت و همه زورشو زد! شما یک عدد پت و یک عدد کیچو رو تصور کنین عربده کشان دارن میدوئن و مثل دونده های دو با مانع از رو خشکی ها میپرن و تو دریاچه های آب درست شده فرود میان

دیگه لازم نیست بگم که من بعدش مث بچه هایی که تو شلوارشون خرابکاری کردن گشاد گشاد راه میرفتم :ی

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۱, ۱۲, ۱۳۸۸
در دسته روزمره, فیلم و سینما

مِن باب گزارش

اول از همه که مرگ بر امتحانات پفیوز! (از این فحش خوشم میاد خوب، چون لپا باد میشه) روان آدمو پیاده میکنه ، حالا چه درس خون باشی چه جون بدی سر درس خوندن، که صد البته ماها هممون دسته دومیم!!

بعد از اینکه چند شکم زاییدیم و رکوردهای تاریخی ثبت کردیم، میخواستم بیام اینجا پز ول بدم من که فارغ شدم اما این دو تا هنوز گیرن! اما حسش نبود، چون پُکیده ام!

بعد تاااززززه یه چیزی… ما چون دیدیم هیچیمون به آدمیزاد نرفته، از موقعیت پیش اومده استفاده کردیم، و تو یه روز به مخ های چِتِمون فشار آوردیم و کلی پادکست دسته جمعی رفتیم براتون مخصوصا من، چون رو مود سایلنتیم بودم اونروز! قضیه هم ماله خیلی وقتها پیشه ها!! اما چی شد؟!! هیچی! نتیجش اینکه آقایون بالا کشیدن پادکستارو! یه چیز دیگه هم هست! گذر زمان سلیقه رو عوض میکنه یعنی اینکه شاید اون پادکستا دیگه هیچوقت آپ نشن :ی آخیش چغلیمو(؟!) کردم…

تو این ایام هم که من یکی که دچار شوک ناشی از فراغتم! نیس که از ۱ مهر تا ۵ بهمن دمر رو کتابا بودم! و زخم بستر گرفتم! واسه همینم یهو کلی وقت آزاد پیدا کردم و کلا هم که چِتی عمل میکنم، رو مبحث فیلم دیدن پاوس شدم! ۲۱ فیلم + ۲۵ قسمت از فرار از زندان (اینو چون خوشم نیومد رهاش کردم) ماشالله همه کارامونم وحشی بازیه! نشستم یه نفس فیلم ببینم تموم شه که احتمالا بعدش بپوسم از بیکاری! وسطاش یه کار دیگه هم میکنم، من چون آدمیم!! که یه جا بند نمیشم تو این مدت مثل یویو بین چند تا شهر رفتم و اومدم! هممممممشم کاری بوده :ی مدیونی اگه باور نکنی!

اون پت هم که نمیدونم چه مرگش بود که نمینوشت، علٌاف! بیکار!! راست راست راه میره بعد آپ نمیکنه :ی البته الان اگه بگم تو اون چند روز اختلال نت ما میخواستیم آپ کنیم اما دیدیم زمین کجه شماها باور میکنین؟!! نمیکنین دیگه داداش من! اون مت هم که الان واقعا تو یه نقطه کوره… دسترسی به نت صففففففر! فک کنم تا حالا باید تجزیه شده باشه.

بعد یه چیز دیگه، ما هر کدوم از یه خوشه ایم… فک کککن!! بیاین خوشه های مارو حدس بزنین به جواب درست جایزه میدیم…

نظرات نوشته شده توسط کیچو در تاریخ ۲۵, ۱۱, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

حفاظت شده: چه میدانی چه صفایی دارد ؟

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


برای نمایش دیدگاه‌ها رمز را بنویسید. نوشته شده توسط مت در تاریخ ۷, ۱۰, ۱۳۸۸
در دسته داستان کوتاه, روزمره, سیاسی