
شاید بیش از ۵ سال است که در مکتب تو درس میخوانم …
از تو آموختم که برای دوست داشتن باید بها دهم …. نه آنچه خود میخواهم بلکه آنچه محبوب میخواهد … هر آنچه که باشد باید پرداخت …
از آتش تو آموختم که بر کسی خصم نورزم … چون آتش اول خود را میسوزاند و تو همواره از آتش خودت سوختی … هر چند آن آتش را من روشن کردم … اجازه نمی دهم کسی در دلم آتش روشن کند !!!
چه بسیار از تو در کنجی افتاده دیدم و یافتم اگر تمام شوم دور ریخته خواهم شد … زیر پا خواهم رفت … له خواهم شد …
دیدم تو را چگونه در فضای باز خشک و بی مصرف شدی و پنداشتم آسمان برای پرنده است و قفس برای تو … هر که در جای دیگری میپوسد ….
خط های مدور گوگرد تو از محور زمان برایم گفت که آنچه گذشته خاکستری بیش نیست که تکانده میشود و شاید چیزی هم از آن نماند …. و هر لحظه به پایان نزدیک تر میشود …
تو به من قدرت دادی تا عمرم را بخرم و اندک اندک به آسمان پرواز دهم … معدوم شدنش را بنگرم و لذت ببرم …. لذت اختیار !! آنچه در کار نیک محسوس نیست …
برایم مهم نیست که از تو چه می گویند چون نمی شنوم … چون نمی خواهم بشنوم … چون از استعمار جانم باکی ندارم وقتی فقط استعمارگر ارزشش را میداند و نه حتی خودم !!! پس بگو مرا نهی نکنند که آتش از باد تیزتر گردد !!!
تو را دوست دارم و از تو تشکر میکنم …به خاطر آموختنی هایت …. به خاطر سکوتت … به خاطر آن شب ها که تا سحر غمین بر دود تو نگریستم و تو را ندیدم … و نظاره دود تو بود که مرا از غرق شدن در امواج افکارم نجات داد … بخاطر آنکه مرا در نظر آنان که از من مرا نمیبینند منفور ساختی تا دچارشان نشوم … برای آنکه همیشه در دسترسی ؛ متنوعی ، تکراری هم بشوی دوست داشتنی هستی … چون خود تو را برگزیدم و تو پایبندم نبودی … چون اگر نباشی نبودت را حس میکنم و میکوشم تا همچون تو باشم …
شاید روزی تو را ترک گویم … آن روز که برایم تمام شوی و یا خود تمام شوم …
اگر نفس نمیکشم از برای توست … و اگر می کشم با توست !!!