بهشت زهرا | زندگي سگي

در کار مرگ

…ادامه داستان از پست قبلیم

از مراسم عزاداری فقط با تریپ مشکی ش حال می کنم، بر خلاف همه من شیش تیغ کرده بودم و کت هم پوشیده بودم.

دم در خونه کنار صاحبان اصلی عزا(پسر خاله ها) ایستادم. هر کس از دوستان و آشنایان که مارو میدید برای تسلیت می اومد… فقط به من که می رسیدند محکم بقلم می کردند اشک تو چشاشون جمع میشد، یه جورایی منو بیشتر از پسر خاله ها تحویل می گرفتند…

گفنم شاید به خاطر تیپ رسمی تر منه ولی بعدا فهمیدم که چشام از بیخوابی کاسه ی خون شده و ملت فکر کردند کل دیشب رو تا صبح احیا گرفتم یا برای خالم گریه کردم، ولی خبر نداشتند تا صبح با اراذل مشغول ورق بازی بودیم…

بعضی ها هم می گفتند قوی باش، خدا صبر بده و … اونایی که چیزی نمی گفتن قابل تحمل تر بودند، کسانی که تند تند تسلیت میگفتند آدمای چاپلوس و گشادی بودند چون بعد از سحری یه مسواک نزدن تا از بوی لش مرده ی دهنشون حالت تگری پیدا نکنم…

دیگه نای سرپا وایسادن رو نداشتم برای اینکه از این وضعیت خلاص شم یه گوشه سرمو گذاشتم رو دستم، چرتی زدم تا میت رو بیارن برای تشییع… صدای بی حال یه سلام چرتم رو پاره کرد، یکی از پسر خاله ها که همبازی دوران کودکیم بود بعد از ۱۰ سال از آمریکا اومده بود…

برای اولین بار اونروز از بقل کردن یه نفر حس خوبی داشتم چون از بوی افتر شیو و دئودورانتش مست شدم و یاد خاطرات و دوران خوش بچه گی افتادم… اشک تو چشام جمع شد احساس می کردم دلم خیلی براش تنگ شده ولی اون ابله اینو درک نکرد و مثل بقیه فکر می کرد من خودمو هلاک کردم که چشام به این روز افتاده… سریع زد تو فاز غم و زجه و ناله… نا امید شدم ازش.

رفتم سراغ برادرم گفتم اینجا غیر علافی و اعصاب خوردی چیزی نداره بیا ما زودتر بریم بهشت زهرا اونجا منتظر میشیم تا بیان… اونم مث من فکر می کرد برا همین رفتیم غسالخونه ی بهشت زهرا.

رفتم تو غسالخونه، بوی گند کافور همه جا پر بود و تابلوهایی با نوشته ی: میت رو خوب چک کنید بعد ببرید برای دفن … مثل تولد تو بیمارستان، بعد از مرگ تو قبرستون هم ممکنه شمارو عوض کنند و تو گوره خودتون نرید… اونجا پر بود از ملت گرگوری و دهاتی که همه موبایل به دست از یه بدبخت که ترکیده بود فیلم میگرفتند تا احتمالا بعدا با بلوتوث منتشر کنند.

بالاخره میت مارو هم شستن و کفن کردند. بعد از شناسایی کامل گذاشتند روی برانکار، بلندش کردیم و به سمت محل نماز میت حرکت کردیم… وقتی رسیدیم سه باری برانکارو بالا پایین می کردند و هربار می گفتند یا حسین، منم زیر لب می گفتم میر حسین،

فقط بار سوم که این کارو کردیم، نفهمیدم چه جوری دسته برانکار رفت تو جیب بقلم و هر کاری می کردم در نمی اومد اینا هم فشار میدادند به سمت پایین، من به سمت بالا… برانکار کج شد نزدیک بود میت از اونور پرت شه پایین که یهو عموم داد زد بزارش زمین داره میافته  و با فشاری محکم زارت جیبم رو پاره کردند، گفتم خوب شد حالا ، مگه نمیبینی دسته این تو جیب من گیر کرده حالا هی فشار بدین…

از یه اتاقی که پر از آخوند لاشخور بود یکی دراومد، کارشون این بود که به نوبت برای میت ها نماز بخونن، در تمام طول نماز زل زده بودم به قیافه کفر گرفته و کریه المنظر آخونده و به این فکر می کردم که چرا این جا،کشای مورده خور موقع مرگ هم دست از سرمون بر نمیدارند… بعد از نماز دیگه نرفتم جلو، راه افتادند و صاف رفتند تو نماز میت بقلی… خر تو خری شد، منم که همش نیشم باز بود از جلو کلی فرمون دادم تا از باقالیا دراومدیم و …

…خلاصش کنم بالاخره دفن شد.

فقط حواستون باشه تورم بعد از مرگ غافلگیرتون نکنه… قبل از اینکه خواستین بمیرید یه ۱۰ میلیونی برای کفن و دفن و مراسم ختم و … بزارید کنار تا یه وقت رو زمین نمونید، از ما گفتن بود.

در آخر فقط سه وصیت دارم:

اولاً: بی زحمت یه پاکت مارلبورو لایت فیلتر زرد و یه فندک بندازید تو قبرم… سیگار بعد از مرگ یه چیز دیگست.

دوماً: بالاغیرتاً وقتی میایین مجلس ختم من جورابتون سوراخ نباشه یا اینکه بوی لش مرده نده، چون اونوقت مثل من ممکنه مجبور شید برید دم در وایستید تا سوراخ جورابتون معلوم نشه و به خاطر سرپا بودن ، خستگی ،  مجبور شدن به روبوسی با هر ننه قمری ، از همه بدتر تحمل بوی گند دهن ملت و گوش دادن به شرو ورای سخنران، به جای فاتحه فحش نثارم کنید…

سوماً: به ملت گلاب نپاشید… به جاش ورساچه آبی ، بولگاری یا اسکادا مگنتیسم بپاشید.

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۲۴, ۶, ۱۳۸۸
در دسته روزمره

مرگ

مرگ هم بلد می داند...

مرگ هم بلد می داند

به خانه در می زند

عاشقانه عین زندگی

رنگ می فریبد عین پاییز

نظرات نوشته شده توسط پت در تاریخ ۱۶, ۱۰, ۱۳۸۷
در دسته ادبي