باهوش ترین آدم | زندگي سگي

آغاز رذالت

حدوداً دو دهه پیش در محل قدیم و دوران دبستان بود که رذالت و الواتی ما کلید خورد، اون موقع بیشتر سرگرم بازی های سنتی یا محلی قدیم تهرون بودیم: خر پلیس، چاله شیطون، شیر پلنگ، هفت سنگ، تَبَرَک، قلعه، تیله، کاشی، کارت بازی و … که حاجیتون تقریباً تو اکثرشون شاخ بود.

تا اینکه دخترای محل بساط لیله رو از حیاط خونه هاشون به کوچه انتقال دادند. ما که دیگه تموم بازیارو نموده بودیم وبرامون تکراری شده بودند، در حسرت لیله بازی بودیم. تا اون زمان به یاد دارم که جنوس نر در محل ما ا ز نوعی بیماری روانی رنج می بردند و در برخورد با جنوس ماده یه مشکل یا ترسی چیزی تو وجودشون بود. موقع لیله بازی دخترها که می شد، دست از بازی می کشیدیم و همچو هیزای ایدزی به تماشای لیله دخترها مینشستیم… بچه ها هی منو تیر میکردند: برو باهاشون بازی کن تو می تونی ببریشون و از این حرفا… تا شاید موفق به ایجاد کانال ارتباطی با دخترها شویم.

از بد روزگار دختر همسایه بقلیمون(سارا) شاخ لیله ی محل بود و از جنوس ماده کسی قدرت رویاروییش را نداشت… روزی تو حیات خونه لیلیه ای کشیدم و مشغول تمرین شدم به امید روزی که سارا رو شکست بدم. با وجود تمسخرهای فراوان برادرم، جدیت خاصی در تمارین داشتم.

بالاخره صبح یه روز گرم تابستانی که با بچه ها مشغول هیزی کردن دخترها بودیم کلکل شدیدی بین ما و اونا درگرفت و تصمیم بر آن شد که من با سارا مسابقه بدم… لیله شروع شد و با جرزنیهای فراوان تا اواخر بازی دووم آوردم ولی حریف خیلی قوی بودو با استرس زیادی که داشتم در آخر نتیجه رو واگذار کردم، شکست برای پسرای محل بسیار سنگین و نکبت بار بود چون این اولین رویارویی ما با دخترها بود، از همه مهمتر حیثیتم بود که لکه دار شد و بچه ها دیگه مثل گذشته ازم حساب نمیبردند.

ولی سارا از جسارتم خوشش اومده بودو همین باعث طرح رفاقتی بین ما شد و بعدها کلی باهم لیله بازی کردیم. چند روزی از این قضیه نمی گذشت که دیگه از بازیهای خودمون خبری نبود و همه پسرها به ما ملحق شدند و تقریباً همه تو محل لیله بازی می کردیم، همه از این داستان راضی بودند طوریکه از کله ی صبح که میزدیم تو کوچه تا بوق سگ با دخترها سرگرم بازی بودیم…

یه شب که قایم موشک بازی می کردیم متوجه رفتار غیر عادی سارا شده بودم، و هرجاییکه قایم میشدم سارا هم دنبالم میومد، و در حین کش و قوس بازی هم چند باری دستش مثلاً اتفاقی می خورد به شوم_بول ما و هربار لبخندی بر لب ها و شیطنتی در چشمانش موج میزد.

منم که خودم ختم این حرکات بودم، در یکی از همین قایم شدن ها بردمش ته یه کوچه بن بستِ تاریک تا ببینم حرف حسایش چیه، کسی از ترس اونجارو نمیگشت. بعد از کمی لودگی با پررویی خاصی که همیشه داشت با اشاره دست به طرف اونجای ما و با لحنی خاص که تا اون شب ازش ندیده بودم گفت: این چــیه…؟!!! میدونستم که رفاقت ما بالاخره به اینجاها میرسه ولی بدجوری از سؤالش شکه شدم…! هرچی سعی میکردم از جواب دادن طفره برم نه تنها بیخیال نشد، بلکه دیگه با دونستن اسم اونجای ما هم راضی نمیشد و حالا میخواست یه نظر هم که شده ببینتش…!!!

ناگهان فکری به ذهنم خطور کرد؛ اینکه چیستانی طرح کنم که برادرم گفته بودو هرچی زور زده بودم نتونسته بودم حلش کنم چون برادرم باهوش ترین آدم دنیا بود. قرار شد اگه جواب چیستانو داد نشون بدم وگرنه بیخیال این قضیه بشه. سریع و بدون هیچ حرف و حدیثی قبول کرد و این منو کمی به شک انداخت ولی با خودم گفتم چیز مهمی نباید باشه، الان انقدر ذهن مریضش درگیر این قضیه شده که با هر شرطی سریعاً موافقت میکنه…

و اما چیستان: اون چیه که یه پا داره و سه تا چشم…؟!!!

حتی برای یه لحظه هم که شده فکر نکرد و با لبخند کثیفی که بعدها کابوس شبهایم شد، جواب داد: چراغ راهنماست… بازهم شکست خورده بودم، تا اون موقع فکر میکردم برادرم باهوش ترین آدم دنیاست ولی سریعاً جاشو تو ذهنم با سارا عوض کردم، و بالاخره به این نتیجه رسیدم که اگه قراره دختری شوم_بول مارو ببینه پس بهتره اون فرد باهوش ترین آدم دنیا یعنی سارا باشه…

اومدیم تا وسطای کوچه که کمی نور داشت و با ترس فراوان بندو بساطو باز کردمو کشیدم پایین، سارای بیچاره که دیگه از اون لبخندهای کثیفش خبری نبود با تعجب فراوان که گویای این بود که تا اوم موقع از این چیزا ندیده، مات و مبهوت شده بود… در همین حین که او در حال برانداز تمام داراییه ما بود و منم به عواقب حماقتم فکر می کردم، ناگهان در یه خونه باز شدو یه نفر اومد بیرون، سارای بیچاره که کلی احساساتش جریحه دار شده بود سریع از محل متواری شد و منم درحالیکه دستم به تنبونم بودو میکشیدمش بالا به دنبال سارا فرار کردم.

به محل که رسیدیم بچه ها دست از بازی کشیده بودند و منتظر ما بودند. منو سارا که از ترس مثل سگ میدویدیم، با همون سرعت و بدون توقف پریدیم تو خونه هامون. تا چند روز از ترس اینکه اون یارو نره به کسی لومون بده زیاد تو کوچه آفتابی نمیشدیم، نقل صحبت مجالس بچه های محل شده بودیم و کلی حرف و حدیث برامون در آورده بودند… تا آبا از آسیاب افتادو همه ماجرای اون شبو فراموش کردند.

روند زندگی و بازی هامون به حالت قبل بازگشته بود، تا روزی که پدر بزرگ سارا فوت کرد… و روزی که به بهشت زهرا رفتند سارا رو خونه ما گذاشتند تا مثلاً مراقبش باشیم… اونروز همش درحال کشیدن نقشه های شیطانی و کثیف بودم تا انتقام شکستامو ازش بگیرم، بعد از ناهار وقتی که همه خوابیدند شروع کردم به کرم ریختن به سارا، میدونستم اونم خوابش نمیاد. با سرو صدایی که میکردیم غرغر همه درومده بود بنابراین صبر کردم تا همه کاملاً خوابشون ببره، بعد به پیشنهاد من رفتیم پشت بوم تا مثلا بازی کنیم… بعد از داستان اون شب انگار دیگه هیچ بازی نبود که حال بده، مگر اینکه در راستای همون داستان باشه…

طبیعتاً حالا نوبت اون بود که نشون بده چی داره و منم سریع رفتم سر اصل مطلب و با ترفند خاصی این موضوعو مطرح کردم، اولش کلی قر و قمیش اومد که نه نمیشه و زشته و ازاین حرفا ولی تموم بهونه هاشو با دلیایل منطقی رد میکردم، اونم که قبلاً نشون داده بود در اینجور مسائل کاملاً منطقی و روشنفکره بنابراین تسلیم شد…

هیچوقت این صحنه رو فراموش نمیکنم وقتی که لبه ی دامنشو آورد بالا و با لب نگه داشت و شورته کثیفشو کشید پایین… من که تاحالا با این صحنه مواجه نشده بودم همین که اومدم دقیق ببینم اونجاش چه خبره سریع کشید بالا. شاکی شدم گفتم اینجوری قبول نیست… غیر از یه سطح صاف چیز خاصی دیده نشد!!! گفت نه تو همیشه جر میزنی و … بالاخره راضی شد و دوباره همون حرکتو زد، اینبار برای اینکه چیزیو از دست ندم سریع نشستم و از زاویه پایین به قضیه نگاه کردم، تازه متوجه شدم داستان از چه قراره…!!! وقتی دید نشستم گفت اینجوری قبول نیست تو همیشه جر میزنی و رفت پایین و خوابید.

این موفقیت بزرگی برای من محسوب می شد، چون اولین نفری بودم تو محل که همچین حرکتی رویه دختر از نوع سارا پیاده میکنه…
به همین علت از خوشحالی رفتم پیش بچه ها و روزها درمورد اون صحنه حرف میزدیم و بچه ها هم کلی با این حرکت من حال کرده بودند و دوباره قدرت قبلیمو تو محل پیدا کردم.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۹, ۱۲, ۱۳۸۷
در دسته خاطرات گذشته, داستان کوتاه