معرفی مت
از اونجاییکه حال نمیکنیم قسمت “درباره خود” وبلاگو خود بنویسیم، قرار بر این شد که هرکس دیگریو معرفی کنه…
ار اولین لحظه برخورد با داش مت شروع می کنم؛ روزهای اولی بود که پا به طویله ای به نام دانشکده فنی مهندسی تهران شمال می گذاشتم…
نیم ساعتی از یه کلاس خسته کننده گذشته بود که در باز شد و به طرف ته کلاس اومد (مت وارد میشود) عین کسایی که از ظلمات وارد روشنایی میشن چشماشو تنگ کرده بود و دنبال جا میگشت، به زحمت تن لششو تکون میداد و از لابه لای صندلی ها رد میکرد، همینطور که با دست راست پس کلشو میخاروند و آشغالایی که از پس کلش یافته بود و با انگشتاش گوله میکرد، اومد و صاف نشست کنار من. استاد که از تعجب ابروهاشو داده بود بالا و لباشو جمع کرده بود با زبون بی زبونی گفت این کیه دیگه… بی هیچ حرفی رفت سراغ ادامه درس.
بالاخره نشست و با صورتی نشسته و چشمای قی کرده زل زد به من، با نگاهی گستاخانه منتظر بود که چیزی بگم و گزارشی از کلاس بهش بدم یا اینکه کلاً اوضاع از چه قراره ..؟! من که فقط حضور فیزیکی داشتم و در حال فحش دادن به خودم بودم که این آخر عمری کجا اومدم و… ابروهامو کشیدم توهم و چشمامو تنگ کردم و گوشه دماغمو دادم بالا و با صورتی پر از چروک و با یه حرکت کله بهش فهموندم که خفه بابا حال و حوصله تو یکیو دیگه ندارم… بعد از این گفتگوی چشم تو چشم نا امید از رسیدن خیری از جانب من دستاشو گذاشت رو میز و بعد سرشو رو دستاش و … خوابید.
اندک زمانی گذشت و استاد یاد مهد کودک افتاد و هوس کوئیز کرد که از خواب پرید و عین جوجه تازه از تخم درومده به اطراف نگاهی انداخت، دهنشو که گویی بعد از هزار سال باز کرده با صدایی که به زحمت شنیده میشد همراه نسیم متعفنی که از جانبش وزیدن گرفته بود منو متوجه خودش کرد، چشمم افتاد به دندونای کرم خوردهی لجن گرفته سیاهی که هر چی عقبتر میرفتی دیگه اثری از دندون دیده نمیشد… من نمیفهمیدم چی میگفت یا چی می خواست، برای اینکه از این نمای زیبا و بوی لش مرده ای که داشت فلجم میکرد خلاص بشم برگه ای به طرفش پرتاب کردم تا در کوئیز شرکت کنه، اونم عین سگی که به استخونی رسیده، رفت دنبال بازیش چون غیر از تن لش و یه پاکت سیگار چیز دیگه ای همراش نبود.
بالاخره کلاس نکبتی تموم شد و سریع از دانشکده زدم بیرون. تو مسیر همیشگیم تا مترو میرداماد بودم که دیدم با من همراه شده…! هنوز که هنوزه نفهمیدم با اون اخلاق گهی که اونروز داشتم چه جوری جرئت کرد و همراهم شد…! پاکت سیگار کنت و از جیبش درآورد و دنبال فندک میگشت که سریع فندکمو آتیش کردم، اولین کامو که گرفت همچو کودکی گرسنه که به سینهی مادر رسیده گل از گلش شکفت و شروع کرد به صحبت کردن. این بار حرفاش بیشتر بوی درد و دل میداد، یه جورایی سخن از دل ما میگفت. برای یه لحظه تموم بدبختیام و فراموش کردم و محو حرفا و استیل خاص صحبت کردنش شدم…
کل زندگی تو یه سیکل بسته خلاصه میشه؛ “سیگار، چای، خواب، کامپیوتر(اینترنت)”. گاهی اوقات عناصری به این سیکل اضافه و یا کم میشه ولی این چهار عنصر نقش اساسی تو زندگی ایفا میکنه و همیشه ثابته. تو هر کدومشون قابلیت های شگفت انگیزی داره که اونو بسیار متمایز از بقیه کرده،
با همین سیگار و چایی آنچنان عشق بازی میکنه که اگه فقط همین دوتا براه باشه و همیشه در دسترس باشه دیگه احتیاجی به غذا برای ادامه حیات نخواهد داشت، ولی خدا اونروزو نیاره که نیکوتین خونش بیاد پایین یا سیگارش دیر بشه… یواش یواش علائم حیات ضعیف میشه و غیر از خوابیدن راه دیگهای برای ادامه زندگی نکبتیش نمیمونه تا شاید نیکوتین از دست رفته جبران بشه و کامی از سیگاری بگیره و به زندگی انگل وارش ادامه بده.
در برابر خواب انقدر ضعیفه که هیچوقت و در هیچ شرایطی بهش نه نمیگه، حتی پیش اومده که در مورد موضوع مهمی داریم با هم صحبت میکنیم که متوجه میشم دیگه صدایی ازش در نمیآد بعد میفهمم که خوابه، فقط کافیه مکالمات تلفنی شما بیش از چند دقیقه طول بکشه، ناراحت نشید اگه دیگه جوابی نشنیدین، چون خوابیده… بیماری مرموزی هم داره، مثل کسایی که تو خواب راه میرن با این تفاوت که موقع راه رفتن هم میتونه بخوابه…!
از کودکی با کامپیوتر محشور بوده و کامپیوتر هم با او. در دورانی که شما حتی نمیدونستید موجودی به نام کامپیوتر هم هست، پروگرامینگ میکرده و حتی کارشناسان آن زمان (دهده شصت) هم از استعداد و تواناییهاش در شگفت بودند.
اگر در موضوع خاصی درزمینههای فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، علمی و هر زمینه دیگری که حتی به ذهن شما رسوخ نمیکنه، درگیر بشه بعد از اندک زمانی آنچنان جو گیر میشه که دیگه حتی بزرگان اون علم هم یارای مقابله نخواهند داشت…
در آخر بگم که؛ اگر رفاقت شما با او باعث مختل شدن یکی از عناصر اصلی زندگیش نشه خصوصیات اخلاقی، رفتاری، رفاقتی بسیار کمیابی ازو خواهید دید که عمراً در طول زندگی از رفیقی ببینید، ولی اگه این سیکلو بهم بزنید اساساً به شما ریده خواهد شد.
… من واقعاً شرمنده شدم که نتونستم در این اندک مجال و مقالی تمامی تو را بیان کنم.









زکی اومدیم تو خودتو معرفی کنی!
خودم میگم تو گوش کن!
یه زایده ای که به یه پاکت پال مال چسبیده!:))
[...] معرفی مت [...]
نمیدونم مت آدم باحالیه یا توصیفت باحال بود!
صادق، همین که بالا سرم کامنت گذاشته، داشت اینا رو بلند بلند میخوند من لمیده بودم :)) بعد به اینجا که رسید ” ابروهامو کشیدم توهم و چشمامو تنگ کردم و گوشه دماغمو دادم بالا و با صورتی پر از چروک و با یه حرکت کله بهش فهموندم که خفه بابا حال و حوصله تو یکیو دیگه ندارم ” دقیقا قیافه م همین شکلی شد نمیدونم چرا!!!
باحال بود
عالی بود :)