امتحان | زندگي سگي

من، فرندفید ، امتحان و خواب

ساعت ۶ صبح بود . ۶ صبح شنبه ! همیشه از روزای شنبه بدم میاد .. روز نحسیه .. شنبه ها کابوس روزهای پنج شنبه و جمعه اس … فکر کنم واسه همه همین طور باشه چون شروع هفته و کار و درس و بدبختیه ( چقدر هم ما کار میکنیم و درس میخونیم ) … خلاصه از شب بیدار بودم و مشغول کد نویسی بودم تا یه برنامه(bot) بنویسیم که به صورت اتوماتیک تو فرندفید پست هارو لایک کنه تا ملتی رو از این کار معاف کنم … نمیدونم شما ها چقدر با فرندفید آشنا هستین ولی اگه توش عضو باشین میدونید که کار اکثر ایرانی ها توش همینه … به طور مثال اصغر توپیت میکنه که “من باید برم دستشویی” و میبینی صغرا و غضنفر و کامبیز یه چشم و صدتا آدم دیگه این نوشته رو لایک کردن !!! و ۵۰ تا آدم دیگه هم کامنت گذاشتن که چرا میری یا منم با خودت ببر یا اینکه این وقت شب چه معنی داره آدم بره دست شویی و اینا !!!! بعد با خودت میگی حتما من یه ایرادی دارم که این مطلب برام جالب نیست و احتمالا فراتر از IQ من هستش که بفهمم …

خلاصه بعد از کمی کندو کاو میبینی که نه ، بیماری مزمن ایرانی ها در شبکه های اجتماعی مجازی به اینجا هم رسوخ کرده و این لایک کردن ها و کامنت ها یه جورایی همون نوشابه باز کردن خودمونه که من نوشته تو رو لایک میکنم تا تو هم همین کارو برا من بکنی !! خلاصه اینجوری شد که من یهو تصمیم گرفتم یه برنامه کارخونه نوشابه سازی بنویسم تا ملتی رو از تشنگی نجات بدم … اینجوری شاید وقت یه سری از جوونا هم که دائما در حال لایک کردن هستن آزاد شه و برن کار های مفید تری انجام بدن مثلا در اینترنت تحقیق کنن و یا وبلاگ زندگی سگی رو بخونن !!!

خلاصه بعد از اینکه بخش اصلی برنامه ام کار کرد یه نیگا به ساعت انداختم ! همون ۶ صبح که بالا گفتم … نمیدونم چرا یهو حس عذاب وجدانی گرفتم و به خودم گفتم حالا که تعطیلی قبل امتحاناست بزار یه برنامه درسی برا خودم بریزم که یه سری از درس هارو بخونم تا شب امتحان مجبور نشم خودم رو به نسکافه و سیگار و هزار تا کوفت دیگه ببندم که خوابم نبره !!! بعدشم یه کار مفیدی برا امروز کرده باشم تا وقتی که میرم بخوابم از هدر دادن این روزا عذاب وجدان نداشته باشم !!

سایت دانشگاه رو باز کردم تا برنامه امتحانیم رو ببینم … دیدم اولین امتحانم شنبه ۲۱ امه و خیلی خوشحال رفتم و سالنامه ام رو آوردم تا واسه هر روز یه درسی رو توش بنویسم که بخونم … برا اینکه بدونم امروز چندمه و ما الان در کودوم صفحه هستیم زنگ زدم ۱۹۲ و صدایی رو شنیدم که باورم نشد !!! یارو میگفت امروز شنبه ۲۱ دی هستش … تا چند دقیقه چت کرده بودم .. آخه یعنی چی من فکر میکردم شنبه هفته دیگه امتحانا شروع میشه !!! بدبختی این بود که نمیدونستم ساعت امتحان چنده و به هر کودوم از همکلاسی هم زنگ زدم همه خواب بودن … چون پول دانشگاه رو نریخته بودم حتی کارت امتحانا رو هم نداشتم .. سریع ماشین رو روشن کردم و رفتم سمت دانشگاه تا روی برد ساعت رو پیدا کنم …

خوشبختانه امتحان ساعت ۱ بود و با شانسی که من دارم انتظار میرفت ۸ صبح باشه !! بعد که خیالم یکم راحت شد دوباره خیالم ناراحت شد که حالا من از رو چی بخونم که کتابش رو ندارم و کله صبح هم هیچ کتابفروشی باز نیست … یه ۲ ساعتی تو ماشین نشستم بلکه یکی از بچه ها زود بیاد دانشگاه و کتاب همراهشون باشه ولی خبری نشد ؛ یکی از اونایی که بهشون زنگ زده بودم بهم زنگ زد و فحش میداد که تو خجالت نمیکشی ۶ صبح به من زنگ زدی … منم جریان رو گفتم و بهم گفت یه جزوه ۸ صفحه ای تو انتشارات دانشگاه هست اون رو بگیر و بخون … من هم خیلی خوشحال جزوه وصایای حضرت امام رو گرفتم و بعد از اینکه خوندمش به این نتیجه رسیدم که هر سوالی اومد باید بنویسم کمک به محرومین و مستضعفین و زیر پرچم استکبار !!! حتی وقت اضافه هم اومد و زنگ زدم به پت تا بیاد دانشگاه و نزاره خوابم ببره  چون رسما گوز خواب بودم … امتحان رو هم همونجور که گفتم نوشتم و یه سوال رو خالی گذاشتم که بعد امتحان بچه ها گفتن استاد بالای سر من جواب اون سوال رو بلند برای همه کلاس گفته و من اینقدر چت بودم که نفهمیدم و همه اون سوال رو نوشتن جز من !!

بعدش هم با پت رفتیم خونه ما و تا شب نشستیم با هم پای کامپیوتر PES (فوتبال) بازی کردیم و من چشمم رو یه لحظه میبستم و باز میکردم میدیدم دقیقه ۸۰ شده و من ۵ تا گل عقبم … و پت انتقام همه شکست هاش رو ازم گرفت در این مدت … کلا هیچ وقت شعور بازی جوانمرده رو نداشته و حتی وسط بازی که توپ رفته بیرون و من مثلا میام سیگار روشن کنم یهو میبینم بازی رو شروع کرده و ۲ تا گل هم زده … با این اخلاق گهش خیلی حال میکنم :دی

خدافظ

پی نوشت : این آیکون های بالای ساید بار هم از دستاورد های همین شب مقدس است !!

نظرات نوشته شده توسط مت در تاریخ ۲۲, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته دانشگاه, روزمره

میان ترمه دیگه !

ساعت ۱۰ شب بود و از فرط خستگی ولو شده بودم جلوی تی وی، صدای نرم و گرم فردوسی پور به گوش می رسید (تیم منچستر یونایتد ۱۳۸ کیلومتر سفر کرده و اومده به ویلا پارک، برای بازی با استون ویلا و…) صدای عادل عینه لالایی میمونه برام و بهش عادت کردم و شبایی که مزدک جونمرگ شده با اون صدای جیغش میاد برای گزارش به سختی خوابم میبره و اکثراً کابوس می‌بینم. خواب بودم که صدای ناخوشایند تکنوازی تار (از آلبوم سعدی نامه سالار عقیلی) بلند شد… موبایلو برداشتم خفه کردم و پرت کردم چند متر دورتر، تا برای آلارم دوم مجبور بشم چند قدمی همبکشم تا خواب از سرم بپره و راحت تر از رختخواب بکنم، آخه فکر می کردم صبح شده و آلارم مورنینگه… بلافاصله صداش درومد و چشامو که باز کردم دیدم هنوز عادل داره زر می‌زنه، تازه فهمیدم که هنوز شبه و احتمالاً یکی داره زنگ می‌زنه.

گوشیو برداشتم و برگشتم سر جام و شروع کردم به حرف زدن، مت بود، تند تند احوال پرسی می‌کرد و سراغمو می‌گرفت که چه گوهی می‌خورم چند وقتیه پیدام نیست، خیلی عجیب بود برام آخه هیچوقت سراغی از ما نمیگیره مگر اینکه بخواد یه گوهی بخوره و منم باید تو این گوه بازیاش سهیم باشم، هرچی می‌گفت با هن و هون جواب می‌دادم اصلاً نای حرف زدن نبود… یه سری درخواست داشت، اینجور مواقع هرچی باشه قبول می‌کنم تا بتونم سریع برم ادامه خواب، تقریباً حرفی نمونده بود که یهو دهنشو وا کرد و خبر کثیفی داد: فردا امتحان میان ترم داریم.

فکر می‌کرد از این خبرکلی شوکه می‌شم، خیلی راحت گفتم بی‌خیال بابا، میان ترمه دیگه کی داده و کی گرفته. شروع کرد به استدلال و استنتاج و دلیل و برهان که نه این خیلی مهمه و از این حرفا… جزوه های لعنتیش هم تو کیف من جا مونده بود و به همین خاطر قرار شد که شامشو کوفت کنه و بیاد دنبالم بریم یه گوری (کتابخونه ای، پارکی …) درس بخونیم. بی تأمل قبول کردم چون می خواستم بکپم، نیم ساعت بعد دوباره زنگ زد: نمیتونی بیای خونه ما؟ اینجا تر تمیز و مرتب شده، حالا نصفه شبی معلوم نیست بتونیم بیرون جایی پیدا کنیما. این بار قبول نکردم چون می دونستم برم خونشون سریع گوز خواب میشم و عمراً اگه بتونم درس بخونم.کمی از خوبیها و راحتیای درس خوندن تو خونشون گفت که یهو خودمو در برابرش ضعیف یافتمو سریعاً قبول کردم و دوباره خوابیدم.

یکی دو ساعت بعد از مکالمات تلفنی اومد سراغم و سوار بر ماشین کل تهران و درنوردیدیم، نم بارون، نسیمی خنک، خیابونای خلوت، صدای مست کننده یو … تهران و به موجودی آروم و زیبا تبدیل کرده بود که به راحتی نمیشد دل از این همه زیبایی کند و رفت خونه برای امتحان لعنتیه میان ترم مهندسی نرم افزار ۱ درس خوند.
بالاخره ساعت دو رسیدیم خونه و بعد از گشتی تو نت و کمی لودگی کردن، ولو شدیم رو تخت. با نگاهی که به جزوه ها انداختیم متوجه شدیم یه مشت دریوریه که باید حفظ کنیم و بیشتر خوندنیه تا مسأله و یا محاسباتی، خوندن اینجور درس ها خیلی عذاب آوره، مخصوصاً اون موقع شب… حتی حاضرم چند بار ریاضی مهندسی امتحان بدم ولی یه بار از این درسا نخونم.

مت وقتی دید من حس و حالی برای خوندن ندارم شروع کرد به بلند خوندن و منم گوش میدادم. به این فکر می کردم که این دخترا تو جزوه هاشون هر چیز مربوط و نا مربوطی که از دهن استاد در میاد و مینویسن، هرچند بدم نیست وسط درس خوندن مراتب شادی مارو فراهم میکنند. از این بابت خدا خیرشون بده ولی خوب بعضیاش دیگه خیلی افتضاحه از درس چیزی نمی فهمی که هیچ حتی کارایی شادی آفرینی هم ندارند، واقعاً خجالت آورند. از اونجاییکه ما هیچ رابطه و یا کاری با این جنس که درصد عمده ای از دانشکده و اشغال کردند نداریم، بنابراین وظیفه ی پیدا کردن جزورو همیشه محول می کنیم به پسرهایی که عشق این حرکاتو دارند و دنبال بهونه اند تا در محوطه دانشگاه با دخترا لاس بزنند تا شاید از این طریق قدری از کمبود توجهاتشون جبران بشه که معمولن هم جواب میده و طرفو با رد و بدل شماره مبایل و آیدی و قراری و قص علی هذا… به دام میندازن.

کاملاً واضح و مبرهن است که اینا سراغ چه دخترایی میرند و باز هم مشخصه که اونام چه جزوه های نابی دارند و درنتیجه چنین شبای امتحانی برای ما رقم میخوره و … اونوقت میگن چرا انقدر مشروط میشی…
متوجه شدم که صدای مت حتی از صدای عادل هم کاراییش بیشتره و هرچی میگذشت پلکهام سنگین تر میشد و خواب بر ما چیره و مقاومت در برابرش بی نتیجه می نمود به همین خاطر به مت پیشنهاد دادم که یه ساعتی بخوابیم، بعدش هم بهتر می فهمیم هم سرعت خوندنمون بیشتر میشه. مت که میدونست من دارم بهونه میارم تا از زیر درس در برم زبر بار نمی رفت که بخوابیم، چون سابقه جفتمون تو خواب موندن و نرسیدن به جلسه امتحان خراب بود. بار دیگر عاجزانه ازش درخواست کردم که فقط یه ربع بخوابیم تا شاید خواب از سرمون بپره و فرجی بشه برای ادامه کار، اینبار قبول کرد و هرچی موبایل و ساعت داشتیم کوک کردیم برای یه ربع بعد…
۱۰ ثانیه مونده بود تا یه ربع تموم بشه و همه زنگها به صدا در بیاد، نا خودآگاه از خواب پریدم و همه موبایل ها و ساعت هارو خفه کردم و خوابیدیم تا…

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۳, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته دانشگاه, روزمره