دانشجو با طعم کارگر
اگه وقتی ترمز دستی رو هنوز نکشیده باشی پایین و ماشین رو بزاری رو دنده و گاز بدی طوری که دور موتور بچسبه به ۷ چی میشه ؟؟؟ یا پیستون های موتور از کاپوت میزنه بیرون یا گیربکس مرخص میشه …. به هر حال هر حرکتی باید به آرامی شروع بشه و کم کم سرعتش بره بالا … این رو من معمولا در زندگی رعایت میکردم … یعنی مثلا وقتی دانش گا ها شروع میشد همیشه دو هفته اول رو نمیرفتم و تا آبان هم بعضی کلاسا رو میرفتم و بعضی رو نمیرفتم تا کم کم اون فراخی مقعدی که در طول تابستون بوجود اومده بود از بین بره و بدون اینکه به اونجامون فشار بیاد بتونیم بقیه کلاسا رو بریم ..
نمیدونم تجربه تحصیل در دانشگاه های آزاد تهران رو دارید یا نه … ولی دانشگاه های آزاد تهران همچون سربازی که نارنجک در ماتحتش ترکیده باشه هر تیکش افتاده یه جا…. یعنی دانشکده هاش هر کودوم یه سر تهرانه … تربیت بدنیش یه سر تهران … آزمایشگاه هاش یه ور و کارگاهاش هم یه سمت دیگه …. خلاصه اگه از این کلاس ها تو یه روز داشته باشی به توفیق اجباری تهران گردی هم نائل میشی …
صبح روز پنجشنبه بود که تصمیم گرفتیم بریم دانشگاه … برنامه رو نیگا کردیم … کلاس اول که پریده بود چون احتمالا الان استاد داره حضور غیاب انتهای کلاس رو میکنه … کلاس بعدی رو میریم … Oh my Shit … تربیت بدنی ۱ … آخرین باری که ورزش کرده بودیم به اوایل دوران دبیرستان بر میگرده … کلا ما چون امام خمینی رو الگوی خودمون قرار دادیم از بچگی ورزشکار نبودیم ولی ورزشکارا رو دوست داشتیم … حالا اگه هم میخواستیم ورزش کار بشیم الان یکم دیر شده بود دیگه اونم در ترم ۱۱ …
خلاصه یکم زودتر رفتیم مجموعه ورزشی چمران واقع در خیابان شریعتی …کلاس که شروع شد اکثرا خیلی خوشحال ورجه وورجه میکردن تا استاد بیاد و در این حال من و پت یه گوشه نشسته بودیم و با هم نقشه میکشیدیم که بیماری چیزی از خودمون در بیاریم و بپیچیم کلاسو … استاد که اومد شروع کرد به صحبت های علمی با این مضمون که آقاجان ما میخوایم بهتون فشار نیاد و نمیخواییم ضربان قلبتون بیشتر از ۱۸۰ بشه … بعد یاد داد که هر وقت گفت به اندازه ۶ ثانیه نبض بگیریم و تعداد ضربات قلبمون رو بهش بگیم(با ضرب در ۱۰ میشد ضربان قلبمون) … خلاصه چشتون روز بد نبینه … یه صف تشکیل شد که من و پت و چند تا دیگه از بچه های تیم دخانیات در انتهای آن قرار گرفتند … همه میدویدند و ما چند نفر انتهای صف هم چون معتادان در حال ترک ، دست و پایمان بهم گره میخورد و شلنگ تخته اندازان به دنبالشان … نفر اول هم که جو گرفته بودتش عین اسب میدوید و بیخیال هم نمیشد …
بعد از مدتی دویدن استاد گفت : بایستید … هر وقت گفتم بشمرید … حاضر … بشمر
شش ثانیه زمان گرفت و شروع کرد از اول صف پرسیدن ضربان قلب ها : سیزده …. یازده … پونزده … شونزده …. ده … بیست و یک (پت) … بیست و دو ( مت ) …. بیست ( نفر بعد مت ) ….
و به این ترتیب استاد که فکش داشت چمن زمین فوتسال را تِیر میکشید پرسید که آیا در ۱۰ سال اخیر هیچگونه حرکتی داشته ایم یا خیر؟؟؟ و ما هم مثل بز نیگاش کردیم و سعی کردیم اون یه ذره انرژی باقیمونده رو با حرف زدن هدر نکنیم …
خلاصه اینکه با ضربان ۲۱۰ از لحاظ تئوری مرده بودیم و گرم بودیم و نمیفهمیدیم !! اما استاد هم بیخیال بشو نبود و هر مدل دویدنی بود از جمله مارپیچ ، با مانع ، سرعت ، استقامت ، امدادی ، پروانه ای ، کفتری ، توله سگی و غیره رو بر روی ما آزمایش کرد . کلاس تموم شد و ما هم که رسما تموم شده بودیم همچون عروسک های خیمه شب بازی کله هایمان آویزون به تنمون رفتیم تو رختکن و شلوارمونو کشیدیم بالا و حرکت به سمت کلاس بعدی …
کلاس بعدی هم کارگاه عمومی بود که در دانشگاه شهید رجایی واقع در اتوبان امام علی برگزار میشد … وارد کلاس شدیم و یک دسته خر آهنین با یک سوهان دادن دستمون و گفتن بساب … و من احمق هم تازه اونجا استعداد خودم رو کشف کردم که برای کارگری ساخته شده ام و بس … یعنی در حالیکه جملگی بچه های کلاس در حال لا*س زدن بودند و از اینکه مبادا ناخن دستشان بشکند و یا چربیهایشان آب برود به جای سوهان کشیدن هر هر و کرکر راه انداخته بودند ؛ من همچون عمله ای که میخواهد پولش حلال باشد چنان با این سوهان به جون این قطعه آهنی افتاده بودم و سر و صدا راه انداخته بودم و عرق میریختم که استادیار آمد و گفت زیاد به خودت فشار نیار که تا آخر ترم اینجا کار داری …. من هم با لبخند سردی به او به ادامه کار بازگشتم و همچون کسی که قاتل پدرش را یافته آنچنان به جون قطعه افتادم که نفهمیدم چطور یک ساعت و نیم سابیدم و کلاس تمام شد … و حتی تا نیم ساعت بعد کلاس هم این دست راستم برای خودش عقب جلو میرفت …
خلاصه اگه خواستید برج بسازید و در کمتر از یک هفته تحویل بگیرید میتونید من رو به عنوان کارگر استخدام کنید .








